- خب، بالاخره برنامه چی شد؟ میریم اختتامیه ی جشنواره فیلم فجر؟
- فکر نمی کنم بتونم بیام. قرار شده با پدر و مادرم بریم جایی.
- ای بابا! چرا؟ من به پدرم گفتم برات کارت بگیره.
- متأسفم که پدرتون تو زحمت افتادن، ولی واقعن نمی تونم.
- یادت باشه! همیشه همه چیز و همه کس رو به من ترجیح میدی!
- نه، اینطور نیست! درک کن لطفن، اونها خانواده ام هستن.
- خب مَنَم خانوادَتَم!
نمی دانم وقتی این جمله ی آخر را گفت، چه حسی داشتم. تعجب کرده بودم اول ولی فکر می کنم دوست داشتمش، چون خواستم تکرارش کند یک بار دیگر!
+ نوشته شده در یکشنبه بیست و دوم بهمن 1385ساعت 22:17  توسط hashour
|