تبليغاتX
hashour - شرح حال این روزها

hashour

وبلاگ گروهي hashour

از مزایای دوستی با یک خانواده ی دست اندر کار سینما این است که می توانی بدون داشتن هیچ دغدغه ای، بی آنکه بخواهی در صف های طولانی بایستی، بروی جشنواره ی فیلم فجر و فیلم های دلخواهت را ببینی و شاید هم تمام فیلم ها را! آن هم کجا؟ سینمای ویژه ی تهیه کنندگان! ولی از آنجا که اصولن این چیزها به من نیامده و فعلن به دلایل کاملن شخصی از داشتن هر گونه تفریحی محروم ام، در این روزهای تعطیلات، به جای حضور در جشنواره، خانه نشین شده ام و غصه می خورم! مثل یک زندانی که شب و روزش را گم کرده، پریشان و سرگردان ام. در چهاردیواری اتاق ام گرفتار آمده ام. همه ی این مدت مدام نگران دانستن نمرات ام بودم و دو روز هم بابت انتخاب واحد لعنتی تلف شد. بقیه را وبلاگ می نویسم، کتاب می خوانم و هستم! زهی خیال باطل! مثلن قرار بود در تعطیلات بین ترم به کمک هم یک مستند کوتاه بسازیم. مستندی داستانی درباره ی موضوعی که روزی در این وبلاگ گفته بودم اش. لینک نمی دهم تا لو نرود. شاید هم ساختیم اش یک روز!

حق با تو بود انگار. نباید خیلی خودمانی شد با بعضی از اهالی وبلاگستان. دودش حالا رفت توی چشمم. چیزهایی را به آدم نسبت می دهند که خودشان مصداق بارزش هستند.

دارم رمان "کوری" را می خوانم. اثر "ژوزه ساراماگو" با ترجمه ی "مهدی غبرائی". دیشب شروعش کردم. و عجب لذتی دارد خواندن ترجمه ی شیوا و روان آقای "غبرائی"!

کسی از شما اهل ورزش تنیس نیست؟ می خواهم پارتنرم باشد!

+ نوشته شده در  دوشنبه شانزدهم بهمن 1385ساعت 21:8  توسط hashour  |