تبليغاتX
hashour -

hashour

وبلاگ گروهي hashour

چه باران سیل آسایی بود! چه رعد و برق مهیبی! قطرات درشت باران - تگرگ بود شاید - شلاق میزد پنجره ها را. بیچاره پنجره ها! از آن صدای کوبش وهم می افتاد به جان آدم. و چه بنفش خوشرنگی بود که رنگ کرد آسمان را برای یک لحظه و چه صدای رعب آوری داشت این بار رعد که ترساند مرا برای آنی.

نمی دانم آیا تا به حال پس از بارش باران و بعد از وزیدن یک باد درست و حسابی، از جایی مرتفع، به شهر تهران نگاه کرده اید؟ شهر شلوغ بی نظم لعنتی قشنگی است! و برای من پر است از خاطرات دور و نزدیک که تلخ اند و شیرین اند و گاهی هم گس! و بوشان می کنم هر از چند گاهی وقتی به جاهای آشنای این شهر پا می گذارم. شهر شلوغ لعنتی قشنگ من، می دانی؟ وقتی غبار سر و رویت را می گیرد و می خواهی خفه ام کنی و گاهی وقت ها که آدم هایت به شدت عصبی ام می کنند، غیر قابل تحمل می شوی! آنقدر که می خواهم تو را و خاطرات ام را بگذارم و بروم، بروم جایی که آرامش از دست رفته ام را به من بازگرداند.

همینجوری:

۱. کسی احتمالن نمی دونه چرا من تا این اندازه تو خرید مانتو مشکل دارم؟! ویترین مغازه ها رو که می بینم، می خوام فرار کنم! با خودم می گم: "یعنی مردم شهر من اینقدر بی سلیقه ان؟!" از اون طرف وقتی بچه ها رو تو دانشگاه و یا تو کلاس زبان می بینم، میگم: "وای! چه مانتوهای شیک و خوبی پوشیده ان! آخه اینها این مانتوها رو کجاها پیدا می کنن که من هیچوقت تو هیچ مغازه ای نمی بینم؟" خلاصه که معضلی شده این خرید مانتو!

۲.قرار شده لیستی از فیلم هایی رو که می خوام به یه عزیزی سفارش بدم تا برام رایت کنه. خودم یه تعدادی مد نظرم هست. شما پیشنهادی دارید؟

+ نوشته شده در  یکشنبه پانزدهم بهمن 1385ساعت 20:45  توسط hashour  |