تبليغاتX
hashour

hashour

وبلاگ گروهي hashour

هیچ وقت دلم نمی خواست کسانی که دوستشان ندارم، افراد فامیل و یا آشناها اینجا را بخوانند. نمی بخشم کسی را که آدرس این تنها جایی را که داشتم، دو دستی تقدیمشان کرد. دوست ندارم آدم های کوته فکر وبلاگستان احساساتم را بخوانند، بشناسندم و بعد بی هیچ منطقی متهم ام کنند به آنچه که نیستم. خلاصه که عطای اینجا را به لقایش بخشیدم. می نویسم به همین روال اما جایی دیگر و با اسمی دیگر. سر می زنم گاهی به بعضی دوستان که لطف داشته اند به این وبلاگ. باقی بقایتان.
+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و سوم بهمن 1385ساعت 21:47  توسط hashour 

- خب، بالاخره برنامه چی شد؟ میریم اختتامیه ی جشنواره فیلم فجر؟

- فکر نمی کنم بتونم بیام. قرار شده با پدر و مادرم بریم جایی.

- ای بابا! چرا؟ من به پدرم گفتم برات کارت بگیره.

- متأسفم که پدرتون تو زحمت افتادن، ولی واقعن نمی تونم.

- یادت باشه! همیشه همه چیز و همه کس رو به من ترجیح میدی!

- نه، اینطور نیست! درک کن لطفن، اونها خانواده ام هستن.

- خب مَنَم خانوادَتَم!

نمی دانم وقتی این جمله ی آخر را گفت، چه حسی داشتم. تعجب کرده بودم اول ولی فکر می کنم دوست داشتمش، چون خواستم تکرارش کند یک بار دیگر!

 

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و دوم بهمن 1385ساعت 22:17  توسط hashour  | 

از فردا ترم جدید شروع میشه...با اینکه تو این دو هفته هیچ کار خاصی نکردم ولی به نظرم خیلی زود گذشت. قرار شده فردا به جای رفتن سر کلاس هایی که معلوم نیست تشکیل بشن یا نه، برم و فیلم "ایستگاه بهشت" رو ببینم!

چقدر خوشم اومد از کتاب "خاطرات پراکنده" گلی ترقی. من هم هوس کرده ام، اوقات بیکاری ام رو اختصاص بدم به ثبت خاطرات جالب دوران کودکی ام.

+ نوشته شده در  جمعه بیستم بهمن 1385ساعت 19:41  توسط hashour  | 

از مزایای دوستی با یک خانواده ی دست اندر کار سینما این است که می توانی بدون داشتن هیچ دغدغه ای، بی آنکه بخواهی در صف های طولانی بایستی، بروی جشنواره ی فیلم فجر و فیلم های دلخواهت را ببینی و شاید هم تمام فیلم ها را! آن هم کجا؟ سینمای ویژه ی تهیه کنندگان! ولی از آنجا که اصولن این چیزها به من نیامده و فعلن به دلایل کاملن شخصی از داشتن هر گونه تفریحی محروم ام، در این روزهای تعطیلات، به جای حضور در جشنواره، خانه نشین شده ام و غصه می خورم! مثل یک زندانی که شب و روزش را گم کرده، پریشان و سرگردان ام. در چهاردیواری اتاق ام گرفتار آمده ام. همه ی این مدت مدام نگران دانستن نمرات ام بودم و دو روز هم بابت انتخاب واحد لعنتی تلف شد. بقیه را وبلاگ می نویسم، کتاب می خوانم و هستم! زهی خیال باطل! مثلن قرار بود در تعطیلات بین ترم به کمک هم یک مستند کوتاه بسازیم. مستندی داستانی درباره ی موضوعی که روزی در این وبلاگ گفته بودم اش. لینک نمی دهم تا لو نرود. شاید هم ساختیم اش یک روز!

حق با تو بود انگار. نباید خیلی خودمانی شد با بعضی از اهالی وبلاگستان. دودش حالا رفت توی چشمم. چیزهایی را به آدم نسبت می دهند که خودشان مصداق بارزش هستند.

دارم رمان "کوری" را می خوانم. اثر "ژوزه ساراماگو" با ترجمه ی "مهدی غبرائی". دیشب شروعش کردم. و عجب لذتی دارد خواندن ترجمه ی شیوا و روان آقای "غبرائی"!

کسی از شما اهل ورزش تنیس نیست؟ می خواهم پارتنرم باشد!

+ نوشته شده در  دوشنبه شانزدهم بهمن 1385ساعت 21:8  توسط hashour  | 

چه باران سیل آسایی بود! چه رعد و برق مهیبی! قطرات درشت باران - تگرگ بود شاید - شلاق میزد پنجره ها را. بیچاره پنجره ها! از آن صدای کوبش وهم می افتاد به جان آدم. و چه بنفش خوشرنگی بود که رنگ کرد آسمان را برای یک لحظه و چه صدای رعب آوری داشت این بار رعد که ترساند مرا برای آنی.

نمی دانم آیا تا به حال پس از بارش باران و بعد از وزیدن یک باد درست و حسابی، از جایی مرتفع، به شهر تهران نگاه کرده اید؟ شهر شلوغ بی نظم لعنتی قشنگی است! و برای من پر است از خاطرات دور و نزدیک که تلخ اند و شیرین اند و گاهی هم گس! و بوشان می کنم هر از چند گاهی وقتی به جاهای آشنای این شهر پا می گذارم. شهر شلوغ لعنتی قشنگ من، می دانی؟ وقتی غبار سر و رویت را می گیرد و می خواهی خفه ام کنی و گاهی وقت ها که آدم هایت به شدت عصبی ام می کنند، غیر قابل تحمل می شوی! آنقدر که می خواهم تو را و خاطرات ام را بگذارم و بروم، بروم جایی که آرامش از دست رفته ام را به من بازگرداند.

همینجوری:

۱. کسی احتمالن نمی دونه چرا من تا این اندازه تو خرید مانتو مشکل دارم؟! ویترین مغازه ها رو که می بینم، می خوام فرار کنم! با خودم می گم: "یعنی مردم شهر من اینقدر بی سلیقه ان؟!" از اون طرف وقتی بچه ها رو تو دانشگاه و یا تو کلاس زبان می بینم، میگم: "وای! چه مانتوهای شیک و خوبی پوشیده ان! آخه اینها این مانتوها رو کجاها پیدا می کنن که من هیچوقت تو هیچ مغازه ای نمی بینم؟" خلاصه که معضلی شده این خرید مانتو!

۲.قرار شده لیستی از فیلم هایی رو که می خوام به یه عزیزی سفارش بدم تا برام رایت کنه. خودم یه تعدادی مد نظرم هست. شما پیشنهادی دارید؟

+ نوشته شده در  یکشنبه پانزدهم بهمن 1385ساعت 20:45  توسط hashour  | 

                                                             

بیشتر برای تو که خواسته بودی:

آهسته وحشی می شوم ـ حسن بنی عامری ـ نشر چشمه ـ ۲۵۰۰ تومان. به صفحه دوم که میرسی نوشته شده است: طرب نامه ی آهسته وحشی می شوم، عاشیق خوانی در چهار مضراب. در صفحه ی چهارم و در تقدیمیه ی کتاب چنین آمده است: برای آنها که رنج های ناگفته شان شد سیاهی صورتشان و سال ها مردم ایران را خنداندند بی آنکه خود بخندند. و حالا فقط پیشکش به آخرین بازمانده شان: سعدی افشار

و در پشت جلد کتاب آمده است: دختری جوان دست چپ اش را می فروشد تا با قطع شدن تصادفی اش برود بشود تصاویری رنگارنگ از عشقی وحشی و فراموش شده برای دو دوست که هر کدام به مرداب روزمرگی های اکنون عادت کرده اند و ناخواسته پرتو داغ عشقی کهن را بر روح دختر می تاباند.

خب در واقع این رمان، داستان قسمتی از زندگی دختر یک سیاه باز است که درگیر ماجراهای متعددی می شود و پر است از نشیب و فرود. و تلخ است و غمبار است کل داستان و می برَدَت و غرقت می کند آنقدر که سلسله مراتب را گم می کنی و آدم ها را هم. و گاهی نمی فهمی چه می شود ولی این تعلیق اصلن بد نیست. شخصیت اصلی به سبک و سیاق سیاه بازها حرف می زند که این خود به جذابیت کتاب افزوده است. و من نثر این کتاب را زیاد دوست داشتم. واژه های بی پروایش را. و حظ بردم از این رک گویی و پوست کندگی متن، آنقدر که دلم می خواهد اوایل اش را بارها و بارها بخوانم.

مرتبط: "آهسته وحشی می شوم" رمان تقطیع و سرعت

 

                                                         

+ نوشته شده در  جمعه سیزدهم بهمن 1385ساعت 20:51  توسط hashour  | 

یه لینک جالبی تو وبلاگ لنیوم دیدم، گفتم بذارمش اینجا تا دوستانی که این وبلاگ رو می خونن هم بی نصیب نمونن! اگر مایلید بدونید در روز تولدتون چه آهنگ هایی در رده ی درجه ی یک طبقه بندی شدند و یا چه فیلمی در اون زمان برنده ی جایزه ی اسکار شده و یا اینکه چه افراد مشهوری در اون روز به دنیا اومدن، برید اینجا.

خب، در مورد روز تولد خودم باید بگم که طرح روی جلد اخیرترین مجله ی TIME، این بوده:

                                              

افراد مشهوری که روز تولدشون مشابه روز تولد من هست، به شرح زیرند:

47BC - Pharaoh Ptolemy XV of Egypt
1534 - Oda Nobunaga, Japanese warlord (d. 1582)
1763 - Josephine de Beauharnais, Empress of France (d. 1814)
1894 - King Edward VIII of the United Kingdom (d. 1972)
1941 - Robert Hunter, American lyricist and poet (The Grateful Dead)
1965 - Paul Arthurs, British guitarist (Oasis)
1972 - Zinedine Zidane, French footballer 

آقای Lech Walesa در اون سال برنده ی جایزه ی صلح نوبل شد.

و در آخر اینکه متوسط قیمت دوازده عدد تخم مرغ در اون سال و در ایالات متحد برابر بوده با هشتاد و شش سنت!

 

+ نوشته شده در  جمعه سیزدهم بهمن 1385ساعت 10:41  توسط hashour  | 

از فرط خوشحالی است که کلمات ـ این بی همه چیزهایی که همه چیزم هستند ـ نمی آیند انگار، که توصیف کنند حس و حال ام را درست همانطوری که می خواهم...

نمی آیند...می بینی؟ درست موقعی که وقتش است بازی درمی آورند برایت.حالا این همه آسمان و ریسمان می بافی که چه؟ که خودت را قانع کنی یا معدود افرادی که می خوانند اینجا را وادار به همراهی با این چند سطر؟ بیخودی داری کشش می دهی. مگر نه اینکه برای خودت می نویسی، خب با خودت هم که این حرف ها را نداری دیگر...

بله! این حرف ها را ندارم با خودم. پس کوتاه می گویم که بی نتیجه نماند انگار آن همه تلاش و زحمت، آن همه خواندن و شب بیداری...آن دو درس سخت که به زانویم درآورنده بودند، پوزشان به خاک مالیده شد! حالا شادی است که موج می زند در درونم و یک صدا که مدام فریاد می زند: "دیدی توانستی؟ حالا برو! قدرتمند به راهت ادامه بده! نه، نه، نایست، فقط به رفتن فکر کن..."

و من فقط به رفتن فکر می کنم...

*هزار بار ممنون بابت اینکه باز هم هوایم را داشتی!

+ نوشته شده در  پنجشنبه دوازدهم بهمن 1385ساعت 20:28  توسط hashour 

خواستم پیشنهاد کنم "تحریفات عاشورا" ی شهید مطهری را بخوانید. خواستم خودم هم برای بار دوم بخوانم اش (البته اولین بار کامل نخوانده بودم اش)، که دیدم نیست سر جایش. گشته ام تقریبن همه جا را ولی گم شده است انگار. چاپ سالهای قبل از انقلاب بود، بی تحریف، بی سانسور. بر اثر سهل انگاری دارم یکی یکی کتاب های باارزش ام را از دست می دهم. باید سفارش بدهم یکی از این مهر ها برایم بسازند، تا صفحه ی اول هر کتابی مهر کنم: این کتاب متعلق است به کتابخانه ی شخصی ...

استاد درس اقتصاد صنعتی مان نمره ها را اعلام کرده است و من یک و نبم نمره کمتر از چیزی شده ام که تصورش را می کردم. حالا می خواهم برایش ایمیلی بفرستم و طی آن مراتب اعتراض خود را اعلام دارم! سخت است دیدنش در دانشکده آخر، مخصوصن اینکه این ترم احتمالن نخواهد آمد چون استعفا داده است ظاهرن. کار درستی است به نظرتان؟ یعنی مثلن حمل بر بی احترامی نمیشود؟ نمی دانم...بد جوری کلافه ام! 

 پ.ن:خیلی بی معرفتین. هیچکدومتون جواب سوالم رو ندادین.

+ نوشته شده در  سه شنبه دهم بهمن 1385ساعت 17:35  توسط hashour  | 

امتحاناتم تمام شده. چند روزی می شود. حالا لنگ نمره هایم هستم. حساب و کتاب می کنم، معدل ام را، واحدها را، بیخودی. کتاب "آهسته وحشی می شوم" از "حسن بنی عامری" را می خوانم، یک روزی می شود...

روزها سرم را می برم لا به لای شاخه های نرگسی که چند روز پیش برای اتاق ام خریده بودم و بوشان را می بلعم که مست شوم...که از یاد ببرم... باز هم می خواهم، یک دسته ی بزرگ گل نرگس می خواهم.

روح ام یک جور عجیبی تب دارد! از دست این دکترهایی که یک سال به یک سال وقت می دهند به این روز افتاده است...نزار است حال اش! نمی دانم چقدر دوام می آورد، فقط خدا به دادش برسد...

*حالا چون یکی دو تا ایده ی خلاق دارم (فکر می کنم همان یکی!) که تازه همان یکی و یا نمی دانم چند تا را از کتابی آموخته ام و در روزهای آتی می نویسمشان اینجا، یعنی اینکه حال ام خوب است؟! نع! سخت در اشتباهی!

 

 

 

 

+ نوشته شده در  شنبه هفتم بهمن 1385ساعت 17:14  توسط hashour  | 

کابوس امتحانات تقریبن تمام شد! نصفه و نیمه. هنوز شش واحد باقی مانده که چندان مهم نیستند. دو درس سه واحدی نمره بیار که به راحتی پاس می شوند! یکیشان "اصول و مبانی کارآفرینی" است که قرار شده تستی باشد و تازه شش نمره اش هم مربوط می شود به پروژه ای که باید انجام می دادیم. البته، من و هم گروه فعال ام (!)، هیچ زحمتی به خودمان ندادیم، رفتیم و یک تحقیق آماده از کتابخانه ی وزارت صنایع گرفتیم، باشد که مقبول افتد! 

می خواستم نگویم که امتحان "برنامه ریزی" ام را خراب کرده ام. که باز مشکل ام بر سر محاسبات بود. تا یادم برود که چقدر زحمت کشیدم، بی نتیجه. که دل ام نسوزد برای شب بیداری هایم و آن همه خواندن و تمرین حل کردن. آخر مگر می شود یک مسئله ی داده ـ ستانده (اقتصاددان ها می دانند چه می گویم!) را در چهل و پنج دقیقه حل کرد؟ و چه می کردم من که اضطراب امان ام نمی داد؟ گذشت...نه؟

حال ام از قالب اینجا به هم می خورد! حال ام از این اسم مستعار "سایه" که خیلی به نظرم مسخره می آید به هم می خورد! گاهی هم خود اینجا برایم غیر قابل تحمل می شود...

+ نوشته شده در  سه شنبه سوم بهمن 1385ساعت 11:42  توسط hashour  |