نمره ی امتحان ام که پرید، بلکه بتوانم از طریق مذاکره با استاد محترم، قضیه را حل و فصل کنم! شما چنین تجربه ای داشته اید تا به حال؟ اینکه برای نمره ی یک درس به التماس کردن بیفتید؟!
*خوشحال شدم، وقتی اسمت رو به عنوان دستیار کارگردان این فیلم دیدم.
نمی دونم چرا تازگی ها تو بعضی از پست هام، نمی تونم منظورم رو اونطور که می خوام برسونم. نثرم الکن شده به گمونم! من، خودم خوب می دونم که "It's a world of give & take" و ضمنن "Free Lunch" هم از کسی نخواستم! البته "Free Lunch" های زیادی دادم ولی هرگز توقع "Free Lunch" از کسی نداشتم.
* این بیت بالا از کی بود؟!
شاید ایراد از منه. تازگی ها فکر می کنم که آدم ها از من فرار می کنن.
نمی دونم چرا اینا رو اینجا نوشتم. شاید چون دیگه خیلی داشتم غصه می خوردم، گفتم با نوشتنشون یه کم سبک شم.
*احساس بدبختی مفرط می کنم.
به صورت هر چه نیست
و فنجان را
به سلامتی هر چه هست
حواله ی هستی می کند
متورم می شود هستی
و مردی شبیه تف
کلمه را می شکافد
و فریاد می زند:
به سوی خود نرو
که از خود دور می شوی
و مرد فرو می رود در هستی
و هستی٬
آرام آرام در گوش خود
لالایی مردان گمشده اش را می خواند
و به سلامتی هر چه نیست
به خوابی ابدی فرو می رود.
"علی طباطبایی"
فشار درس ها باعث شده روی بیارم به اشعار نیهیلیستی!
**یکی از دوستان کامنت گذاشته اند که چیزی که دنبالش هستم، "Night Guard" هست. نمی دونم. شاید هم ایشون درست بگن.
سر کلاس اقتصاد صنعتی، بحث بر سر توسعه نیافتگی کشور بود. استاد این درس که در حوزه ی علم اقتصاد بسیار نام آشناست، معتقد بود که به هر حال برای دست یابی به توسعه نمی توانیم آنقدر صبر کنیم تا دموکراسی واقعی برقرار شود، که مجلس خوب و شورای شهر خوب داشته باشیم. تا کی؟ شاید محقق شدن همه ی اینها، دویست سیصد سال طول بکشد.
بعد هم، گریزی زدیم به رفتار جامعه. این مسئله مطرح شد که چه اتفاقی افتاده است، چه بر سر جامعه مان آمده است که افرادش در انتخابات شورای شهر، یک کشتی گیر را به کسی که سال ها سابقه ی مدیریتی و کار در این کشور دارد، ترچیح می دهند؟! من نمی دانم، شما چطور؟!
مرتبط: بدرود دیکتاتور قلابی
مدتیه که توی کلاس زبان به آدم های جالبی برمی خورم. یکیشون مهماندار "ماهان ایر" هست که اگر چیزهایی رو که برام تعریف کرده، بشنوین، عمرا دیگه با ماهان سفر نمی کنید! ولی خوب، از اونجایی که من نون بر نیستم، چیزی نمیگم! دوست دیگه ای هم که تازه دیروز سر صحبت رو باهاش باز کردم، دانشجوی "دانشکده خبر" هست. دو سال در دانشگاه شهید بهشتی، جغرافی خونده ولی بعد انصراف داده. می گفت دلیل انصرافش به جز عدم علاقه به رشته اش، جو خفه ی دانشگاه بوده و برخوردهای توهین آمیز حراستی های دم در ورودی که برای خودشون یه پا رییس دانشگاه ان! بگذریم...صحبتمون به درازا کشید و وقتی گفت قاضی مرتضوی استاد درس حقوق مطبوعاتشون هست، نمی دونستم بخندم یا گریه کنم! اصلا باورم نشد تا اینکه امروز، خیلی اتفاقی اینجا رو خوندم و ایمان آوردم به آغاز فصل سرد!
* چه برف عجیبی میاد. مثل پر می مونه. نکنه واقعا لحاف آسمون پاره شده؟
* دلم تنوع می خواست، قالب اینجا رو عوض کردم. چطوره؟
۱. من به شدت دچار وسواس هستم. از نوع شدیدش. گاهی آنقدر فشار می آورد که کلافه می شوم و کلافه می کنم و فلج می شود زندگی ام و سال هاست که درگیرم و نمی دانم چند سال!
۲.چهره ام و به طور کلی ظاهرم خیلی کمتر از سن ام نشان می دهد. بر اساس شنیده ها چیزی در حدود پنج ـ شش سال! همین موضوع باعث شده است که برای صحبت های کاری پا پیش نگذارم و خیلی استقبال نکنم از اینگونه فرصت ها و فرار کنم از حضور پیدا کردن در مجامع. و به همین دلیل تبدیل شده ام به یک آدم فرصت سوز! حالا به این اضافه کنید کمی خجالتی بودن و اعتماد به نفس در حد صفر را، چه معجونی شد، نه؟!
۳.هیچوقت در زندگی ام هیچ چیز قانع ام نمی کند و این خیلی بد است. یک جورهایی سردرگم ام و هنوز با اینکه بیست و سه سال سن دارم دقیقا نمی دانم علاقه ی واقعی ام چیست! رشته ی تحصیلی ام را دوست دارم ولی دو به شک ام برای ارشد جامعه شناسی بخوانم یا MBA! در عین اینکه به عکاسی علاقه دارم، دلم می خواهد داستان نویس خوبی باشم و یا می زند به سرم که تئاتر کار کنم (با همه ی کم رویی ام!) و گاه ترجیح می دهم بروم سراغ مستندسازی! (نخندید لطفن! حقیقت محض است!)
۴.خیلی اهل رسیدن به ظاهرم و خودآرایی نیستم! این امر در مواقع افسردگی و داشتن فشارهای روحی، تشدید می شود! برای نمونه، هفته ی پیش در چنین روزی، مقنعه ام را برعکس سرم کرده بودم و تا خود دانشگاه متوجه این افتضاح نشدم!
۵.اجتماعی نیستم و قاطی نمی شوم و نمی جوشم و نمی دانم هر چه که اسمش را می گذارید اصلا! در جمع ها معمولن کنج عزلت اختیار می کنم و کم حرف می زنم، خیلی کم. ولی در عوض تا دلتان بخواهد جلوی آینه با خودم درددل می کنم!
من در وبلاگستان دوستان چندانی ندارم تا به این بازی دعوتشان کنم. کسی نمی خواهد از سهمیه ی من استفاده کند؟!
