تبليغاتX
hashour

hashour

وبلاگ گروهي hashour

از امتحان ریاضی (۲) می آیم. افتضاح شد به فجیع ترین شکل ممکن! عجب بساطی است ها! کمیت من در علم ریاضیات اصلن از همان اول هم لنگ بود! بازی روزگار را می بینید...درست انداخته مان وسط رشته ای که پر است از ریاضیات و محاسبات!

نمره ی امتحان ام که پرید، بلکه بتوانم از طریق مذاکره با استاد محترم، قضیه را حل و فصل کنم! شما چنین تجربه ای داشته اید تا به حال؟ اینکه برای نمره ی یک درس به التماس کردن بیفتید؟!

+ نوشته شده در  شنبه سی ام دی 1385ساعت 12:33  توسط hashour  | 

با اینکه تا به امروز فقط هفت واحد امتحان دادم، ولی به شدت احساس خستگی می کنم. شنبه و یکشنبه، امتحان دو تا از مهمترین و سخت ترین درسهامه. ریاضی و برنامه ریزی اقتصادی. هر کاری می کنم نمی تونم بخونمشون. چقدر این ریاضی درس گندیه واقعن. حاضر بودم دویست صفحه جامعه شناسی بخونم ولی دو تا مسئله ی ریاضی حل نکنم. کاش یکی بود می رفت به جام امتحان می داد!

*خوشحال شدم، وقتی اسمت رو به عنوان دستیار کارگردان این فیلم دیدم.

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و هفتم دی 1385ساعت 20:22  توسط hashour  | 

خوب، لوس بازی دیگه کافیه. اصلن بهتر که من هیچ دوست و رفیق صمیمی ندارم! چون لزومی هم نداره که داشته باشم. بهتره به جای اینکه غصه ی نداشته هام رو بخورم، قدر داشته هام رو بدونم. از امروز ساعت چهار بعد از ظهر، امتحاناتم رسمن شروع میشه و من هیچ دلم نمی خواد وقتم رو صرف فکر کردن به مسائل پیش پا افتاده و بی ارزش کنم. فعلن کسی هست که تمام زندگیمه و همین برام بسه. تا آخر دنیا بسه. 

نمی دونم چرا تازگی ها تو بعضی از پست هام، نمی تونم منظورم رو اونطور که می خوام برسونم. نثرم الکن شده به گمونم! من، خودم خوب می دونم که "It's a world of give & take" و ضمنن "Free Lunch" هم از کسی نخواستم! البته "Free Lunch" های زیادی دادم ولی هرگز توقع "Free Lunch" از کسی نداشتم. 

* این بیت بالا از کی بود؟! 

+ نوشته شده در  شنبه بیست و سوم دی 1385ساعت 11:28  توسط hashour  | 

اعتراف می کنم که سخته. خیلی هم سخته. درسته که من هیج خیری از دوست هام ندیدم و ارتباطم رو باهاشون کم و حتی در مواردی قطع کردم و اصولن آدم اجتماعی ای هم نیستم که راحت ارتباط برقرار کنم و تعداد زیادی دوست دور و برم باشه. یعنی وقتی یکی دو نفر رو کنار میذارم به معنای واقعی تنها و بی کس میشم! همیشه هم حق رو به خودم میدم، چون معتقدم که هیچکدومشون دوست نبودن به معنای حقیقی کلمه. آدم های نفع طلبی بودن و بعضی هاشون هم بدجنس، که تا خواسته هاشون انجام میشد، فراموشت میکردن. ولی نمی تونم این حقیقت رو کتمان کنم که چقدر حسودیم میشه به دوست هایی که قدر با هم بودن رو می دونن و همیشه هوای همدیگر رو دارن و خلاصه کلی با هم صفا می کنن. واقعن الان از ته دل آرزو می کردم کسی بود ـ یه دوست خوب و صمیمی ـ که باهاش درس می خوندم، درددل می کردم، به هم انرژی مثبت می دادیم، کلی برنامه ریزی می کردیم برای تعطیلات ترم، فیلم می دیدیم، بیرون می رفتیم و ...

شاید ایراد از منه. تازگی ها فکر می کنم که آدم ها از من فرار می کنن.

نمی دونم چرا اینا رو اینجا نوشتم. شاید چون دیگه خیلی داشتم غصه می خوردم، گفتم با نوشتنشون یه کم سبک شم.

*احساس بدبختی مفرط می کنم.

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیستم دی 1385ساعت 20:28  توسط hashour  | 

تف میکند مرد

به صورت هر چه نیست

و فنجان را

به سلامتی هر چه هست

حواله ی هستی می کند

متورم می شود هستی

و مردی شبیه تف

کلمه را می شکافد

و فریاد می زند:

به سوی خود نرو

که از خود دور می شوی

و مرد فرو می رود در هستی

و هستی٬

آرام آرام در گوش خود

لالایی مردان گمشده اش را می خواند

و به سلامتی هر چه نیست

به خوابی ابدی فرو می رود.

"علی طباطبایی"

فشار درس ها باعث شده روی بیارم به اشعار نیهیلیستی!

+ نوشته شده در  سه شنبه نوزدهم دی 1385ساعت 20:59  توسط hashour 

من این روزها به آرامش نیاز دارم و به افکار مثبت و به امید و به نیرویی مضاعف برای درس خواندن و بیشتر از همه ی اینها به یک ماشین حساب مهندسی! :)

 

+ نوشته شده در  یکشنبه هفدهم دی 1385ساعت 19:38  توسط hashour 

دنیای به غایت کثیفی است. فرار باید کرد از این آدم ها، که حتی وقت مرگ هم تمام فکر و ذکرشان این است که حالا جنازه ات چقدر خرج کفن و دفن برمیدارد!
+ نوشته شده در  شنبه شانزدهم دی 1385ساعت 20:40  توسط hashour 

نمی دونم چطور و از کی شروع شد. مدتیه ـ نسبتن طولانی ـ که در مواقع عصبانیت و ناراحتی، دندون هام رو به هم فشار میدم بدون اینکه خودم متوجه بشم. اغلب وقتی خواب ام، این واکنش، شدت بیشتری به خودش می گیره. بیدار میشم و تازه اون موقع هست که فشاری رو که به دندون هام اومده حس میکنم. یکی از دوست هام می گفت باید شب ها از "Night Card" استفاده کنی، تا از فشرده شدنشون جلوگیری کنه. به اکثر داروخانه هایی که می شناختم سر زدم. هیچکدوم حتی اسم یک چنین چیزی رو هم نشنیده بودن. حالا کسی می دونه که اصلن این "Night Card" وجود خارجی داره یا نه؟!

**یکی از دوستان کامنت گذاشته اند که چیزی که دنبالش هستم، "Night Guard" هست. نمی دونم. شاید هم ایشون درست بگن.

+ نوشته شده در  چهارشنبه سیزدهم دی 1385ساعت 16:4  توسط hashour  | 

سر کلاس اقتصاد صنعتی، بحث بر سر توسعه نیافتگی کشور بود. استاد این درس که در حوزه ی علم اقتصاد بسیار نام آشناست، معتقد بود که به هر حال برای دست یابی به توسعه نمی توانیم آنقدر صبر کنیم تا دموکراسی واقعی برقرار شود، که مجلس خوب و شورای شهر خوب داشته باشیم. تا کی؟ شاید محقق شدن همه ی اینها، دویست سیصد سال طول بکشد.

بعد هم، گریزی زدیم به رفتار جامعه. این مسئله مطرح شد که چه اتفاقی افتاده است، چه بر سر جامعه مان آمده است که افرادش در انتخابات شورای شهر، یک کشتی گیر را به کسی که سال ها سابقه ی مدیریتی و کار در این کشور دارد، ترچیح می دهند؟! من نمی دانم، شما چطور؟!

+ نوشته شده در  سه شنبه دوازدهم دی 1385ساعت 21:13  توسط hashour  | 

خیلی دلم می خواست می تونستم در کنفرانس ملی توسعه کارآفرینی شرکت کنم. هم به رشته ی تحصیلی ام مربوطه، هم این ترم، سه واحد درسی تحت عنوان "اصول و مبانی کارآفرینی" داشتم، هم می تونستم تو این یکی دو روز با کلی آدم وارد در مورد ایده ی تـاسیس شرکت ام مشورت کنم و هم اینکه اصولن مباحث کارآفرینی جزء موضوعات مورد علاقه ی منه. ولی خوب از بدشانسی ام، این کنفرانس بدموقعی برگزار میشه. درست وسط امتحانات! واقعن حسودی ام میشه به افرادی که میرن و نهایتِ استفاده رو می کنن.

+ نوشته شده در  دوشنبه یازدهم دی 1385ساعت 14:23  توسط hashour 

درباره ی مرگ دیکتاتور، همه نوشتند، خواندیم و به درک واصل شدنش را دیدیم. احساس خوبی داشتم به خاطر کشورم، به خاطر لحظه به لحظه ی آن هشت سال لعنتی. در اوج کودکی تجربه کرده بودم ترس را و فرار را و پناه گرفتن را. صدای آن آژیرهای لعنتی، هنوز توی گوشهایم زنگ می زند.

مرتبط: بدرود دیکتاتور قلابی

+ نوشته شده در  یکشنبه دهم دی 1385ساعت 22:0  توسط hashour  | 

عین خر کار ریخته روی سرم! دو هفته ی دیگه امتحانات شروع میشه و من واقعا از درس ها عقب هستم. علاوه بر مشکلات درسی، سه تا پروژه هست که باید تا یکی دو هفته ی دیگه تحویلشون بدم. حالا توی این اوضاع و احوال نمی دونم چرا هی دلم می خواد کتاب بخونم و فیلم ببینم! تازه، دارم فکر می کنم که حتما تا چند روز دیگه باید در یک کلاس ایروبیک ثبت نام کنم! خلاصه که هر کس خواست در زمینه ی "مدیریت زمان" مهارت کسب کنه، بیاد پیش خودم! :دی

مدتیه که توی کلاس زبان به آدم های جالبی برمی خورم. یکیشون مهماندار "ماهان ایر" هست که اگر چیزهایی رو که برام تعریف کرده، بشنوین، عمرا دیگه با ماهان سفر نمی کنید! ولی خوب، از اونجایی که من نون بر نیستم، چیزی نمیگم! دوست دیگه ای هم که تازه دیروز سر صحبت رو باهاش باز کردم، دانشجوی  "دانشکده خبر" هست. دو سال در دانشگاه شهید بهشتی، جغرافی خونده ولی بعد انصراف داده. می گفت دلیل انصرافش به جز عدم علاقه به رشته اش، جو خفه ی دانشگاه بوده و برخوردهای توهین آمیز حراستی های دم در ورودی که برای خودشون یه پا رییس دانشگاه ان! بگذریم...صحبتمون به درازا کشید و وقتی گفت قاضی مرتضوی استاد درس حقوق مطبوعاتشون هست، نمی دونستم بخندم یا گریه کنم! اصلا باورم نشد تا اینکه امروز، خیلی اتفاقی اینجا رو خوندم و ایمان آوردم به آغاز فصل سرد!

* چه برف عجیبی میاد. مثل پر می مونه. نکنه واقعا لحاف آسمون پاره شده؟

* دلم تنوع می خواست، قالب اینجا رو عوض کردم. چطوره؟

+ نوشته شده در  پنجشنبه هفتم دی 1385ساعت 15:37  توسط hashour  | 

منشأ این بازی جالب اینجاست و من هم از طریق همزادم به این بازی دعوت شده ام. ممنون از لطفت همزاد جان. پنج چیزی که شما احتمالن در مورد من نمی دانید، به شرح زیرند:

۱. من به شدت دچار وسواس هستم. از نوع شدیدش. گاهی آنقدر فشار می آورد که کلافه می شوم و کلافه می کنم و فلج می شود زندگی ام و سال هاست که درگیرم و نمی دانم چند سال! 

۲.چهره ام و به طور کلی ظاهرم خیلی کمتر از سن ام نشان می دهد. بر اساس شنیده ها چیزی در حدود پنج ـ شش سال! همین موضوع باعث شده است که برای صحبت های کاری پا پیش نگذارم و خیلی استقبال نکنم از اینگونه فرصت ها و فرار کنم از حضور پیدا کردن در مجامع. و به همین دلیل تبدیل شده ام به یک آدم فرصت سوز! حالا به این اضافه کنید کمی خجالتی بودن و اعتماد به نفس در حد صفر را، چه معجونی شد، نه؟!

۳.هیچوقت در زندگی ام هیچ چیز قانع ام نمی کند و این خیلی بد است. یک جورهایی سردرگم ام و هنوز با اینکه بیست و سه سال سن دارم دقیقا نمی دانم علاقه ی واقعی ام چیست! رشته ی تحصیلی ام را دوست دارم ولی دو به شک ام برای ارشد جامعه شناسی بخوانم یا MBA! در عین اینکه به عکاسی علاقه دارم، دلم می خواهد داستان نویس خوبی باشم و یا می زند به سرم که تئاتر کار کنم (با همه ی کم رویی ام!) و گاه ترجیح می دهم بروم سراغ مستندسازی! (نخندید لطفن! حقیقت محض است!)

۴.خیلی اهل رسیدن به ظاهرم و خودآرایی نیستم! این امر در مواقع افسردگی و داشتن فشارهای روحی، تشدید می شود! برای نمونه، هفته ی پیش در چنین روزی، مقنعه ام را برعکس سرم کرده بودم و تا خود دانشگاه متوجه این افتضاح نشدم!

۵.اجتماعی نیستم و قاطی نمی شوم و نمی جوشم و نمی دانم هر چه که اسمش را می گذارید اصلا! در جمع ها معمولن کنج عزلت اختیار می کنم و کم حرف می زنم، خیلی کم. ولی در عوض تا دلتان بخواهد جلوی آینه با خودم درددل می کنم!

من در وبلاگستان دوستان چندانی ندارم تا به این بازی دعوتشان کنم. کسی نمی خواهد از سهمیه ی من استفاده کند؟!

+ نوشته شده در  شنبه دوم دی 1385ساعت 22:4  توسط hashour  | 

چقدر بار تنهایی ام سبک شد، وقتی ایمیلت را خواندم. حس خوبی است وقتی می بینی هنوز کسی هست که اهمیت می دهد و "دوست" است به معنای واقعی و می توانی رویش حساب کنی به قول خودش! ممنون که به فکرم بودی همزاد. حالا خوبم، خیلی خوب!

 

+ نوشته شده در  جمعه یکم دی 1385ساعت 13:28  توسط hashour