کاش همان سال اول انصراف داده بودم. خرد شده ام در این دانشکده. به هم ریخته ام. البته مقصر اصلی کسی نیست جز خود خرم!
حس می کنم در زندگی جلوی خیلی ها کم می آورم. پاک خودم را باخته ام. دریغ از یک جو اعتماد به نفس!
*راستی، مگر مجبورید اینجا را بخوانید که حالتان بد شود و بعد کامنت بگذارید که چرا چنین و چنان می نویسی؟! من برای خودم می نویسم. برای ثبت در تاریخ! برای اینکه این روزهایم را از یاد نبرم!
امروز، آخرین جلسه ی کلاس داستان نویسی بود. آقای مستور گفتند واقعن خسته هستند و بنابراین امکان ادامه ی این کلاس ها حداقل فعلن وجود ندارد. حیف شد! قرار شده خود بچه ها هر دو هفته یک بار خودشان دور هم جمع شوند، داستانهایشان را بخوانند و نقد کنند. نمی دانم در جمعشان باشم یا نه. هیچ دوستی آنجا ندارم. سخت است تنهایی. آدم٬ منزوی می شود. همه دادند آقای مستور یکی از کتابهایش را برایشان امضا کند. من ندادم. دلم می خواست ولی این کار را نکردم، نمی دانم چرا!
