تبليغاتX
hashour

hashour

وبلاگ گروهي hashour

هیچ چیز، دیگر مثل اولش نیست...چقدر دلم هوای آن روزها را کرده است. آن روزهای خوش شروع را.تلخ شده ایم و هی زندگی را هم به کام یکدیگر تلخ می کنیم، انگار که زهر. هیچ کوتاه نمی آییم و مدام به پر و پای هم می پیچیم. چشممان زده اند، می دانم!
+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و هشتم آذر 1385ساعت 20:38  توسط hashour 

کسی از خوانندگان این وبلاگ، احتمالن عضو خانه شهریاران جوان نیست؟ مهم است. ممنون می شوم اگر پاسخ بدهید.

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و ششم آذر 1385ساعت 21:28  توسط hashour  | 

در هفته ای که گذشت دو اتفاق سرنوشت ساز افتاد. مهمترین اتفاقات زندگی ام. تصمیم گرفته ام اما دیگر از زندگی خصوصی و روزمرگی هایم، اینجا ننویسم. مگر در موارد خیلی خاص! این وبلاگ شاید تبدیل شود به مکانی برای ثبت یادداشت های کوتاه گاه و بیگاه، داستان هایم، نقدهایی در رابطه با فیلم ها و کتاب ها و شاید تریبونی برای بیان دیدگاههای اقتصادی ( که تخصص ام است!) و اجتماعی و البته فرهنگی. فعلن همین.
+ نوشته شده در  جمعه بیست و چهارم آذر 1385ساعت 20:27  توسط hashour  | 

همان استادمان که روزی، ذکر خیرش در این وبلاگ بود، کاندیدای انتخابات شورای شهر تهران است. خوشحالم. حداقل، من یکی می دانم به چه کسی باید رأی دهم. دکتر کیوان لؤلوئی، دکترای خود را در رشته ی "مطالعات اسلامی" أخذ کرده و پژوهشگر مسائل فرهنگی ـ اجتماعی است.جوان است و جدی و باسواد. کسی است که حرف برای گفتن بسیار دارد. فکر می کنم مرد عمل هم باشد، البته اگر این سیستم، اصلا بگذارد کسی کار کند!
+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و دوم آذر 1385ساعت 20:18  توسط hashour 

وای وای وای! می دونم که دیگه دارم زیادی غرغر می کنم ولی باید بگم وگرنه خل میشم! دو روزه که دارم ریاضی می خونم اما هیچی نمی فهمم! اشکم در اومده. از فرمول ها و روابط سر در میارم ولی همینکه می خوام تمرین حل کنم، هیچی به هیچی! انگار هر چی تا حالا خوندم، دود میشه میره هوا! نمی دونم، واقعن نمی دونم چه کار کنم. پوووف! آخرین تیر ترکش ام اینه که یه معلم بگیرم چند جلسه باهام کار کنه. عجب حکایتی شده، حکایت این درس مزخرفِ ریاضی (۲)! سال چهارم باشی و به معلم خصوصی نیاز پیدا کنی! نوبره والا!
+ نوشته شده در  پنجشنبه شانزدهم آذر 1385ساعت 20:43  توسط hashour  | 

روز دانشجویمان مبارک!
+ نوشته شده در  پنجشنبه شانزدهم آذر 1385ساعت 9:16  توسط hashour 

امتحان میان ترم داشتم امروز. افتضاح شد، به معنای واقعی کلمه. آخر عاقبتِ حواس پرتی و تحت فشار روانی بودن همین است دیگر! اینکه سوال، یک چیز است ولی تو یک چیز دیگر می فهمی اش و بنابراین چهار صفحه اراجیف می نویسی! خجالت می کشم هفته ی بعد بروم سر کلاس...ده نفر بیشتر نیستیم، زود معلوم می شود که آن ورقه ی کذایی متعلق به کیست! خدا به خیر کند!

کاش همان سال اول انصراف داده بودم. خرد شده ام در این دانشکده. به هم ریخته ام. البته مقصر اصلی کسی نیست جز خود خرم!

حس می کنم در زندگی جلوی خیلی ها کم می آورم. پاک خودم را باخته ام. دریغ از یک جو اعتماد به نفس!

*راستی، مگر مجبورید اینجا را بخوانید که حالتان بد شود و بعد کامنت بگذارید که چرا چنین و چنان می نویسی؟! من برای خودم می نویسم. برای ثبت در تاریخ! برای اینکه این روزهایم را از یاد نبرم!

+ نوشته شده در  دوشنبه سیزدهم آذر 1385ساعت 18:13  توسط hashour  | 

چند وقت است اینجا ننوشته ام؟ هشت روز تمام! دلیل خاصی نداشته...دل و دماغ نوشتن نداشتم، همین! درس می خوانم این روزها، فکر می کنم به چیزهایی که باید فکر کنم و بیخودی خودم را به آینده امیدوار می کنم! روزهایم سردند و بیش از پیش تکراری.

امروز، آخرین جلسه ی کلاس داستان نویسی بود. آقای مستور گفتند واقعن خسته هستند و بنابراین امکان ادامه ی این کلاس ها حداقل فعلن وجود ندارد. حیف شد! قرار شده خود بچه ها هر دو هفته یک بار خودشان دور هم جمع شوند، داستانهایشان را بخوانند و نقد کنند. نمی دانم در جمعشان باشم یا نه. هیچ دوستی آنجا ندارم. سخت است تنهایی. آدم٬ منزوی می شود. همه دادند آقای مستور یکی از کتابهایش را برایشان امضا کند. من ندادم. دلم می خواست ولی این کار را نکردم، نمی دانم چرا! 

+ نوشته شده در  پنجشنبه نهم آذر 1385ساعت 16:46  توسط hashour  |