تبليغاتX
hashour

hashour

وبلاگ گروهي hashour

"آبان" هم به پایان رسید...خوشحالم. کاش این سال تحصیلی زودتر تمام شود و خوب هم تمام شود. دیگر حوصله ی آن دانشکده و متعلقاتش (!) را ندارم!
+ نوشته شده در  سه شنبه سی ام آبان 1385ساعت 17:22  توسط hashour  | 

جایزه ی ادبی "یلدا" امسال برگزار نمی شود!

این هم منبع خبر!

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و پنجم آبان 1385ساعت 7:34  توسط hashour 

مرد گنده ای که نمی تواند از پله های یک مکان عمومی به درستی رد شود و مراعات جنس مخالف خود را بکند، بیجا می کند که علوم سیاسی بخواند و مدام از خودش نظرات مشعشعانه صادر کند!
+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و یکم آبان 1385ساعت 18:43  توسط hashour  | 

بد دردیه که آدم مدام دور خودش بچرخه و هی بیشتر و بیشتر گیج بخوره. اونقدر درس دارم که نمی دونم از کدومش باید شروع کنم. وقتی شروع به خوندن یکی می کنم، بعد از یکی دو ساعت میگم ای بابا! کافیه! درسهای دیگه هم هستن! خلاصه که واقعن وقت کم میارم. الان هم باید برم فرمهای مربوط به شناسه ی فیلم ها رو ویراستاری کنم. کاش این دانشگاه لعنتی تموم شده بود!

انجمن ایرسا که یک NGO هست و در زمینه ی هنرهای تجسمی فعالیت می کنه، عضو می پذیره. خلاصه که اگر دستی در اینگونه هنرها دارین و ضمنن مایل به عضویت در این انجمن هستید، می تونید برید اینجا و ثبت نام کنید.

+ نوشته شده در  جمعه نوزدهم آبان 1385ساعت 20:6  توسط hashour  | 

خب، مثل اینکه نباید خیلی خوشحال می شدم! استاد محترم بالاخره کار خودش رو کرد و ازمون امتحان گرفت. البته اصلن چیز سختی نبود ولی بهتر بود غافلگیرمون نمی کرد!

امروز، یه دیوونگی عجیبی اومده بود سراغم. احساس کردم خیلی خسته ام و ضمنن به شدت از دست خودم عصبانی بودم. از اینکه، میرم کلاس داستان نویسی ولی بی هیچ نتیجه ای. یعنی فقط حضور فیزیکی دارم، نه یادداشت هام رو می خونم نه تکالیفم رو انجام میدم و نه هیچ داستانی می نویسم و نه حتی اصلن به طرح یک داستان فکر می کنم! این شد که تصمیم گرفتم یک روز متفاوت داشته باشم. البته الان اعتراف می کنم که از اینکه یک جلسه از کلاس "مستور" رو از دست دادم، واقعن پشیمونم. بگذریم، به همراه یکی از دوستام و خواهرش رفتیم نمایشگاه ایران پلاست. نمایشگاهی بود در رابطه با صنعت پلاستیک و پلیمر. تجربه ی خوبی بود. وقتی در حال بازدید از غرفه ها بودیم، دیدم مدیر فروش یکی از این شرکت ها بودن، چه شغل نون و آب داریه! خلاصه که بازدید از این نمایشگاه رو به دانشجویان و همینطور فارغ التحصیلان رشته های شیمی، مهندسی شیمی و مهندسی پلیمر توصیه می کنم. صاحب یه سطل زباله ی کوچیک و چرخ دار هم شدم که قصد دارم نگهش دارم برای خونه ی آینده ام. 

چند روز پیش، دانشگاهمون از مدیرعامل شرکت "ایران آوندفر" تولید کننده ی محصولات بهداشتی با نام "بس" به عنوان کارآفرین موفق برای سخنرانی دعوت کرده بود. ایشون یه نکته ای رو در رابطه با شامپوها و کرم های ضد آفتاب خارجی متذکر شد که دونستنش برای من مفید بود، امیدوارم برای شما هم باشه. می گفت که شامپوهای خارجی درسته که ممکنه کیفیت خوبی داشته باشن ولی متناسب با نوع موی مردم اروپا و آمریکا ساخته شدن. و گفت چون معمولا مردم این کشورها هر روز استحمام می کنن بنابراین میزان ماده ی شوینده و پاک کننده ایی که در این شامپوها به کار میره بسیار کمه تا به ساختمان مو آسیب نزنه. در واقع جناب مدیرعامل معتقده که این شامپوها مناسب یک فرد ایرانی که مثلا شاید هفته ای حداکثر سه بار استحمام می کنه نیست. مطلبی که در مورد کرم های ضدآفتاب خارجی بیان کرد اینه که اینگونه کرم ها متناسب با نوع تابش آفتاب در کشورهای اروپایی ساخته شده. یعنی برای آفتاب کم و تابش مایل.

امروز از اخبار رادیو شنیدم که بیشترین خودکشی در یک سال اخیر در استان ایلام و بر اثر عوامل اقتصادی بوده.

مثلن برنامه ریزی کرده بودم این چند روز آخر هفته رو درس بخونم. ولی این آقای نامزد همیشه جاویدان (!) کلی کار ریخت سرم! اطلاعات مربوط به یه سری فیلم های کوتاه رو باید وارد فرم های مربوطه کنم. کار وقت گیریه. حالا امیدوارم به پاس این همه زحمتی که کشیدم، موقع برگزاری جشنواره ی فیلم های کوتاه، حداقل یه کارت میهمان برام دست و پا کنه!

تا یادم نرفته بگم که یک دوره کلاس "تاریخ نگاری" توسط سرکار خانم دکتر اتحادیه در انجمن "زنان پژوهشگر تاریخ" برگزار میشه. علاقمندان به شرکت در این کلاس ها می تونن با این شماره ها تماس بگیرن:۶۶۹۱۷۵۶۹-۶۶۹۱۷۵۷۰.  

+ نوشته شده در  پنجشنبه هجدهم آبان 1385ساعت 20:14  توسط hashour  | 

تمام جمعه رو هدر دادم، شنبه امتحان داشتم و باید درس می خوندم. هفتاد صفحه بود ولی من فقط بیست و هفت صفحه خونده بودم. نمی دونم چه ام شده بود. اصلا نمی تونستم تمرکز کنم و بشینم سر درسم. بعد که دیدم هیچ جوری نمی تونم دل به درس بدم با خودم قرار گذاشتم شب رو بیدار بمونم. ولی نشد که نشد. واقعا خودم هم نمی دونم این ترم چرا دارم با خودم و درسهام اینجوری می کنم. پُرم از بی انگیزگی و بی تفاوتی. خلاصه که صبح روز شنبه وقتی داشتم میرفتم دانشگاه، گفتم خدایا یعنی میشه مثل دو سال پیش که یکی از امتحاناتِ میان ترم به علت فوت پدر استاد مربوطه لغو شد،  معجزه بشه و امتحانِ امروز برگزار نشه؟! تو همین فکرا بودم که رفتم سر کلاس. بعد از حدود پنج دقیقه، یکی از بچه ها، هیجان زده وارد کلاس شد و گفت: "واسه چی نشستین؟ مگه اطلاعیه ی روی بورد رو نخوندین؟! کلاس تشکیل نمی شه!" نزدیک بود از خوشحالی جیغ بزنم! فکر نمی کردم دعام مستجاب شه!

یه دوستِ جدید تو دانشگاه پیدا کردم. رشته اش تاریخه. ماجرایی رو برام تعریف کرد که از شنیدنش جا خوردم. می گفت یکی از دوستاش دنبال کلاس کنکوره که بتونه صبح ها وقتش رو اونجا بگذرونه. می گفت به دروغ به پدر و مادرش گفته که دانشگاه تهران قبول شده. حالا هر روز صبح به هوای دانشگاه از خونه میزنه بیرون.. پرسیدم آخه چرا؟ می گفت از ترس اینکه شوهرش بدن و به خاطر چشم و هم چشمی فامیل این دروغ شاخ دار رو گفته. من دارم فکر می کنم چه پدر و مادر بی خیالی. یعنی مثلا نگفتن بیا روزنامه رو به ما نشون بده، اسمت رو ببینیم؟ یه بار نمیرن دنبال دخترشون؟ نمی پرسن چه درسهایی داره؟ چه جوریه؟ ...ای بابا! اصلا به من چه؟

با مادرم بحث کردم. متهم شدم به اینکه دارم زندگیم رو نابود می کنم، اخلاقم عوض شده و یه جور خاصی بی هدف و بی خیال شدم.

نوید زنگ زده به یه روانپزشک تا برام وقت بگیره. منشی هم گفته آقای دکتر تا یک سال دیگه بیمار جدید نمی پذیرن! میگه: "پس حالا نمیشه بری پیش یه نفر دیگه؟ یعنی تا یک سال دیگه باید اینجوری ببینمت؟" حرفش مثل یه تلنگر بود...باعث شد بفهمم تا چه حد اطرافیانم رو خسته کردم!

+ نوشته شده در  یکشنبه چهاردهم آبان 1385ساعت 20:19  توسط hashour  | 

اوایل خیلی کند بود. هر کار، انگار سالها عمر داشت. وقتی دست ام را بالا می آوردم تا پیشانی ام را پاک کنم، مثلا، انگار ساعت ها طول می کشید. وقتی می نشستم. می خوابیدم. می دویدم. عصرها تمام نمی شدند انگار. بس که طولانی بودند. و کوچه ها چقدر دراز. وقتی از درخت بالا می رفتیم چه قدر بلند بود درخت. تا آسمان بالا رفته بود انگار. مادرم توی آشپزخانه انگار هزار سال طول می کشید تا قابلمه ای را روی اجاق بگذارد یا ظرف ها را بشوید یا اتاقی را جارو بزند. مشق می نوشتم و نمی دانم چرا تصمیم کبری تمام نمی شد. انگار صد صفحه بود. هزار صفحه بود. کلمات اش کش می آمدند انگار. و دست های کوچک من که ورق می زدند یا صاف می کردند گوشه های کاغذ را، زود خسته می شدند. حالا نمی شوند. هزار بار شنیده بودم داستان اش را اما نمی دانم چرا هر بار که می خواندم اش ـ سر کلاس یا خانه فرقی نداشت ـ یا مادرم از روی آن به من املا می گفت، یا از روی کلمات سخت اش ده بار می نوشتم، گریه ام می گرفت. بی خودی. حالا نمی گیرد. حسنک کجایی؟ من گرسنه ام.

                                                                                          مشق شب/ مصطفی مستور

 

+ نوشته شده در  جمعه دوازدهم آبان 1385ساعت 10:0  توسط hashour  | 

درس می خواندم که زنگ زدی. پشت میز دوست داشتنی ام روی زمین نشسته بودم و "برنامه ریزی اقتصادی" می خواندم. حرف زدیم، کدورت ها رفع شد، قطع کردیم. بی خوابی زده بود به سرم. دلم موسیقی می خواست. ولی نه، خودنویس ام را برداشتم و کمی نوشتم. بعد هم رفتم سراغ کتاب "مورچه هایی که پدرم را خوردند". نیمه کاره رها کردم و خوابیدم. 

* این مجله ی "نسیم"، مفت نمی ارزد! حیف از هزار تومان پولی که هدر شد!

+ نوشته شده در  پنجشنبه یازدهم آبان 1385ساعت 7:41  توسط hashour  | 

دیروز، استاد درس "اصول و مبانی کارآفرینی" مان دعوت کرده بود از یک کارآفرین موفق تا از تجربیاتش برایمان بگوید. آقای رجالی، مدیر عامل کارخانجات موکت ظریف مصور، پیرمردی است شصت و یک ساله که عاشق کارش است. او در شهر هنرپرور و صنعت پرور اصفهان به دنیا آمده و از همان دوران کودکی عاشق کسب و کار بوده، به طوریکه در نه سالگی مغازه ی دبستان را از مدیر اجاره می کند و...

یک ساعتی برایمان حرف زد و به سؤال ها پاسخ داد. در مجموع جلسه ی خوبی بود و من به یک اصل مهم رسیدم. در ایران بدون پشتوانه ی مالی و سیاسی و بدون داشتن پارتی و ارتباطات قوی نمی توان قدم از قدم برداشت چه رسد به اینکه کارآفرین شد! مدرکم هم خود این جناب مدیرعامل است. به گفته ی خودش، تاجرزاده است و در همان اوان جوانی که تصمیم گرفت کسب و کاری به هم بزند، پدرش ده هزار تومان سرمایه در اختیار او قرار داد یعنی چیزی در حدود صد میلیون تومانِ امروز! بعد از اتقلاب هم به دلیل فعالیت های انقلابی اش، در سن بیست و سه سالگی به ریاست اداره ی بازرگانی اصفهان نائل می شود با تحصیلات دیپلم! بقیه اش هم که معلوم است...همین اداره ی بازرگانی سکوی پرتابش می شود و بعد احداث کارخانه ی ظریف که بعدها به ظریف مصور تغییر نام می یابد. و امروز در جایگاهی است که دوازده کارخانه و هزار و دویست و پنجاه پرسنل دارد و محصولاتش را به چهارده کشور دنیا صادر می کند.

واقعا چنین شرایطی امروزه برای ما مهیاست؟!

 

+ نوشته شده در  سه شنبه نهم آبان 1385ساعت 18:39  توسط hashour  | 

وبلاگم ریخته به هم! یه روز کامل بالا نمیومد و فقط یه صفحه سفید به جای یادداشت هام نشون داده می شد. اشکال هم از بلاگفا نبوده چون این بلا فقط سر وبلاگ من اومد! برای راحت شدن از دست این مصائب و مشکلات هم که شده باید هر چه زودتر دات کام شم!
+ نوشته شده در  دوشنبه هشتم آبان 1385ساعت 17:9  توسط hashour  | 

امروز نه خبری از "اقتصاد صنعتی" بود و نه از "مبانی فقهی اقتصاد"!  سر هیچکدام از کلاس هایم حاضر نشدم. نمی دانم به خاطر لجبازی با خودم این کار را کردم یا به دلیل استرس و اضطراب غیر معمولی که بعد از سکته ی مغزی پدربزرگ گریبانگیرم شده.

میز کوچکی خریدم از یک دستفروش. بیشتر از یک سال است که دنبال چنین چیزی بودم. از همان هاست که به سبک میزتحریرهای قدیمی ساخته شده و اهل درس و بحث و قلم پشتش می نشستند و دود چراغ می خوردند.

"گواهی پایان دوره ی ویراستاری" ام را دریافت کردم. نوشته اند:"...با کسب امتیاز خوب موفق به اتمام این دوره شده است." امیدوارم به کار بیاید .

+ نوشته شده در  یکشنبه هفتم آبان 1385ساعت 18:53  توسط hashour  | 

رفته بودم سفر، علی رغم میل باطنی ام! هیچ خوش نگذشت. اصولن وقتی در جمعی باشی که همه ی کارها به عهده ی خانم ها باشد و آقایان بی خیال گوشه ای بنشینند، بخورند و فلسفه ببافند، جز انزجار و کلافگی چیز دیگری نصیبت نمی شود! سرما خورده ام...

این آت و آشغال های کنار جاده ی شمال بدفرم روی اعصاب است. بد مردمی هستیم واقعن! حالم به هم می خورد از بی فرهنگی مان...تازگی ها به سرم زده بروم روی قله ی بلندی بایستم و با صدای بلند فریاد بزنم:" من از برگشتنم مثل سگ پشیمان ام!" و بعد هم خودم را پرت کنم پایین!

+ نوشته شده در  جمعه پنجم آبان 1385ساعت 19:41  توسط hashour  | 

دیگر تمام شد! بالاخره آن اتفاق مهم افتاد و من از خوانِ دوم به سلامت گذشتم. لکنت گرفته بودم، بغضی عجیب گلویم را می فشرد و قلبم آنقدر بی تابی می کرد که انگار می خواست از حلقومم بزند بیرون، ولی گفتم...همه چیز را گفتم. احساس سبکی می کنم و کمی هم آرامش خیال...دیگر تمام شد!
+ نوشته شده در  سه شنبه دوم آبان 1385ساعت 20:7  توسط hashour  |