فردا مصاحبه دارم در بنیاد کودک جهت نائل شدن به مقام مددکار افتخاری کودکان! غیرمنطقی است واقعن! داوطلب شده ام برای یک کار افتخاری، مصاحبه دیگر برای چه؟! بابت کارکردن بی مزد و منت هم انگار باید جواب پس بدهی در این مملکت! شاید نرفتم، کلاس دارم آن ساعت. امان از دست اینها که حس همکاری و همیاری و انسان دوستی را هم با این دست اندازها، سرکوب می کنند.
دیروز صبح، قبل از اینکه کلاس داستان نویسی ام شروع شه، با کلی ترس و لرز رفتم فروشگاه شهر کتاب تا یه چرخی بزنم. نگران بودم نکنه به خاطر بلایی که دو سه هفته پیش سرشون آوردم، یه چیزی بهم بگن. ولی به خیر گذشت! اتفاقن خانم صندوقدار کلی هم محترمانه برخورد کرد. خلاصه که دو تا کتاب خریدم با یه دفترچه ای که کاغذاش سفت و کاهی ان و جون میده برای نوشتن خاطرات!
واقعن که! حالا ما بعد از این همه، خواستیم گوشیمون رو عوض کنیم، تمام "جمهوری" رو زیر پا گذاشتیم ولی اونی که من میخوام دیگه وارد نمیشه!:(( همه ی مغازه دارها هم بلااستثناء نصیحت می کردن که بیخود وقتتون رو تلف نکنین، یافت می نشود!
کلی خوشحالم که شرط رو باختی و فردا باید اون گوشواره های بدلی رو بخری!
چشمهایم در شمار لحظه ها هی خمار و منگ می شود!
با فکر به خاطراتِ بد ولی به ناگهان
تمام حس و حال من مثل سنگ می شود!
...
چه باران سیل آسایی بود، عصر، آن بالا! اداهایِ زیر بارانت را دوست داشتم، خیلی زیاد! هوایِ خوب، حال آدم را جا می آورد، حالی را که دیگران مدام به آن گند می زنند!
*جالب اینجاست که در حدود دو سال پیش، دو جلد از چاپ اول "میرا" را به دو نفر هدیه دادم بی آنکه بخوانمش و حالا چاپ پنجم این کتاب نصیبم شده!
از طرفی هم خوب فکر زندگی مشترکمونم. فکرم خیلی مشغوله. باید زودتر مسائل رو حل و فصل کنیم تا به قول پدر نوید "نامزدهای همیشه جاویدان" نشیم! البته ما هنوز نامزد نشدیم چه برسه به اینکه "همیشه جاویدان" بشیم! ولی خوب به نظرم حرفشون یه جورایی درسته!
درخت را به نام برگ
بهار را به نام گل
ستاره را به نام نور
کوه را به نام سنگ
دل شکفته ی مرا به نام عشق
عشق را به نام درد
مرا به نام کوچکم صدا بزن
" عمران صلاحی "
یادش گرامی و روحش شاد.
شب خیلی بدی رو گذروندم. پر از تنش و تشنج. ظاهرن قرار نیست هیچ وقت از شر این فشارها خلاص شم و روی آرامش رو ببینم! این روزا عجیب به زندگی بعضی از آدمها حسودی ام میشه، حتی به مرگ بعضی ها هم...نمیدونم، فقط کاش افراد اینقدر راحت به خودشون اجازه نمی دادن که درباره ام قضاوت نادرست کنن. خلاصه اینکه دیشب گذشت به سه ساعت صحبتِ تلفنی و شب بیداری! آخرش هم هیچ! هنوز خسته ام...خسته از بازی روزگار! خسته از آدم های دور و برم! قرار شده که در آینده کاملن ایزوله باشم! صبر می کنم تا آن روز...
این هم از اصل خبر .
پ.ن ۱: ای بابا! این دیگه چه وضعشه؟! بلاگرولینگ رو آخه برای چی فیلتر کردن؟! نه، مثل اینکه واقعا یه چیزیشون میشه!
پ.ن ۲: خوب ظاهرا سایت فوق الذکر از فیلتر دراومده! خیلی دلم می خواد بدونم ماجرا چی بوده!
,Bent down and kissed the sleepy night
,Night woke to blush, the spirit was gone
!Man saw the blush and called it dawn
چقدر خوب است که در اولین روز فصلی که عاشقش هستی، صاحب دفتری شوی که آرزویش را داشتی و هی دلت غنج بزند برای نوشتن روی کاغذهای کاهی اش و مصمم شوی که از امروز به طور مرتب همه چیز را ثبت کنی...حتی پاییزهای دلگیر دانشکده را، حتی آن خاطرات دفن شده را، حتی مرگ لحظه ها را!
* در مورد پست قبل، باید بگویم که قصدم به هیچ وجه توهین به کسی نبوده. چون نه وقتش را دارم، نه علاقه اش را و نه حتی حوصله اش را! فقط خواستم وبلاگم را از رکود در بیاورم و کمی مزاح کرده باشم. البته منکر این حقیقت نمیشوم که لیستی را که کوروش ضیابری در وبلاگش گذاشته بود، غیر معقول و غیر منطقی می دانستم. از آدم هایی که گرفتار خود بزرگ بینی می شوند و اغراق را چاشنی کارشان می کنند، هیچ خوشم نمی آید. حالا گیریم تمام موارد آن لیست درست باشد، اما من واقعا با قسمت تسلط به زبانهایش مشکل داشتم! من با این سن و سال هنوز ادعایم نمی شود که به زبان فارسی مسلط هستم چه رسد به زبان های دیگر! هر روز که می گذرد بیشتر و بیشتر می آموزم. مثلا همین امروز فهمیدم که کلمه ی "مدام" در برخی از ابیات حافظ به معنای "شراب" است و نه "همیشگی"! آخر چند کلمه حرف زدن را که نمی گویند تسلط! بگذریم...فکر می کنم این بیت شعر گویای همه چیز است:
آن دیگ ز خامی است که در جوش و خروش است
چون پخته شد و لذتِ دم یافت، خموش است!
میگذارم به حساب خامی اش. همین و بس!
