تبليغاتX
hashour

hashour

وبلاگ گروهي hashour

نمی دانم از بی استعدادی من است یا سختی درس! هیچ سر در نمی آورم از مباحث این "اصول حسابداری (۲)"! تازه می فهمم که عجب مخی دارند این حسابدارها، در نوع خودشان نابغه هستند اصلن!

فردا مصاحبه دارم در بنیاد کودک جهت نائل شدن به مقام مددکار افتخاری کودکان! غیرمنطقی است واقعن! داوطلب شده ام برای یک کار افتخاری، مصاحبه دیگر برای چه؟! بابت کارکردن بی مزد و منت هم انگار باید جواب پس بدهی در این مملکت! شاید نرفتم، کلاس دارم آن ساعت. امان از دست اینها که حس همکاری و همیاری و انسان دوستی را هم با این دست اندازها، سرکوب می کنند.

+ نوشته شده در  شنبه بیست و نهم مهر 1385ساعت 22:51  توسط hashour  | 

از جمعه ها متنفرم. عجیب کسل می شم و حال و حوصله ی هیچ کاری حتی درس خوندن رو هم ندارم. فکر می کنم دچار مازوخیسم شده باشم. یه جور مازوخیسم روحی. با یادآوری گذشته ها، خاطرات بد، اشتباهات و حماقت هام دائم خودم رو آزار میدم. مهمونی دیشب هم البته در حال امروزم بی تأثیر نبوده. چه احساسی پیدا می کنین وقتی ببینین تو یه جمع خانوادگی یه عده دماغشون رو که از قضا عمل کرده هم هست (!) مدام بالا می گیرن و هی چشم و ابرو میان و با ژست های مسخره شون کم محلی می کنن تا مثلن بگن که از لحاظ تیپ و قیافه از همه بالاترن؟! خوشم میاد که محل سگ بهشون نذاشتم و موقع خداحافظی هم آدم حسابشون نکردم!

دیروز صبح، قبل از اینکه کلاس داستان نویسی ام شروع شه، با کلی ترس و لرز رفتم فروشگاه شهر کتاب تا یه چرخی بزنم. نگران بودم نکنه به خاطر بلایی که دو سه هفته پیش سرشون آوردم، یه چیزی بهم بگن. ولی به خیر گذشت! اتفاقن خانم صندوقدار کلی هم محترمانه برخورد کرد. خلاصه که دو تا کتاب خریدم با یه دفترچه ای که کاغذاش سفت و کاهی ان و جون میده برای نوشتن خاطرات!

واقعن که! حالا ما بعد از این همه، خواستیم گوشیمون رو عوض کنیم، تمام "جمهوری" رو زیر پا گذاشتیم ولی اونی که من میخوام دیگه وارد نمیشه!:(( همه ی مغازه دارها هم بلااستثناء نصیحت می کردن که بیخود وقتتون رو تلف نکنین، یافت می نشود! 

کلی خوشحالم که شرط رو باختی و فردا باید اون گوشواره های بدلی رو بخری! 

+ نوشته شده در  جمعه بیست و هشتم مهر 1385ساعت 19:3  توسط hashour  | 

تو نیستی و من هی دلم تنگ می شود

چشمهایم در شمار لحظه ها هی خمار و منگ می شود!

با فکر به خاطراتِ بد ولی به ناگهان

تمام حس و حال من مثل سنگ می شود!

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و هفتم مهر 1385ساعت 14:56  توسط hashour  | 

فردا کلاس داستان نویسی ام بعد از سه چهار هفته وقفه، برگزار میشه. ظاهرن آقای مستور، خارج از کشور تشریف داشتن! پوووف! امان از این وقفه ها و یک جلسه در میون کلاس برگزار کردن ها! همین چیزا باعث شده که این دوره ی ده جلسه ای که از تابستون شروع شده تا الان طول کشیده و به این زودی ها هم تموم شدنی نیست! بگذریم...من که به هر حال با تمام وقتی که داشتم هیچکدوم از تکالیفم رو انجام ندادم و نمی دونم فردا با چه رویی سر کلاس حاضر شم! کُلَن یه مدتیه خیلی تنبل و کم کار شدم. نمی دونم چرا تو این سن و سال که باید اوج پرکاری و سرزندگی ام باشه گرفتار این مصیبت شدم! فکر کنم باید تا صبح بیدار بمونم و خودم رو مجبور به نوشتن کنم. البته اتاق ام به قدری شلوغ و به هم ریخته است که هر گونه حس مطالعه و نوشتن رو در درونِ آدم سرکوب می کنه! بنابراین اول باید اونجا رو جمع کنم. کاش یه خواهر داشتم یه کم کمکم می کرد. 
+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و ششم مهر 1385ساعت 22:0  توسط hashour  | 

نمی دونم چرا چند روزه مُدام دارم به قسمتی از دیالوگِ "حسین محجوب" تو فیلم "رنگ خدا" فکر می کنم. جایی که می گفت: "به چی شُکر کنم؟ به زنی که اَزَم گرفت؟ به بچه ی کورم؟ به بدبختی هام؟"

...

 

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و پنجم مهر 1385ساعت 19:15  توسط hashour  | 

حالم را به هم می زنند این بچه های دانشکده. از همه شان متنفرم...مخصوصن از آن دختره ی مو مِش کرده ی دماغ عملی که امروز آن سؤال احمقانه را، جلوی دو نفر از خودش احمقتر، از من پرسید. آخر یکی نیست بگوید به تو چه ربطی دارد؟ باید می گفتم...باید جوابش را می دادم و با جدیت تمام در می آمدم که: "این فضولی ها به تو نیامده! بهتر است اول بروی آن چسبهای مضحک را از روی آن دماغ بدفرمت بکَنی، بعد لقمه ی بزرگتر از دهنت برداری!" خیلی رو داده ام به همه شان که حالا اینطور خرشان را دراز می بندند! آدم هایی این چنین کم عقل و کم فهم، دیوانه ام می کنند. کمی شعور هم چیز خوبی است. اصلن بروند به جهنم! سه ترم دیگر از دستشان خلاص می شوم!

چه باران سیل آسایی بود، عصر، آن بالا! اداهایِ زیر بارانت را دوست داشتم، خیلی زیاد! هوایِ خوب، حال آدم را جا می آورد، حالی را که دیگران مدام به آن گند می زنند!

 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و چهارم مهر 1385ساعت 19:15  توسط hashour  | 

کاش همه چیز زندگیم به خوبی کلاس ترجمه ی همزمان پیش می رفت. نمره ی امتحان فاینال ام، ۹۸ شد از ۱۰۰! و من خوشحالم به دو دلیل: رفتن به ترم بالاتر و اینکه بالاخره مصمم شدم تا کاری رو که شروع کردم تا آخرش پیش ببرم و به نتیجه برسونم!

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیستم مهر 1385ساعت 9:32  توسط hashour  | 

"میرا" ی "کریستوفر فرانک" را خواندم. حدسم این بود که نقدی است داستان گونه بر عملکرد دولت هایی که به نوعی به نظام کمونیستی معتقد هستند، که با خواندن مقدمه ی کتاب حدسم به یقین تبدیل شد. نقدی است خوب، در عین حال دهشتناک و تا اندازه ای اغراق شده. بعضی از عبارات و جملات کتاب به نظرم واقعا استثنایی و پرمغز آمدند، پر واضح است که ترجمه ی خوب "لیلی گلستان" در شکل گیری چنین حسی بی تأثیر نبوده است.

*جالب اینجاست که در حدود دو سال پیش، دو جلد از چاپ اول "میرا" را به دو نفر هدیه دادم بی آنکه  بخوانمش و حالا چاپ پنجم این کتاب نصیبم شده!

+ نوشته شده در  سه شنبه هجدهم مهر 1385ساعت 21:58  توسط hashour  | 

دو سه روزه که دارم روند زندگیم رو عوض می کنم. سعی می کنم مرتب سر کلاس ها حاضر شم. مطالب درسی رو با دقت و ظرافت پاکنویس می کنم. مدام به خودم میگم: "همین سه ترمه! سخت نگیر. چشم به هم بزنی تموم میشه و میره. بعدش هر کاری که خواستی میتونی بکنی."

از طرفی هم خوب فکر زندگی مشترکمونم. فکرم خیلی مشغوله. باید زودتر مسائل رو حل و فصل کنیم تا به قول پدر نوید "نامزدهای همیشه جاویدان" نشیم! البته ما هنوز نامزد نشدیم چه برسه به اینکه "همیشه جاویدان" بشیم! ولی خوب به نظرم حرفشون یه جورایی درسته!

 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه شانزدهم مهر 1385ساعت 18:25  توسط hashour  | 

همیشه عاشق این شعرش بودم و حالا مرگش بهانه ای شد تا بار دیگر آن را با خود زمزمه کنم:

درخت را به نام برگ

بهار را به نام گل

ستاره را به نام نور

کوه را به نام سنگ

دل شکفته ی مرا به نام عشق

عشق را به نام درد

مرا به نام کوچکم صدا بزن

" عمران صلاحی "

یادش گرامی و روحش شاد.

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه سیزدهم مهر 1385ساعت 10:14  توسط hashour 

نمی دانم چطور شد که این هفته، فقط سر یکی از کلاس های دانشکده حاضر شدم! هیچ حوصله ی دانشگاه رفتن و درس خواندن را ندارم! چرایش را نمی دانم! نیمه ی دیگرم در اصفهان است و من گهگاهی دلم برایش تنگ می شود...کاش زمان زودتر بگذرد، این روزهای پر از رخوت را دوست ندارم!
+ نوشته شده در  سه شنبه یازدهم مهر 1385ساعت 12:50  توسط hashour  | 

مدتیه که دارم روی ایده ی تأسیس یه شرکت، کار می کنم. خب، فعلن قصد ندارم توضیحی در مورد هدف و نوع فعالیت شرکت بدم، فقط اینکه طبق محاسباتی که انجام دادم، این کار به لحاظ امکان پذیری، شدنیه ولی اینکه در عمل تا چه حد موفق باشیم، ...! اما چه کنم که من اصولن به آینده امیدوارم!

شب خیلی بدی رو گذروندم. پر از تنش و تشنج. ظاهرن قرار نیست هیچ وقت از شر این فشارها خلاص شم و روی آرامش رو ببینم! این روزا عجیب به زندگی بعضی از آدمها حسودی ام میشه، حتی به مرگ بعضی ها هم...نمیدونم، فقط کاش افراد اینقدر راحت به خودشون اجازه نمی دادن که درباره ام قضاوت نادرست کنن. خلاصه اینکه دیشب گذشت به سه ساعت صحبتِ تلفنی و شب بیداری! آخرش هم هیچ! هنوز خسته ام...خسته از بازی روزگار! خسته از آدم های دور و برم! قرار شده که در آینده کاملن ایزوله باشم! صبر می کنم تا آن روز... 

 

+ نوشته شده در  شنبه هشتم مهر 1385ساعت 19:41  توسط hashour  | 

چه جالب! همین الان تو !Yahoo خوندم که تصویر سه بعدی ایی که از تابلوی " لبخند مونالیزا" به دست اومده، حاکی از اینه که احتمالا، "Mona Lisa" در زمانی که مدلِ "داوینچی" شده، باردار بوده! از نظر من حیرت انگیزه! هم این موضوع (البته اگر درست باشه!) و هم قدرت نرم افزار سه بعدی ساز!

این هم از اصل خبر .

پ.ن ۱: ای بابا! این دیگه چه وضعشه؟! بلاگرولینگ رو آخه برای چی فیلتر کردن؟! نه، مثل اینکه واقعا یه چیزیشون میشه!

پ.ن ۲: خوب ظاهرا سایت فوق الذکر از فیلتر دراومده! خیلی دلم می خواد بدونم ماجرا چی بوده!

+ نوشته شده در  چهارشنبه پنجم مهر 1385ساعت 22:28  توسط hashour  | 

جلوی "شهر کتاب" مرکزی پیاده ام می کند. از قبل می دانم. می خواهد برود دفتر مجله. قرار مهمی دارد. خداحافظی می کنیم. می رود. وارد "شهر کتاب" می شوم. آن وسوسه ی همیشگی، ناخواسته می آید سراغم. چه آرامشی دارم اینجا. می روم سراغ کتابها. نمی توانم جلوی این ولع عجیب مقاومت کنم. تعداد زیادی کتاب برمی دارم. همانهایی که می خواستم. آنها را به کناری میگذارم. میروم قسمت لوازم التحریر. چرخی می زنم. چند دفتر گران با طرح جلدهای خیلی قشنگ٬ یک دفترچه با کاغذهای کاهی، دو خودکار و یک مدادنوکی برمیدارم. میروم صندوق. خریدهایم شده است بیست و یک هزار و پانصد تومان! جا می خورم! ولی پول را میدهم. دو کیسه را بغل می کنم، می آیم و روی پله های جلوی "شهر کتاب" کز می کنم تا بیاید. فکر می کنم آخر چطور راضی شده ام بیست هزار تومان از پولی را که با زحمت جمع کرده بودم، خرج کتاب و دفتر کنم؟! آنقدر در خودم فرو می روم که متوجه آمدنش نمی شوم ! اخلاق سگی ام می آید سراغم. هر چه غر داشتم سرش می زنم. آخرش هم به این نتیجه می رسم که اصلا تقصیر اوست که مرا جلوی "شهر کتاب" پیاده کرده!!! چون او می دانسته که من در برابر کتاب، اختیار از کف میدهم! خلاصه، بعد از اینکه اعصاب داغون و غرغرهایم را تحمل می کند، دلداری ام می دهد که حالا خودت را ناراحت نکن! می روم پسشان میدهم! آرام می شوم. با هزار بدبختی، همه کتابها و دفترها را برمی گرداند و پول را می گیرد جلوی صورتم. احساس بهتری دارم. اما به خانه که میرسم، از ذهنم می گذرد: کاش دفترها را پس نداده بود! آخر خیلی خوشگل بودند، واقعا می خواستمشان!!!

+ نوشته شده در  سه شنبه چهارم مهر 1385ساعت 21:35  توسط hashour  | 

,An angel robed in a spotless white

,Bent down and kissed the sleepy night

,Night woke to blush, the spirit was gone

!Man saw the blush and called it dawn

 

+ نوشته شده در  سه شنبه چهارم مهر 1385ساعت 8:6  توسط hashour  | 

برای من، اول مهر روز اول سال است. همیشه با آمدن پاییز، آغازی جدید برایم تداعی میشود...آغازی که دلم می خواهد بی نقص باشد!

چقدر خوب است که در اولین روز فصلی که عاشقش هستی، صاحب دفتری شوی که آرزویش را داشتی و هی دلت غنج بزند برای نوشتن روی کاغذهای کاهی اش و مصمم شوی که از امروز به طور مرتب همه چیز را ثبت کنی...حتی پاییزهای دلگیر دانشکده را، حتی آن خاطرات دفن شده را، حتی مرگ لحظه ها را!

* در مورد پست قبل، باید بگویم که قصدم به هیچ وجه توهین به کسی نبوده. چون نه وقتش را دارم، نه علاقه اش را و نه حتی حوصله اش را! فقط خواستم وبلاگم را از رکود در بیاورم و کمی مزاح کرده باشم. البته منکر این حقیقت نمیشوم که لیستی را که کوروش ضیابری در وبلاگش گذاشته بود، غیر معقول و غیر منطقی می دانستم. از آدم هایی که گرفتار خود بزرگ بینی می شوند و اغراق را چاشنی کارشان می کنند، هیچ خوشم نمی آید. حالا گیریم تمام موارد آن لیست درست باشد، اما من واقعا با قسمت تسلط به زبانهایش مشکل داشتم! من با این سن و سال هنوز ادعایم نمی شود که به زبان فارسی مسلط هستم چه رسد به زبان های دیگر! هر روز که می گذرد بیشتر و بیشتر می آموزم. مثلا همین امروز فهمیدم که کلمه ی "مدام" در برخی از ابیات حافظ به معنای "شراب" است و نه "همیشگی"! آخر چند کلمه حرف زدن را که نمی گویند تسلط! بگذریم...فکر می کنم این بیت شعر گویای همه چیز است: 

آن دیگ ز خامی است که در جوش و خروش است

                                                چون پخته شد و لذتِ دم یافت، خموش است!

میگذارم به حساب خامی اش. همین و بس!

+ نوشته شده در  شنبه یکم مهر 1385ساعت 19:36  توسط hashour  |