تبليغاتX
hashour

hashour

وبلاگ گروهي hashour

«از آنجا که این روزها مد شده است آدم افتخاراتش را در وبلاگش بنویسد» ، من هم تصمیم گرفتم افتخاراتم را بنویسم تا از سایرین عقب نیفتم!

۱. به دنیا آمدن در پایتخت!

۲. تبدیل شدن نمره ی ۲۰ املایم به ۵/۱۶ بر اثر تقلب در کلاس اول دبستان!

۳. سرودن اولین شعر بی سر و ته در سن ۷ سالگی تحت تأثیر یکی از شعرهای "قیصر امین پور" !

۴. طراحی فرایند "فرار از مدرسه" در کلاس سوم دبستان به همراه یکی از دوستانم، و بعد تا دو سال توهم داشتم که نکند از مدرسه اخراجم کنند!

۵. غرق شدن در استخر خانه ی یکی از فامیلها در سن ۱۰ سالگی و نجات یافتن توسط صاحب خانه! هنوز که هنوز است نمی توانم خودم را در قسمت عمیق استخر، روی آب نگه دارم!

۶. یک بار "فریدون عموزاده خلیلی" جهت اعزام به کنفرانس جهانی محیط زیست که در انگلستان برگزار میشد با من مصاحبه کرد که در آن مصاحبه رد شدم!

۷. خبرنگار افتخاری "کیهان بچه ها" در دوران راهنمایی بدون ارسال حتی یک مطلب!

۸. خبرنگار افتخاری "آفتابگردان". ولی درست بعد از اینکه به این افتخار نائل آمدم، "آفتابگردان" تعطیل شد!

۹. غرفه دار بودن در دو "جمعه بازار کتاب" ! و دیدن آقای خاتمی ـ البته از پشت ـ در یکی از همین جمعه بازارها!

۱۰. داشتن جلیقه ی "جشن سبز" !

۱۱. گذراندن دوره ی مقدماتی اُرف نزد "فردین خلعتبری" که چیزی از تویش در نیامد!

۱۲. هم مدرسه ای بودن با "مهراوه شریفی نیا" در دوران دبیرستان!

۱۳. دختر "سید ابراهیم نبوی" دوست و همکلاس دوران دبیرستانم بوده! خود آقای "نبوی" را هم یک بار از نزدیک دیده ام!

۱۴. تا به حال چند بازیگر معروف را از نزدیک دیده ام!

۱۵. رفتن به کلاس ویولن به امید ویولونیست شدن! ولی بعد از ۵ ماه عطایش را به لقایش بخشیدم و هنوز نمی دانم که چگونه می توان این ساز را با یک دست و چانه نگه داشت!

۱۶. تمام کردن دوره ی سه جلدی کتاب "گنگ خوابدیده" در طول امتحانات خردادماه سال دوم دبیرستان!

۱۷. دیپلم ریاضی گرفتم، در پیش دانشگاهی به تجربی تغییر رشته دادم و هم اکنون در دانشگاه در یکی از رشته های علوم انسانی درس می خوانم!

۱۸. گم شدن در شهر بزرگ تهران به مدت ۶ ساعت در سن ۱۶ سالگی!

۱۹. درس "ریاضی ۲" را سه بار پشت سر هم حذف پزشکی کردم!

۲۰. رفتن به کلاسهای تنیس به امید تنیسور شدن و کنار گذاشتن آن بعد از چندین ماه به علت ناامیدی مفرط!

۲۱. ترجمه یک کتاب برای کودکان که در شورای "کانون پرورش فکری کودکان و نوجوانان"، رد شد!

۲۲. مخالفت با چاپ داستان و مقاله ام در مجله ی "۲۰ ساله ها" !

۲۳. یک بار، نوید، داستانی ترجمه کرد و داد در "شرق" به اسم من چاپ کردند!

۲۴. دخترخاله ام در آمریکا به دنیا آمده!!!

۲۵. عمه ی دخترخاله ام با "رابین ویلیامز" عکس دو نفره انداخته است!

۲۶. مدتی به یک آمریکایی که در هاروارد، حقوق می خواند، فارسی درس می دادم! طفلک نه تنها فارسی یاد نگرفت بلکه نزدیک بود زبان مادریش را هم فراموش کند!

۲۷. "رسول صدرعاملی" کتاب "من ترانه ۱۵ سال را دارم" را برایم امضا کرده!

۲۸. یک بار، یک گروه فیلمبرداری را جلوی "فری کثیفه" مشغول خوردن ساندویچ دیدم!

۲۹. بعد از ۳۰ و اندی جلسه تمرین و سه بار امتحان دادن، موفق به أخذ گواهینامه رانندگی شدم!

۳۰. آقای "وحید نیکخواه آزاد"ـ کارگردان و تهیه کننده سینما ـ یک جلد کتابِ نفیس و یک عدد نوار موسیقی سنتی به من هدیه دادند!

۳۱. درس "اقتصاد کشاورزی" را در محضر ریاست شورای مستقل سازمان "FAO" فرا گرفتم و با نمره ی ۵/۱۷ پاسش کردم!

۳۲. دکتر داوودی ـ معاون اول رییس جمهور ـ و دکتر نمازی ـ وزیر اسبق اقتصاد ـ در دانشکده ی ما درس می دهند!

فعلن همین!

+ نوشته شده در  جمعه سی و یکم شهریور 1385ساعت 12:34  توسط hashour  | 

چقدر جالب و قابل تأمل است این علم ریشه شناسی لغات. سر کلاس ترجمه همزمان، اگر مجالش باشد، استادمان، گاه نکاتی را در این باب متذکر می شوند. جلسه پیش، بحث بر سر این بود که "زبان" یک مفهوم دینامیک و پویا است و با گذر زمان، پیوسته تغییر می کند. مثالِ ملموسش کلمه ی "تپانچه" است. امروزه، "تپانچه" واژه ای است که به سلاح گرم، به کُلت های قدیمی اطلاق می شود. ولی در گذشته، این کلمه در معنای "سیلی" به کار می رفته و اصلش هم "ته پنجه" بوده!

این فیلم "‌Basic Instinct"، نسخه ی دیگر "Body of Evidence" بود! همانقدر مشمئز کننده و مزخرف!

* نمی دانم چرا تازگی ها دلم می خواهد صخره نوردی کنم! مَنی که اینقدر از ارتفاع می ترسم!

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و هشتم شهریور 1385ساعت 19:53  توسط hashour  | 

شعله ای نیفروخت

و تحرکی از تحریک مدام ام،

در تَنَت نیفتاد.

گفته ام کمتر پرسه بزند،

مقابل خانه ی شعرم

تنهایی،

که تو بیایی

و هی کوتاه می کنم

که حوصله کنی،

اما تو ...

خجالت نمی کشی؟

( ایلیا دیانوش)

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و ششم شهریور 1385ساعت 21:10  توسط hashour  | 

چقدر همذات پنداری کردم با "سیمور گلاس"ـ شخصیت اصلی داستان "یک روز عالی برای موزماهی" ـ نوشته ی "سلینجر" که در کارگاه داستان نویسی خواندیمش. سیمور شخصیت عجیبی است که با بچه ها راحت تر از آدم بزرگ ها است. جدیشان می گیرد، سر به سرشان می گذارد، براشان پیانو می زند و داستان تعریف می کند. کودکان را بی اندازه دوست دارد و آنها هم او را. آخ که چقدر شبیه اویم!

* امروز، نسخه اصلی فیلم "crash" را دیدم. بی اندازه دوستش داشتم.

+ نوشته شده در  شنبه بیست و پنجم شهریور 1385ساعت 21:1  توسط hashour  | 

خیلی حس بدی است که آدم فکر کند بی خاصیت شده است...زندگی نمی کند و منتظر تمام شدنش باشد، منتظر آخر بازی!

روزهایم خلاصه شده است در یک دوست، اینترنت، کتاب هایی که دیگر حوصله خواندشان را ندارم، چند فیلم مضحک، فکرهای دائم و شاید هم مزاحم و یک نگرانی عجیب از اتفاقی که قرار است به زودی بیفتد! چقدر مهمل و کسالت بار!

پ.ن: بدجنسی است، می دانم! ولی از تعطیلی "شرق" که باعث ببکاری آن پسرکِ بی سوادِ هم دانشکده ای شد، بی اندازه خوشحالم! البته با پارتی کلفتی که او دارد، فکر نمی کنم بیکار بماند!

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و دوم شهریور 1385ساعت 21:3  توسط hashour  | 

با کابوسهای گاه و بیگاه چه باید کرد؟ باید براشان تره ای هم خرد کرد؟
+ نوشته شده در  دوشنبه بیستم شهریور 1385ساعت 10:10  توسط hashour  | 

 در حدود سه سال پیش بود که کتاب "از حوالی دیروز" را خواندم. این کتاب سرگذشت و داستان زندگی "مهدی آذریزدی" ـ مؤلف کتابهای "قصه های خوب برای بچه های خوب"ـ است. آذریزدی در جایی از کتاب گفته بود که زمان جوانی وقتی که تازه به تهران نقل مکان کرده بود، به دنبال خانه می گشت تا اینکه بالاخره بعد از جست و جو های فراوان خانه ایی بابِ میلش که اجاره اش هم چندان زیاد نبود پیدا می کند. او می گوید: "روزی که رفته بودم برای چندمین بار خانه را ببینم، مواجه شدم با مستأجر قبلی که در حالِ اسباب کشی بود." ادامه می دهد: "طاقت نیاوردم و پرسیدم: آقا خانه یِ به این خوبی، چطور دلتان آمد از اینجا بلند شوید؟!" مستأجر قبلی در پاسخ می گوید: آقا جان می دانی یک اسبِ تیزرو به چه درد می خورد؟ آذریزدی می گوید:خب، به درد مسابقاتِ سوارکاری! مستأجر، سرش را به نشانه تأسف تکان می دهد: خیر! به این درد که سوارش شوی و از دست همسایه بد تا می توانی فرار کنی و بتازی!

حالا شده است حکایتِ ما و همسایه مان! صدای بلند موسیقی شان گوش فلک را کر کرده! تازه یکی شان، وهم برش داشته و با آن صدای انکرالاصواتش می خواند و بدفرم گیتار می زند! خلاصه که تمام آسایش و آرامشمان سلب شده است. چند باری اعتراض کرده ایم ولی ظاهرا کمترین تأثیری نداشته! موسیقی آن هم از نوع اجق وجق (!) شده خورد و خوراکشان! شده لالایی شب و ناشتایِ صبحشان! ما که بخیل  نیستیم! تا دلشان می خواهند گوش کنند، فقط کاش میشد کمی رعایت می کردند، فقط کمی!   

+ نوشته شده در  جمعه هفدهم شهریور 1385ساعت 18:56  توسط hashour  | 

خسته شدم از بی کاری و ضمنا بی پولی! خسته ام از "از نوک پا تا فرقِ سر وابسته بودن!" فکر می کنم سوادم در زمینه زبانِ انگلیسی کمِ کم در حدی هست که بتوانم به دانش آموزان دوره ی راهنمایی و دبیرستان، تدریس کنم! فقط نمی دانم چطور و چگونه! ممنون می شوم اگر کسی تجربه ای در زمینه تدریس دارد، در اختیارم قرار دهد.

یک توضیح: لازمه در اینحا توضیحاتی در زمینه پستِ قبل بدم چون سوء تفاهم های بسیاری رو به وجود آورده. اولا در زمینه ثبت نام اینترنتی، من با این سرویس کار کرده ام و بعد از اینکه انتخاب واحدم در کمترین زمان و با موفقیتِ کامل انجام شد، اون پست رو گذاشتم و در حق مسببِ این امر خیر (!) دعا کردم! در واقع باید بگم بعضی از کامنت ها، واقعا برام غیر قابل درک و اصلا عجیب بود! من نه تنها از این طریق برای خودم بلکه برای یکی از دوستانم هم، چیزی در حدود بیست واحد برداشتم، خیلی راحت و بی دردسر! و با هیچکدوم از مشکلاتی که بعضی از دوستان پیش بینی کرده بودن، مواجه نشدم. نمی دونم، ولی به هر حال دانشگاه داریم تا دانشگاه! سرویس داریم تا سرویس!

در مورد دانشگاه "تربیت معلم" باید بگم که اشتباهی رخ داده بود و منظور من دانشگاه "تربیت مدرس" بود و من در این دانشگاه در یک دوره ی ویراستاری به صورت اینترنتی ثبتِ نام کرده بودم. من معلم نیستم! من یک نیمچه اقتصاددانِ بیکارم!

+ نوشته شده در  چهارشنبه پانزدهم شهریور 1385ساعت 20:18  توسط hashour  | 

۱.چقدر راحت شده ایم از وقتی که انتخاب واحد دانشگاهمان اینترنتی شده است. دست باعث و بانی اش درد نکند! خداوند یک در دنیا و صد در آخرت نصیبش کند که ما را از مصیبتی بس عظیم رهانید! کاری که تا دو ترم قبل نزدیک به یک نصفه روز وقت می برد ـ بدون در نظر گرفتن مدت زمانِ رفت و آمد ـ با شرایط جدید حداکثر یک ساعت زمان می برد. تازه خوبیش این است که در خانه نشسته ای و به دور از هر گونه فشار و اضطرابی، می توانی با دقت و تمرکز کامل ثبت نام کنی. God bless internet!

۲.امروز، امتحانِ پایانی دوره ویراستاری برگزار شد. به طور کلی از نتیجه این سه امتحان، اصلا راضی نیستم. الان همش حسرت می خورم که کاش بیشتر تلاش کرده بودم. کاش واقعا مطالب درسی رو خونده بودم و به اطلاعاتِ خودم اکتفا نمی کردم. به هر حال گذشت و دیگه فرصت جبران ندارم. من که فکر نمی کنم دانشگاه تربیت معلم برای من یکی مدرک صادر کنه!

+ نوشته شده در  دوشنبه سیزدهم شهریور 1385ساعت 14:30  توسط hashour  | 

چیزی که در مملکتِ گل و بلبلمان ارزان است و تا دلتان بخواهد مفت و بی ارزش، جانِ آدمیزاد! فکر می کنم آقایان، صنعت حمل و نقل هوایی را تعطیل کنند و بنشینند در هیئت دولت همان نان و ماستشان را بخورند، سنگینترند! یکی نیست بگوید شما را چه به انرژی هسته ای وقتی که در اساسی ترین مسائل کشور دست به دهن مانده اید! نکته جالبش اینجاست که در کمالِ پررویی هم می گویند فلانی هیچ غلطی نمی تواند بکند! ما برای تحریم آماده ایم! آخر چه آمادگی ایی؟! چه کشکی؟! به چه قیمتی؟! این سومین حادثه هوایی است که در اولین سال ریاست جمهوری احمدی نژاد رخ داده است! خداوند عاقبت همه مان را ختم به خیر کند!
+ نوشته شده در  شنبه یازدهم شهریور 1385ساعت 21:39  توسط hashour  | 

۱. پاک اعصابم داغون بود. دستم به هیچ کاری نمی رفت. فقط فکر می کردم، فکر، فکر، فکر. عرقِ سرد روی پوستم نشسته بود. کلافه بودم. آرزو کردم کاش میشد در چشم به هم زدنی از تمام این فشارها خلاص شد...نمی دانم چه طور شد که خوابم برد. وقتی بیدار شدم، گیج و منگ، چشمم افتاد به تلفن همراهم. یک اس.ام.اس داشتم، از یک هم دانشکده ای. سالِ اول، نزدیکترین دوستم بود ولی حالا دیگر همه چیز فرق کرده است. نوشته بود:" سلام...من تصادف کردم و الان بیمارستانم. نگران نباش، چیزی نیست، فردا مرخص میشم. فقط شونه ام شکسته و دکتر گفته که دیگه هیچوقت مثل اولش نمیشه، حالا باید برم یه برس بخرم!"

حال خودم را نمی فهمیدم. مغزم قفل کرده بود. نگرانش شدم. نزدیک بود بزنم زیر گریه. برایش نوشتم: "چرا مواظبِ خودت نبودی؟ خیلی ناراحتم کردی. امیدوارم هر چه زودتر خوب شی. فردا میام ببینمت. همین الان هم بهت زنگ میزنم."

زنگ زدم...گوشی را برداشت، صدای قاه قاه خنده اش، رشته ی افکارم را پاره کرد...ماتم برده بود. گفت: "حواست کجاست؟ برو جمله ی آخر رو دوباره بخون! شونه ام شکسته و باید یه برس بخرم! شونه و برس!!! به هرحال واقعا شرمنده! فکر نمی کردم جدی بگیری!"

من هم جواب دادم:"خب من فکر کردم منظور از شونه، کتفه و منظور از برس، یه و سیله ی پزشکیه!"

می خندم به حماقتم و خداحافظی می کنم.

۲. دیشب تا صبح خوابم نبرد. دلم شور داستانِ نانوشته ام را می زد که باید تحویل "مصطفی مستور" می دادم و دلدردی عجیب هم امانم را بریده بود. افکار مالیخولیایی هم که همیشه هستند و دست از سرم برنمی دارند. نمی دانم کی این توهم ها تمام می شود. حدود سه یا چهار صبح بود. بلند شدم و رفتم آبی به سر و صورتم بزنم تا بلکه حالم بهتر شود و بنشینم سر داستانم. شیر آب را چرخاندم...لعنتی! آبی در لوله ها نبود. خدایا! چقدر فراموشکار شده بودم! فکر می کردم حالا چطور بسته می شود؟ ساعتگرد یا پادساعتگرد؟ نمی دانستم! یادم نمی آمد! چند دقیقه ای با شیر آب کلنجار رفتم و بالاخره یک جهت را اتتخاب کردم...ولی اشتباه بود! این را یک ساعت بعد فهمیدم که تمام حمام را آب برداشته بود!

+ نوشته شده در  پنجشنبه نهم شهریور 1385ساعت 17:52  توسط hashour  | 

مگر چند گور سهم دارم از جهان

که اینگونه منها می کنم خودم را

تا دوباره

مردنم!

(علی طباطبایی)

*با محاسباتی که انجام داده ام، این فرایند چیزی بیش از هفت خوان دارد که با جای دادن چند مرحله در یک خوان تازه می شود هفت خوان! گذر از خوانِ دوم عجیب سخت و طاقت فرساست!

+ نوشته شده در  چهارشنبه هشتم شهریور 1385ساعت 16:52  توسط hashour  | 

چه روز افتضاحی بود امروز. حال روحیم خیلی بده. عصبانی هم هستم، از دست خودم البته! نمی دونم چرا همیشه تو دعواهای بین نسلی که در خونه مون اتفاق می افته، این منم که کوتاه میام...این منم که کم میارم. به هر حال در سن بیست و سه سالگی، تازه دارم جنگیدن رو یاد میگیرم، که البته فکر می کنم خیلی دیر شده باشه. توی این هفته شاید اتفاقاتِ مهمی برای خودم و زندگیم بیفته...می ترسم...خیلی زیاد.
+ نوشته شده در  دوشنبه ششم شهریور 1385ساعت 18:35  توسط hashour  | 

گوشی را بر می دارد. شروع می کند به شماره گرفتن. فکر می کند شاید بتواند با خریدن کتابی خوشحالش کند، آخر او کتاب خیلی دوست دارد.

بوق آزاد...صدایی آرام، می گوید: سلام

ـ سلام...دارم میرم شهر کتاب، تو کتابی نمیخوای برات بخرم؟

ـ نه! ممنون.

ـ واقعا؟! ولی من یادمه یه چیزایی می خواستی!

ـ خوب، الان اسمشون یادم نیست!

ـ یه کم فکر کن، شاید یادت بیاد.

ـ آره! می تونی برام کتابِ "زنی شبیه حوا" رو بخری؟!

امان از دست این مخابرات و شبکه تلفن همراهش! صدا قطع و وصل شد و درست متوجهِ اسم کتاب نشد. ولی نتوانست یا شاید هم نخواست دوباره بپرسد. می ترسید عصبانیش کند و او مدام از کوره در برود که: چرا درست گوش نمی کنی؟! چرا حواست با من نیست؟!

ـ باشه! حتما می خرم.

ـ ممنون.

ـ خواهش می کنم. خداحافظ.

ـ خداحافظ.

یک ساعت بعد ـ در  شهر کتاب

ـ سلام!

ـ سلام! بفرمایید.

ـ کتابِ "زنی شبیه هشت پا" رو دارین؟!

ـ بله؟! زنی شبیه هشت پا؟!

ـ بله!

ـ چه اسم عجیبی! حتی به گوشم هم نخورده! اسم نویسنده اش رو می دونین یا انتشاراتیش رو؟

ـ نه!

فروشنده کمی فکر می کند. نگاهی به اطراف می اندازد. ناگهان چیزی در ذهنش جرقه می زند. نگاهش می کند. می خندد. می گوید: نکنه کتابِ "زنی شبیه حوا" رو می گین؟!

ـ اوه! بله بله! خودشه.

و هر دو می خندند. بقیه مشتری ها، هاج و واج نگاه می کنند.

 

+ نوشته شده در  شنبه چهارم شهریور 1385ساعت 20:39  توسط hashour  | 

اواسطِ تیرماه به همراه یکی از دوستانم، رفتیم و عضو کانونِ ادبی خانه ی فرهنگی در نزدیکی خانه مان شدیم. ولی بعد از شرکت در اولین جلسه، نمی دانم چه شد ـ به خاطر سفری که برای دوستم پیش آمد یا چیز دیگر ـ که قیدش را زدیم. حالا بعد از گذشت یک ماه و نیم، از آنجا تماس گرفتند و گفتند که تا شنبه فرصت دارم سه اثر از خودم را ـ شعر یا داستان ـ به بنیاد نویسندگان و هنرمندان بفرستم. همه اش فکر می کنم چه بد وقتی اطلاع دادند. ذهنم آشفته است، فکرم مشغول، سرم شلوغ و دستم خالی!
+ نوشته شده در  پنجشنبه دوم شهریور 1385ساعت 19:58  توسط hashour  | 

می ارزید که امروز کلاس ترجمه ی همزمان را بی خیال شوم و بروم "به نام پدر" ابراهیم حاتمی کیا را ببینم. نوید هم بود که البته با تمام اطلاعاتی که در زمینه ی فیلم و فیلمسازی دارد و به قول خودش در سینما بزرگ شده است، تمام صحنه ها را اشتباه پیش بینی می کرد که خوب این کارش واقعا روی اعصاب بود!

"به نام پدر" راوی داستان تلخی است که سالها بعد از جنگ اتفاق می افتد. می گوید که چطور یک جنگ هرگز تمام نمی شود و آتش بس پایان جنگ نیست و اینکه چگونه عواقب و تبعات آن حتی پس از سالها، گریبانگیر نسلهای بعد خواهد بود... اینکه چطور نسل بعد بی آنکه بخواهد، در جنگی ناخواسته شریک می شود...می شود همرزم نسل قبل، بی هیچ پلاکی...بی هیچ نشانی! دیالوگ های دختر (گلشیفته فراهانی، که هیچ بازیش را دوست نداشتم)، انگار حرفِ دلِ تک تک ماست به پدرانمان و مادرانمان هم. خوب بهتر است تا تمام داستانِ فیلم را لو نداده ام، همین جا نقطه ای بگذارم و البته نروم سر خط!

                                                                                 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه یکم شهریور 1385ساعت 19:46  توسط hashour  |