تبليغاتX
hashour

hashour

وبلاگ گروهي hashour

امشب به یک جشن عروسی دعوت بودیم. علی رغم اصرارهای مادرم، سر حرفم ماندم که :" من نمی آیم!"

هیچ حوصله ی شلوغی و جمعیت را ندارم. تحمل رقص و پایکوبی را که اصلن! نمی دانم، شاید چون خودم هیچ سر رشته ای در این زمینه ندارم و حسودیم می شود که :"اِ! چه خوب می رقصند!" ولی نه! این هم نیست! اصولن از وقتی خودم را شناخته ام از این جلف بازی ها بدم می آمده!

نمی دانم، شاید چون مجبورم سه چهار ساعتِ تمام یک گوشه بغ کنم و نظاره گر دلبری دخترانِ جوان با آن لباس هایِ نیم بند و آرایش هایِ آنچنانی شان باشم...که خوب نمی توانم! خسته ام...خیلی خسته. از دیدن این صحنه های تکراری، حالم به هم می خورد.

در خانه ماندم. تنهایی را ترجیح دادم به این جشن، که حضور در آن، افسردگیم را صد برابر می کرد. کتاب "در قند هندوانه" نوشته ی "ریچارد براتیگان" را تمام کردم. ترجمه اش به دلم ننشست ولی آرزو کردم که کاش زندگی من هم از قند هندوانه ساخته شده بود!

بی ربط: خوب، ظاهرن موفق به دیدن پست قبل نشدید. بدانید که شاهکار قرن را از دست دادید! اثری ماندگار بود از من! :))

+ نوشته شده در  دوشنبه سی ام مرداد 1385ساعت 23:12  توسط hashour  | 

                                                                   
+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و نهم مرداد 1385ساعت 19:33  توسط hashour  | 

اولین جلسه کارگاه داستان نویسی شهر کتاب، با حضور "مصطفی مستور" به خوبی برگزار شد. حالا می فهمم که بودن در کلاس آدمهای شناخته شده و باسواد چقدر میتونه موثر باشه. از دیروز تا حالا انگیزه ام برای نوشتن کلی زیاد شده و خیلی چیزا در مورد داستان و داستان نویسی یاد گرفتم. دلم می خواد بتونم به طور جدی در این زمینه کار کنم، امیدوارم این یکی دیگه به سرانجام برسه!
+ نوشته شده در  جمعه بیست و هفتم مرداد 1385ساعت 17:22  توسط hashour  | 

صبح. نور ریخته است توی اتاق. خواب و بیدار است. غلتی می زند. هنوز احساس خستگی می کند و دلش نمی خواهد چشم باز کند. تمام دیشب را بیدار بوده. کاش بگذارند کمی، فقط کمی بخوابد. غلت دیگری می زند...صدایی به ناگاه، خواب را از چشمانش می رباید:

ـ بیدار شو! تلفن!

خودش را به نشنیدن می زند.

ـ گفتم تلفن با تو کار داره...بدو! از بانک ملته!

از ذهنش می گذرد:"بانک ملت؟" و ناگهان مثل کسی که چیز محیرالعقولی شنیده باشد، با عجله به سمت تلفن می دود. فکر می کند: یعنی چه کار دارند؟ بانک ملت؟! حتما جایزه ای چیزی برده ام! شاید یک ریو! بله، حتما همینطور است! و گر نه بانک دیگر چه کار می تواند داشته باشد که صبح به این زودی زنگ بزند خانه آدم؟! فکرها بازی می کنند. می روند و می آیند. دستش گوشی را لمس می کند. سرفه ای می کند تا مثلا صدای گرفته صبحگاهی اش را صاف کرده باشد و بعد محترمانه می گوید:

ـ سلام!

ـ علیکِ سلام! ببینید، در مدارک شما به عنوان صاحبِ حساب، یک برگ فتوکپی شناسنامه کمه. فردا پس فردا هم بازرس ها میان بانک. ممکنه برامون دردسر ساز بشه. شما تا دو روز مهلت دارین این فتوکپی رو برای ما بیارین و الا مجبور میشیم به شیوه خودمون عمل کنیم! متوجهین؟!

آه از نهادش بر می آید:

ـ بله!

ـ خوبه...خدانگهدار!

ـ ...

 

 

 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و چهارم مرداد 1385ساعت 19:1  توسط hashour  | 

وصفِ حالِ من:

حوصله ام سر اومده

کفرم دیگه در اومده

نه کافه ای، مغازه ای

نه اتفاق تازه ای

همه کچل، همه خواب

گندیده توی مرداب

یه مشت نهنگ و ماهی

پوسیده تو سیاهی

تو این دیار مرده

دنیای آب برده

شده ام یه ماهی دودی

نفله میشم به زودی

(از کتاب دریا پری، کاکل زری. گلی ترقی)

به سرم زده با مرکز آمار ایران در پروژه سرشماری سال ۸۵ همکاری کنم! یعنی بشم مأمور سرشماری!

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و سوم مرداد 1385ساعت 14:38  توسط hashour  | 

۱.صبح امروز، نتیجه ی آزمون زبان اعلام شد. نمره ی لازم رو کسب کرده بودم. رفتم و ثبت نام کردم. بعد هم بلافاصله، کلاس شروع شد. امروز، اولین جلسه اش بود. کلاس خیلی خوبی بود. میشه گفت یه جورایی خوش گذشت! برخلاف اون کلاس مسخره FCE کانون با اون جناب دکتر مسخره تَرش، که از اول ساعت تا آخرش، قلبمون تو دهنمون بود! استادمون مرد جالب و شوخ طبعیه. خلاصه که هممون کلی سر حال اومدیم با شوخی ها و طرز حرف زدنش. دیگه اینکه یه بچه معروف هم همکلاسمونه! پارسا پیروزفر!

۲.

ـ می دونی چیه؟!

ـ چیه؟

ـ نمی دونم چرا دیگه از سینما خوشم نمیاد!

ـ چرا؟! پارسا رو دیدی اینجوری شدی؟

ـ وا! نه! کلا یه مدته اینجوری شدم! راستش واقعا به اقتصاد و تحلیل های اقتصادی علاقمندم...خیلی آینده داره...می تونی روی کلی پروژه کار کنی!

ـ ببین دروغ نگو!

ـ چرا اینجوری با من حرف میزنی؟! دروغ چیه؟!

ـ به همین زودی یادت رفت؟ کی بود می خواست مستندساز بشه؟

ـ اوه! راست میگی! از اون لحاظ!

 

 

+ نوشته شده در  شنبه بیست و یکم مرداد 1385ساعت 21:41  توسط hashour  | 

امروز صبح رفته بودم مرکز آموزش ترجمه همزمان برای امتحان تعیین سطح. چشمتون روز بد نبینه! صحنه ای دیدم بسی حال به هم زن! همینطور که عین آدم سر جام نشسته بودم و با مداد نوکی ام بازی می کردم تا وقت بگذره و بالاخره این امتحان لعنتی برگزار شه، در کلاس باز شد و یه پسر و دختر ـ همراه با هم ـ وارد شدن. دخترکِ سانتی مانتال از هم دانشکده ای ها بود! یه کم جا خوردم ولی خوشم اومد که هیچکدوممون به روی هم نیاوردیم! نه سلامی نه علیکی! پسره هم bf اش (شرمنده که فارسی رو پاس نمی دارم! من از واژه دوست پسر متنفرم.) بود! از شانس گند من، پسره درست اومد نشست جلوم! چی بگم؟! آدم خجالت میکشه واقعا! نزدیک بود بالا بیارم! نمی دونم چجوری شلوارش رو کشیده بود بالا که نصف نشیمنگاهش (!) بیرون بود! یکی نیست بگه وقتی بلد نیستی شلوار بپوشی حداقل یه تی شرتِ بلند بپوش، آخه مردم چه گناهی کردن؟!
+ نوشته شده در  جمعه بیستم مرداد 1385ساعت 21:25  توسط hashour  | 

"نیمه غایب" سناپور را نیمه کاره رها کردم و رفتم سراغ "آداب بی قراری" نوشته "یعقوب یاد علی". یک شبه تمامش کردم. لحن نویسنده را دوست داشتم ولی نمی دانم چرا از کل داستان چیز زیادی دستگیرم نشد! البته خیلی هم عجیب نیست! مدتی است که نمی توانم با هیچ کتاب و یا حتی فیلمی ارتباط برقرار کنم. فقط می خوانم و می بینم بدون هیچ لذتی و یا حتی نظری! مثل یک تخته سنگ بزرگ، بی تفاوت شده ام...ذهنم بریده است!

بی ربط: اگر کسی فیلم "Bad Education" را دیده است و احتمالا می خواهد نظرش را در مورد فیلم بیان کند، برود اینجا.

+ نوشته شده در  پنجشنبه نوزدهم مرداد 1385ساعت 18:42  توسط hashour  | 

ـ شام چی خوردی؟!

ـ هیچی!

ـ چرا؟

ـ چون رژیم دارم!

ـ رژیم؟! رژیم چرا؟ تو که خوبی!

ـ خوب می خوام بهتر شم!

ـ ببین این جفنگیات رو بذار کنار! به جای این کارا، رژیم اخلاق بگیر!

*می دانم چقدر غیر قابل تحمل شده ام این روزها! خوب، فکرش را بکن، وقتی افسرده باشی و بی ثباتی بیش از پیش بلای جانت شده باشد و مرض وسواس هم مثل بختک روی زندگیت افتاده باشد و  مانند یک خوره ذهنت را بخورد آنقدر که دیگر چیزی ازش باقی نماند و شب و روز به این فکر کنی که در زندگیت هیچ غلطی نکرده ای و تا توانستی وقت را به هدر داده ای و بیشتر عمرت را صرف لجبازی و جنگ با خودت کرده ای و هر راهی که در زندگیت رفته ای، بیراهه ای بیش نبوده و تو را به بن بست ها و درهای بسته رسانده، اگر خودکشی نکنی حتما به مرز جنون میرسی!

+ نوشته شده در  چهارشنبه هجدهم مرداد 1385ساعت 11:50  توسط hashour  | 

نمی دانم چرا همینطور بی دلیل یاد کتابی افتادم. شاید چون یکی از همین شب های تابستان بود. بله! خاطرم هست، درست سه سال پیش، این موقع ها بود که با خواندن آن کتاب تا صبح خوابم نبرد. از ترس، چراغ های اتاقم را روشن کرده بودم و سعی می کردم که به در و پنجره نگاه نکنم. همه وجودم را توهم پر کرده بود. گوشه ای چمباتمه زده بودم و دعا می کردم که هر چه زودتر هوا روشن شود. هرگز فراموش نمی کنم آن شب را به همراه آن وحشت عجیب که کتاب "سلام خانم جنیفر لوپز" نوشته "چیستا یثربی" برایم به ارمغان آورد! 

*شما چطور؟! وحشتناکترین کتابی که در عمرتان خوانده اید، چه بوده است؟

پ.ن: حالا نروید آن کتاب کذایی را بخوانید و بگویید که ای بابا این که چیزی نبود! می دانید من کمی ترسو هستم!

+ نوشته شده در  دوشنبه شانزدهم مرداد 1385ساعت 20:53  توسط hashour  | 

یادش به خیر! پارسال، همین روزها بود که درس "انقلاب اسلامی" را با دکتر ... برداشته بودم. و در کلاس های پویایش شرکت می کردم. از او و کلاسش بسیار آموختم. جوان بود و باسواد. اطلاعات وسیعش در زمینه های سیاسی و اجتماعی، حسادتم را برمی انگیخت. روحیه اش را تحسین می کردم، تند بود و بیرحمانه همه را نقد می کرد، همه را از دم! طوری شده بود که او که انقلاب تدریس می کرد، اصل انقلاب را به چالش می کشید و حتی گاهی که دیگر واقعا کنترلش را از دست می داد و از اوضاع مملکت به تنگ می آمد، فحش های آبدار نثار مسئولین می کرد و کلاس بود که ناگهان از خنده منفجر می شد!

کلا آدم خاصی بود. مثلا امتحانِ پایانِ ترم را Open Book برگزار کرد. دهانِ مراقبین از تعجب باز مانده بود! و ما هم در جواب نگاههای گیج و پر از علامت سوالشان، فقط لبخندی ملیح تحویل می دادیم و چشمهایمان از بدجنسی برق می زد! یادم است روزی وقتی حسابی بحث داغ شد و از زمین و زمان انتقاد کرد، در جواب یکی از دخترها که در ردیف جلو و روی صندلی اول نشسته بود و مدام غیرتی می شد و در دفاع از عملکرد مسئولین، پارازیت می انداخت، گفت: خانم! نکند شما از سربازان گمنام امام زمان باشید؟! (منظورش این بود که نکند از کارمندان وزارت اطلاعات هستید؟!)

بگذریم...

در طول آن یک ماه ونیم، یکی دو جلسه را هم به بحث درباره انقلاب مشروطه اختصاص داد و پرده از حقایقی برداشت که تا آن زمان نمی دانستم. می گفت که اتفاقا بر خلاف آنچه که در تاریخ آمده، شیخ فضل ا...، آدم خیانتکار و دورویی بوده است و در همه موقعیت ها، منفعت خودش را بر هر چیزی مقدم می دانسته. می گفت زمانی که می خواستند اعدامش کنند، هیچیک از علمای آن زمان کوچکترین اعتراضی نکرد و حتی پسرش به هنگام اعدام او کف می زد و سوت می کشید. می گفت که مدارکِ دالِ بر خیانت شیخ، چند سال پیش در کنفرانسی که به منظور بزرگداشتش برگزارشده بود، لو رفته. و شخصی که این مدارک را رو کرد با اعتراض شدید حضار رو به رو شد به طوری که کار به زد و خورد کشیده شد و نگهبانان به سرعت او را از محوطه کنفرانس دور کردند. می گفت کیف حاوی آن اسناد و مدارک دزدیده شد و چند سال پیش کتابی از روی آنها چاپ کردند. می گفت من شاخ درآوردم وقتی فهمیدم این کتاب در جمهوری اسلامی به چاپ رسیده! (اسم کتاب یادم نیست، یادداشت کرده ام جایی، نمی دانم کجا!)

خلاصه که این هم از کرامات شیخ ما!

حالا نکته جالبش اینجاست که چند روز پیش روزنامه "شرق" در مطلبی که در مورد مشروطه به چاپ رسانده بود، قسمتی را اختصاص داده بود به سوالی از مردم. از آنها پرسیده بود که آیا می توانند یکی از شخصیت های موثر در انقلاب مشروطه را نام ببرند؟! کسانی که پاسخ داده بودند، همه بدون استثنا گفته بودند: شیخ فضل ا... نوری!

+ نوشته شده در  یکشنبه پانزدهم مرداد 1385ساعت 20:40  توسط hashour  | 

صبح خیلی خوبی داشتم. با نوید رفته بودیم بیرون. البته بیرون که نه! تو سونای ماشینش (بده این کولر ماشینو درس کنن بابا!) داشتیم تهران گردی می کردیم! کلی کتاب گیرم اومد و خیلی چیزای دیگه که واقعا دوستشون دارم به اضافه DVD فیلم نفس عمیق که مدت هاست دنبالش بودم. فقط حیف که مردک ذرتی تعطیل کرده بود!

دیشب، اون کتاب کودک رو که دو هفته پیش بهم داده بودی، بالاخره ترجمه کردم. خیلی چیز فجیعی از آب دراومده! میدونم! همین الان دارم از خجالت آب میشم وقتی فکر می کنم که داری می خونیش و غلطامو می گیری و تو دلت به سوادم می خندی!  لطفا هر جور که خودت می دونی اصلاحش کن و به روم نیار که کارم چقدر افتضاح بوده! 

+ نوشته شده در  یکشنبه پانزدهم مرداد 1385ساعت 12:43  توسط hashour  | 

شهرزاد با وحشت به لکه خون روی بالش نگاه می کند:

- چرا روی بالش نشستم؟

ژان والژان توی رستوران تناردیه ها، کوزت را می بیند که با دست های کوچکش سطل سنگین آب را جا به جا می کند. زن تناردیه با غیظ رویه بالش در می آورد و کتاب شهرزاد را که روی زمین افتاده با خودش می برد. برای او شلواری می آورد:

- عوضش کن.

شهرزاد جرأت نمی کند بگوید شلوار مال او نیست. زن تناردیه همه چیزهای خونی را توی تشت می ریزد و مشغول شستن می شود. شهرزاد گوشه ای می ایستد و چنگ زدن لباس ها را نگاه می کند.

- توی این کتابا به شما چی یاد میدن؟ یاد نمیدن چه جوری خودتون رو جمع و جور کنین؟!

(از کتاب "سارای همه" نوشته فرشته احمدی، نشر قصه)

+ نوشته شده در  شنبه چهاردهم مرداد 1385ساعت 9:26  توسط hashour  | 

۱.دیروز بعد از مدتها، خبر خوبی به دستم رسید. گزارشی که تحت عنوان "مشاغل کاذب" آماده کرده بودم، مورد قبول سردبیر مجله...(اسمشو نمیگم!) قرار نگرفت و گفت که مطلبم چیزی شده بیشتر شبیه یک مقاله تا یک گزارش! ولی قرار شد هر وقت خواستم و فرصتش رو داشتم برم اونجا و باهاشون همکاری کنم و اونقدر بنویسم و بنویسم تا بالاخره روزی مورد تأیید واقع بشم! یه خانم خوبی هم که اونجا دبیرِ یه بخشیه، قول هایی در مورد روزنامه سرمایه داد و اینکه روزی روزگاری من رو می بره تا زیر نظر خودش کار کنم و از این حرفها! خوبه که همین جا از نوید که پیگیری هاش، زمینه فعالیت من رو در اون مجله فراهم کرد، تشکر کنم. البته از اونجایی که من اصولا عادت دارم فرصت های خوب زندگیمو یکی یکی از دست بدم، احتمالا با این موقعیت پیش اومده هم همین کار رو خواهم کرد!

۲.حس بدی نسبت به شکل و شمایل وبلاگم پیدا کردم! قالبشو که زدم به هم ریختم و کلی زشتش کردم، و دیگه هم حوصله ندارم که برگردم و از اول همه چی رو درست کنم! توی این قالب جدید ظاهرا فقط می تونم به بیست وبلاگ لینک بدم در حالیکه هنوز وبلاگ های زیادی هستن که می خوام لینکشون کنم ولی چه کنم که چوب خطم پره! دیگه اینکه این بلاگرولینگ واقعا اعصابم رو ریخته به هم! تو رو خدا یه نفر منو راهنمایی کنه که چه باید بکنم! وقتی وبلاگ خودمو پینگ می کنم، در لیست دوستانی که لطف کردن و بهم لینک دادن و ضمنا از سرویس بلاگرولینگ هم استفاده می کنن، لینک وبم میاد بالا ولی نمی دونم چرا لینک های دوستانی که در وبلاگ من قرار دارن، بعد از اینکه پینگ میشن از جاشون تکون نمی خورن!

۳.کسی احتمالا در مرکز آموزش ترجمه همزمان به زبان آموزی مشغول نیست؟! اگر کسی اطلاعاتی در مورد این مرکز داره، ممنون میشم در اختیارم بذاره، چون واقعا از وقتی که کلاس های FCE کانون زبان رو بی خیال شدم، دارم خل میشم!

+ نوشته شده در  پنجشنبه دوازدهم مرداد 1385ساعت 11:55  توسط hashour  | 

گفته بودند: " بی حوصلگی از عوارض پیری است."

با این حساب چه زود پیر شدم من!

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه یازدهم مرداد 1385ساعت 10:52  توسط hashour  | 

این روزها خیلی زود از آدم ها متنفر می شوم و دور می ریزمشان! تنفر است که در وجودم زبانه می کشد، اوج می گیرد و آدمها را، یکی یکی، از گودِ زندگیم خارج می کند. دیروز هم نوبت یکی از دوستانم بود! دوست که نه، یکی از آنهایی که از مدتها قبل سر و کله اش در زندگیم پیدا شده بود! خوشحالم، خیلی! چنین افرادی، واقعا خارج از تحملم هستند. هیچ از سبکسری (جدا می نویسندش آیا؟!) خوشم نمی آید!

تنهایی را دوست ندارم ولی معتقدم صدها برابر بهتر از بودن در کنار کسانی است که زمین تا آسمان با آنها فرق می کنی. بد زمانه ای است، دوست خوب حکم کیمیا را پیدا کرده است انگار! شاید هم تقصیر از من است که سر ناسازگاری گذاشته ام با زمین و زمان و انسانها! نمی دانم!

+ نوشته شده در  دوشنبه نهم مرداد 1385ساعت 19:41  توسط hashour  | 

لعنت به این دنیای سگی! لعنت به آدمیت! لعنت به جنگ!

!?Mr.Bush, are you happy now

                                   

                               

+ نوشته شده در  دوشنبه نهم مرداد 1385ساعت 18:13  توسط hashour  | 

کتاب "کیمیا خاتون" را واقعا دوست داشتم و از خواندنش بینهایت لذت بردم. این کتاب، سرگذشت کیمیا-دختر محمد شاه ایرانی و نادختری مولانا- است که با نثری دلنشین و پرکشش به قلم توانای خانم "سعیده قدس" به رشته تحریر درآمده است. با اینکه داستان حول محور کیمیا که شخصیت اصلی این کتاب است، می چرخد ولی ضمن آن، به گوشه هایی از زندگی مولانا-قبل و بعد از ظهور شمس- نیز می پردازد. فقط پایان غم انگیزش را نتوانستم بفهمم...باورم نشد، بعید بود از شمس...آن شمسی که به والایی و بزرگی می ستاییمش، چنین رفتارهای دور از عقلی!

در حال حاضر دارم کتاب "نیمه غایب" حسین سناپور را می خوانم. چقدر عقبم من از زندگی و از همه چیز! همه الان دارند "سمت تاریک کلمات" اش را می خوانند و من هنوز اندر خم "نیمه غایب" اش هستم!

کاش نمی دیدم این فیلم "body of evidence" را! چقدر مشمئز کننده و مزخرف بود! خرتر و روانی تر از کارگردان این فیلم، منم که دو ساعت از وقتم را برای دیدنش تلف کردم!

 می دانستم روزی این تنبلی هایم کار دستم خواهد داد! امروز بی هیچ اطلاع قبلی، اعلام کردند که اولین امتحان دوره ویراستاری فرداست! همین را کم داشتم! از آنجایی که من از بیخ عربم، لطفا کسی که تا حدودی به کار ویراستاری وارد است، فردا on شود و به من تقلب برساند!

امروز یه اتفاق جالب افتاد. همون خرخونِ دانشکدمون که روز امتحانِ درسِ "اقتصاد ایران"، متلک بارم کرده بود، sms زد که:عزیزم تبریک میگم بابت نمره ی ایرانِت! منم تو دلم گفتم: بابا باجنبه!

+ نوشته شده در  شنبه هفتم مرداد 1385ساعت 20:42  توسط hashour  | 

کچل کرده ام! خواستم تنوعی باشد! عزیزم، این را نمی گویم که اعصابت به هم بریزد، فقط خواستم بگویم سرم خیلی خلوت شده است، همین!
+ نوشته شده در  شنبه هفتم مرداد 1385ساعت 12:50  توسط hashour  | 

تابستانِ به غایت کسالت باری است! یادم باشد فردا در این "نیازمندیهای همشهری" بگردم ببینم آموزشگاهی،جایی نیاز به یک مدرس زبان ندارد؟!
+ نوشته شده در  جمعه ششم مرداد 1385ساعت 14:34  توسط hashour  | 

یکی دو روزه که به یه دلیل مضحک، کمی تا اندازه ای خوشحالم! درسی رو که تقریبا مطمئن بودم میفتم، در کمال ناباوری پاس کردم! البته نمره ام چندان جالب نشد ولی خوب همین که از هفت خوانِ "تجارت بین الملل" به سلامت گذشتم، جای شکرش باقیه! دلیل دیگه ای که خوشحالیم رو چند برابر می کنه اینه که یکی هست که گاهی از اون بالا هوامو داره و بعضی وقت ها به جای من جواب بعضی ها رو با یه تودهنی محکم میده. این ترم، درس "اقتصاد ایران" رو با وجود همه ی ترسی که از استاد این درس و سخت گیریهاش داشتم، برداشته بودم. جناب استاد در دولت آقای خاتمی، معاون وزیر بازرگانی بود و در حال حاضر هم یکی از گردن کلفت های سازمان برنامه و بودجه اس. از این کلاس بسیار آموختم و حقایق زیادی در مورد اقتصاد کشورم دستگیرم شد، هر چند با اعمال شاقه! کلاس، ساعت ۷-۵ بعد از ظهر (شب!) تشکیل می شد. استاد، وارد نشده، کامپیوتر شخصیش رو که از قبل به ویدئو پروژکتور، وصل بود، باز می کرد و تند تند از اسلایدها و نمودارها و آمار و ارقامی که اون روز می خواست نشونمون بده، حرف میزد. به قدری کلمات سریع از دهنش خارج می شدن که ما مهلت نوشتن پیدا نمی کردیم. اشکمون رو در آورده بود، واقعا هاج و واج می موندیم که با این وضعیت چطور باید جزوه بنویسیم! وقتی هم التماسش می کردیم: استاد، کمی آرومتر! جواب می داد: نه! این دونِ شأن دانشجوست که من آهسته بگم و اون جزوه بنویسه! زمانی که می خواست منحنی ها و نمودار ها رو نشونمون بده، برق کلاس رو خاموش می کرد! دیگه چیزی نمی دیدیم جز همون نمودارِ افتاده بر دیوار! تا میومدیم اطلاعات و آمار و ارقام موجود در اسلایدها رو تو جزوه هامون که به سختی می دیدیمشون، ثبت کنیم، سریع دکمه ای رو می زد و می گفت: اسلاید بعدی! حالا بگذریم از اون تحقیق مرد افکنش با موضوع "اندازه گیری کاهش رفاه مصرف کنندگان بر اثر افزایش قیمت بنزین" که دهن من و هم گروهم رو سرویس کرد! هیچ وقت یادم نمیره جلسه آخر که اومد و گفت: امروز فقط می خوام در مورد شرایط فعلی اقتصاد ایران براتون روضه بخونم و شما هم گریه کنید! پس لطفا چیزی ننویسید! و یکی از پسرهای بی جنبه پررویی کرد: بی زحمت برقا رو خاموش کنین استاد!

همه این مصائبی (!) که در طول ترم متحمل شدم، به کنار...روز امتحان، به محض اینکه پامو تو دانشکده گذاشتم، یکی از بچه های خرخون کلاس تا منو دید، در اومد که: "من با خودم شرط بسته بودم تو این درسو حذف می کنی!!! " من همینطور مات ومبهوت نگاهش کردم، تو اون لحظه هیچی نتونستم بهش بگم، هیچی! لال شده بودم انگار! حس می کردم بدجوری تحقیر شده ام ولی مدام خودمو دلداری می دادم: "مهم نیست بابا! احتمالا به خاطر استرس های بد همیشگی ام، این طوری فکر کرده."،" بی خیال" و از این دست دلداری ها! گذشت، تا اینکه چند روز پیش فهمیدم نمره ایشون، سه نمره از نمره من کمتر شده! خدایا...هزار بار ممنون به خاطر این پاسخ محکم و درخور!

+ نوشته شده در  چهارشنبه چهارم مرداد 1385ساعت 12:31  توسط hashour  | 

آدمی معجون تلخی است

که هر شب در جنونی همیشگی، به هستی خورانده می شود

و صبح در لحظاتی فلج، در استفراغی ممتد

از دهان هستی بیرون خزیده می شود، تا...

(علی طباطبایی)

*دوران بدی را می گذرانم. حال خوشی ندارم...شب ها که کابوس است و کابوس، روزهایم هم بدتر از شب هایم! هیچوقت تا به حال این همه حس های گند یکجا در وجودم جمع نشده بود!

امروز فقط تحقیر شنیدم. قرار بود چند گزارش را تا پنجشنبه آماده کنم، ولی نشد، نتوانستم، دستم به قلم نمی رود. افسرده ام، می فهمی؟

+ نوشته شده در  دوشنبه دوم مرداد 1385ساعت 13:53  توسط hashour  |