زندگی روزمره که شروع می شود، به گذشته که فکر می کنم و به آینده ای که انتظارم را می کشد، می بینم واقعیتی که در آن زندگی می کنم چقدر از کابوس های شبانه ام، وحشتناک تر است!
!It was just a nightmare Sam,take it easy
*ما هنرمند بودیم و خودمون خبر نداشتیم!D:
اینجا
وضعیت خطر گذرا نیست
آژیر قرمز است که می نالد
تنها میان ساکت شبها
بر خواب ناتمام جسدها
خفاشهای وحشی دشمن
حتی ز نور روزنه بیزارند
باید تمام پنجره ها را
با پرده های کور بپوشانیم
اینجا
دیوار هم
دیگر پناه پشت کسی نیست
کاین گور دیگری است که استاده است
در انتظار شب
دیگر ستارگان را
حتی
هیچ اعتماد نیست
شاید ستاره ها
شبگردهای دشمن ما باشند
اینجا
حتی
از انفجار ماه تعجب نمی کنند
اینجا
تنها ستارگان
از برجهای فاصله می بینند
که شب چقدر موقع منفوری است
اما اگر ستاره زبان می داشت
چه شعرها که از بد شب می گفت
گویاتر از زبان من گنگ
آری
شب موقع بدی است
هر شب تمام ما
با چشمهای زل زده می بینیم
عفریت مرگ را
کابوس آشنای شب کودکان شهر
هر شب لباس واقعه می پوشد
اینجا
هر شام خامشانه به خود گفته ایم:
شاید
این شام،شام آخر ما باشد
اینجا
هر شام خامشانه به خود گفته ایم:
امشب
در خانه های خاکی خواب آلود
جیغ کدام مادر بیدار است
که در گلو نیامده می خشکد؟
...
(قیصر امین پور)
حالا چند وقتیه که من،این سوال رو از خودم می پرسم.بعد بلافاصله جواب میدم:من اگر نمی ترسیدم،همین امروز می رفتم دانشکده و برگه انصراف از تحصیل رو تقدیم اساتید فن می کردم!ولی چه کنم که می ترسم!
*"مِن مِن" نامی است که به سلیقه مترجم کتاب،برای این کاراکتر انتخاب شده است.
پ.ن:راستی،شما اگر نمی ترسیدید،چه می کردید؟!
حیف و صد حیف!کاش روزی که برمی گشتم و داشتم همه آینده روشنی را که می توانست برایم متصور باشد به درک واصل می کردم،یک نفر،فقط یک نفر می بود که به من بگوید:این احمقانه ترین کار دنیاست.اگر برگردی،زندگیت می سوزد...کسی نبود که از خواب بیدارم کند،روی صورتم آب سرد بپاشد و دو دستی تکانم دهد...من برگشتم و با چشمهایم دیدم که سوخت،زندگیم را می گویم.
از ریشه جهنم
و آدم
از عدم
و سعی
از ریشه های یأس می آید
وقتی که یک تفاوت ساده
در حرف
کفتار را
به کفتر
تبدیل می کند
باید به بی تفاوتی واژه ها
و واژه های بی طرفی
مثل نان
دل بست
نان را
از هر طرف بخوانی
نان است!
(قیصر امین پور)
دو کتاب "آناکارنینا" و "بهشت گمشده" رو Download کردم.اولین جمله اثر لئو تولستوی،"أناکارنینا"، خیلی به دلم نشست:
"Happy families are all alike;every unhappy family is unhappy in its own way"
واقعا هم همینطوره.
کیف به بینیت می خوره،میفتی زمین.بینیت میشکنه و پشت سرت یه شکاف کوچیک برمی داره...
گوشی رو برمی دارم،میگی که تازه از بیمارستان دی برگشتی و من هاج و واج،خواب و بیدار،میگم:چرا مواظب نبودی؟
غبار آزادی
با قلم درافتادی تا شکسته ای آن را
با زبان درافتادی تا که بسته ای آن را
هر چه را که می خواهی
یا ببند یا بشکن
با سکوت گویایم
با شعور بیدارم
با نیاز ادراکم
با پیام احساسم
با سروش در گوشم
با دلم چه خواهی کرد؟
ای غبار آزادی
(مجتبی کاشانی)
تو دیوانه ای و نمی دانی
لامپی که در وجود خود شک کند
خواهد ترکید!
(علی طباطبایی)
دوستانِ اقتصاددانِ من کجا هستند؟!روزهاشان پرتقالی باد!
*از "سهراب سپهری" به خاطر تغییر کوچکی که در شعرش ایجاد کردم،صمیمانه عذرخواهی می کنم!:)
The Back of the Bus
I ,.., a 23-year-old young woman, observed the experience of Pardis, an Iranian-American woman who was visiting her hometown in Iran after 22 years of living in America. I have lived through the changes and the revolution. I can feel and still taste the pain beneath my wounded spirit. I sympathized with Pardis. If only Pardis knew what we had lived through.
A sad personal experience, from December 1999 (Esfand, 1375), in Tehran, Iran. It took twenty-two years before Pardis returned home from America. She saw Iran under the control of the Islamic Republic. Her eyes could not accept the rigid rules that were forced on women regarding strict coverage of their body and hair. Discrimination and segregation were part of their daily retunes.
Pardis met her friend Manije in front of the shopping center. There they stood with Pardis’s luggage in hand waiting for the bus to arrive. The bus stop was crowded. Everyone was gathered in one small area. Under the hot sunny weather as the bus arrived, Pardis, being in a rush, grabbed her luggage and started toward the bus.
Pardis set her foot on the first step of the bus, but suddenly was pulled back. She anxiously turned and saw her friend Manije standing before her. Manije spoke out: “Don’t get on the bus. This door is not for us. Follow me.” Manije pulled Pardis toward the end of the bus explaining, “This is our door.”
With disappointment on her face, Pardis followed her friend to the back of the bus. Her frustration was unspeakable. Why should women be treated in such unjust behavior? Why should women be seen as second citizens in their own country? The question remains unanswered…
پ.ن:نمی دونم چرا این نقطه ها و سه نقطه ها درست سر جای خودشون قرار نمی گیرن!:(
۲.یه عزیزی،نه بهتره بگم یه عزیزترینی لطف کرده و پنج تا فیلم بهم داده تا ببینم که در این اوقات فراغت بعد از امتحانات حوصله ام سر نره!اینم از اسامی فیلمها:
America so beautiful,Gia,City Of Angels,Terminal &The Ballad Of Jack And Rose
هزار بار ممنون نون.نون جان.
۳.دیشب،کتاب کیمیا خاتون رو شروع کردم.راستش حیفم اومد تو اون هوای لطیف و بارونی که نسیمای خنکش روح و جسم آدمو نوازش می داد،بگیرم بخوابم.داستان خیلی قشنگیه از شبستان مولانا و من نثر این کتاب رو بینهایت دوست دارم و جا داره که بگم:دست مریزاد خانم قدس!
۴.من واقعا نمی دونم چرا بعضی از دوستام کاراشون برعکسه!مثلا یکیشون در طول امتحانات هی sms میزد که نمیای بریم پیاده روی؟!نمیای بریم ذرت بخوریم؟!نمیای بریم موزه هنرهای معاصر؟!ولی حالا که امتحانام تموم شده٬اصلا انگار نه انگار!دریغ از یه sms!
۵.دیگه بدتر از این نمی شه!لعنت به سیستم اداری فشل این مملکت!در این مخابرات رو باید گل بگیرن،یا شایدم در بانک ها رو! مبلغ قبض قبلی رو با اینکه پرداخت شده،دوباره تو این قبض جدید جزء بدهی پیشین آوردن!و من واقعا نمی دونم باید چی کار کنم،چون مدرکی هم برای اثبات ندارم!در نهایت حماقت قبض قبلی رو به خیال خام اینکه هیچ مشکلی پیش نمیاد،دور انداختم!حالا من موندم و یه قبض ناعادلانه و پول زوری که باید بدم...
*ممنون از دوست وبلاگ نویسم سولوژن که سوال خوبش مرا به این جمع بندی رهنمون ساخت.
*شاید بهتر بود در کلاسهای فلسفه ای که توسط موسسه معرفت و پژوهش در این تابستان تشکیل میشد٬ثبت نام می کردم.در آنصورت شاید می توانستم صاحب یک تفکر منسجم فلسفی شوم.
دوستان گفتند و خود نیز به این نتیجه رسیدم که بهتر است در مورد سوال پست قبلی توضیحات بیشتری را ارائه دهم.در این سوال سه واژه کلیدی وجود دارد که هر کدام در جای خود باید بررسی شوند.این کلمات عبارتند از:مالکیت خصوصی،غریزه و فطرت.
منظور من از مالکیت خصوصی،جنبه اقتصادی آن است.یعنی مالکیت انسان روی دارایی ها و سرمایه هایش که جنبه اقتصادی دارند و به نوعی دارای هزینه فرصت (Opportunity Cost) هستند.مراد از میل انسان به مالکیت خصوصی،تلاشی است که در جهت حفظ دارایی هایش و همچنین گسترش آنها به عمل می آورد و در برابر هر نوع قانونی و یا عملی که بخواهد این مالکیت را سلب کند،واکنش نشان می دهد٬که مثال بارز آن اصلاحات ارضی دهه چهل می باشد.
غریزه (instinct) را اینطور تعریف کرده اند:
Instinct:natural tendency to behave in a certain way
و فطرت (temperament) را اینگونه:
Temperament:person's character shown in the way he/she thinks,feels and behaves
البته در جایی نیز،هر دو تحت عنوان "nature" آمده اند٬که اگر به این شکل باشد٬این دو کلمه یک معنی واحد می یابند:typical qualities of sb/sth.البته نظر شخصی من این است که چنین تعریفی در مورد غریزه و فطرت کاربرد ندارد.
ضمنا در جایی (یادم نیست دقیقا کجا) خوانده بودم که تفاوت امر فطری و غریزی در این است که امیال غریزی اغلب جنبه مادی دارند و امیال فطری غالبا در رابطه با معنویات تعریف می شوند.اگر این مطلب صحیح باشد شاید بتوان نتیجه گرفت که میل انسان به مالکیت خصوصی یک امر غریزی است ولی از استادی که ضمنا روحانی هم بود شنیدم که این میل یک میل فطری است.حالا من نمی دانم که واقعا پاسخ درست کدام است.
پ.ن:قرار است مادربزرگم قطعه زمین کوچکی را به نامم کند.نمی دانم حالا خود زمین را یا درآمد حاصل از آن را!امیدوارم نظرش عوض نشود...شاید ما هم در آینده تبدیل شدیم به یک بزرگ مالک!!!
ذهن در طول حیات
می شود چتر نجات
خوش به حال تو اگر باز شود
و تو را آرام
آرام
فرود آرد
در پهنه دانایی
آگاهی
زیبایی و احساس جهان
وای اگر باز نشد...
*چتر ذهن من که هنوز کاملن باز نشده٬چتر ذهن شما چطور؟!
برای خودم:

*این هم یه تست که بهتون میگه سن واقعیتون چقدره!:))
پ.ن:دکتر یونس شکرخواه هم متولد ۲ تیر هستن.چه حسن تصادفی! از همین جا تولد ۵۰ سالگیشون رو بهشون تبریک می گم و براشون آرزوی موفقیت روزافزون می کنم.
