تبليغاتX
hashour

hashour

وبلاگ گروهي hashour

و کابوس های شبانه، رهایم نمی کنند. کاش می فهمیدم چه می گویند...کاش می فهمیدم! گرگ و میش صبح، ناگهان چشمانم باز می شود، سراسیمه اطراف را نگاه می کنم...کسی نیست یک لیوان آب دستم دهد! چشم می گردانم، نه! اتفاقی نیفتاده است...اینجا اتاقم است، بی هیج تغییری! من هم هستم، زنده اما مثل یک موش، ترسیده! پس خواب می دیدم، نفس راحتی می کشم و چشمانم را می بندم، شکرش می گویم و بوسی به سمت آسمان می فرستم. خداوندا به من جرأت ببخش و جسارت هم.

زندگی روزمره که شروع می شود، به گذشته که فکر می کنم و به آینده ای که انتظارم را می کشد، می بینم واقعیتی که در آن زندگی می کنم چقدر از کابوس های شبانه ام، وحشتناک تر است!

+ نوشته شده در  جمعه سی ام تیر 1385ساعت 17:39  توسط hashour  | 

لطفا این پتیشن را در جهت اعلام مخالفت خود با کشتار غیر نظامیان-در لبنان و اسرائیل-امضا کنید.

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و هشتم تیر 1385ساعت 19:13  توسط hashour 

!It was just a nightmare Sam,take it easy

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و هشتم تیر 1385ساعت 17:46  توسط hashour  | 

بوی گندِ انفعالم،حالم را به هم زده است.کسی بیاید پنجره های اتاق را باز کند!
+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و هشتم تیر 1385ساعت 12:6  توسط hashour  | 

امروز یه کشف ِ(!) جدید کردم! و اون عبارتیست تحت عنوانِ "Liberal Arts". می دونید "Liberal Arts" چی هست و شامل چه رشته هایی میشه؟اصلا تا به حال چنین واژه ای به گوشتون خورده؟!البته من ترجمه دقیق این عبارتو نمی دونم و در اینجا از همون کلمه انگلیسی استفاده می کنم.به طور کلی این مبحث مقوله ای است جدا از "Fine Arts" که شامل رشته هایی مثل نقاشی،طراحی و از این قبیل میشه.اصولا این مفهوم با زمینه ذهنی و تعریفی که از هنر داریم،زمین تا آسمون متفاوته.نوعی طبقه بندی است که رشته هایی مثل:زبان انگلیسی،تاریخ هنر،علوم سیاسی،اقتصاد،ادبیات،جامعه شناسی و روانشناسی رو در بر می گیره.البته این تعریف هنوز کامل نشده و ارائه کنندگانِ این مفهوم از همه کسانی که فکر می کنن رشته یا رشته های دیگه ای هم می تونن در این طبقه بندی قرار بگیرن،خواستن تا نظراتشون رو همراه با دلایل مستدل،بیان کنن.

*ما هنرمند بودیم و خودمون خبر نداشتیم!D:

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و هفتم تیر 1385ساعت 12:19  توسط hashour  | 

...

اینجا

وضعیت خطر گذرا نیست

آژیر قرمز است که می نالد

تنها میان ساکت شبها

بر خواب ناتمام جسدها

 

خفاشهای وحشی دشمن

حتی ز نور روزنه بیزارند

باید تمام پنجره ها را

با پرده های کور بپوشانیم

 

اینجا

دیوار هم

دیگر پناه پشت کسی نیست

کاین گور دیگری است که استاده است

                                                  در انتظار شب

دیگر ستارگان را

                    حتی

                         هیچ اعتماد نیست

شاید ستاره ها

 شبگردهای دشمن ما باشند

اینجا

     حتی

          از انفجار ماه تعجب نمی کنند

اینجا

تنها ستارگان

از برجهای فاصله می بینند

که شب چقدر موقع منفوری است

اما اگر ستاره زبان می داشت

چه شعرها که از بد شب می گفت

گویاتر از زبان من گنگ

آری

شب موقع بدی است

هر شب تمام ما

با چشمهای زل زده می بینیم

عفریت مرگ را

کابوس آشنای شب کودکان شهر

هر شب لباس واقعه می پوشد

اینجا

هر شام خامشانه به خود گفته ایم:

شاید

      این شام،شام آخر ما باشد

اینجا

هر شام خامشانه به خود گفته ایم:

امشب

در خانه های خاکی خواب آلود

جیغ کدام مادر بیدار است

                                 که در گلو نیامده می خشکد؟

...

                    (قیصر امین پور)

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و هفتم تیر 1385ساعت 10:23  توسط hashour 

نمی دونم چرا مدتیه که یکی از مونولوگ های شخصیت "مِن مِن"* در کتاب "چه کسی پنیر مرا جا به جا کرد؟"،ذهنم رو به خودش مشغول کرده.در واقع عاملی که باعث حرکت و پیشرفت "مِن مِن" شد،همین جمله بود.اون مدام از خودش می پرسید:"اگر نمی ترسیدی،چه می کردی؟"

حالا چند وقتیه که من،این سوال رو از خودم می پرسم.بعد بلافاصله جواب میدم:من اگر نمی ترسیدم،همین امروز می رفتم دانشکده و برگه انصراف از تحصیل رو تقدیم اساتید فن می کردم!ولی چه کنم که می ترسم!

*"مِن مِن" نامی است که به سلیقه مترجم کتاب،برای این کاراکتر انتخاب شده است.

پ.ن:راستی،شما اگر نمی ترسیدید،چه می کردید؟!

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و ششم تیر 1385ساعت 12:24  توسط hashour  | 

به شدت ترسو شده ام این روزها و مانند یک مرغ خانگی آرام و اهلی.کار به جایی رسیده است که حتی از امضا کردن یک پتیشن هم وحشت دارم.که مبادا دردسرساز شود،که مبادا اسمم را وارد لیست سیاهشان کنند،که مبادا ممنوع الخروج شوم و سرنوشت محتومم این باشد که برای همیشه مجبور باشم در این دخمه نفس بکشم،که مبادا...شرم آور است،می دانم.

حیف و صد حیف!کاش روزی که برمی گشتم و داشتم همه آینده روشنی را که می توانست برایم متصور باشد به درک واصل می کردم،یک نفر،فقط یک نفر می بود که به من بگوید:این احمقانه ترین کار دنیاست.اگر برگردی،زندگیت می سوزد...کسی نبود که از خواب بیدارم کند،روی صورتم آب سرد بپاشد و دو دستی تکانم دهد...من برگشتم و با چشمهایم دیدم که سوخت،زندگیم را می گویم.

+ نوشته شده در  شنبه بیست و چهارم تیر 1385ساعت 18:25  توسط hashour  | 

من همرنگ دیوارهای خانه مان شده ام این روزها...
+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و دوم تیر 1385ساعت 20:17  توسط hashour  | 

وقتی جهان

             از ریشه جهنم

و آدم

      از عدم

و سعی

        از ریشه های یأس می آید

وقتی که یک تفاوت ساده

                                در حرف

کفتار را

        به کفتر

                تبدیل می کند

باید به بی تفاوتی واژه ها

و واژه های بی طرفی

                          مثل نان

                                   دل بست

نان را

      از هر طرف بخوانی

                            نان است!

 

                          (قیصر امین پور)

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و دوم تیر 1385ساعت 12:48  توسط hashour  | 

خدای من باورم نمیشه!معجزه شده!تو درس ارزیابی اقتصادی پروژه ها ۱۷ گرفتم!خدایا هزار بار ممنون!امروز با دیدن این نمره ام تصمیمو برای آینده گرفتم.دوست دارم در رشته مدیریت پروژه ادامه تحصیل بدم چون بینهایت به این مبحث علاقه مندم و این نمره تشویقیه تا بیش از پیش عزمم رو جزم کنم.خلاصه اگر قصد اجرای پروژه ای رو دارین و می خواین به لحاظ اقتصادی ارزیابیش کنین،ما در خدمتیم!

دو کتاب "آناکارنینا" و "بهشت گمشده" رو Download کردم.اولین جمله اثر لئو تولستوی،"أناکارنینا"، خیلی به دلم نشست:

"Happy families are all alike;every unhappy family is unhappy in its own way"

واقعا هم همینطوره.

+ نوشته شده در  سه شنبه بیستم تیر 1385ساعت 19:14  توسط hashour  | 

شب بود.شبِ شب.نمی دونم چطور شد که سر یه مسئله ای بحث به درازا کشید و تو فکر کردی که بهتره از خونه بزنی بیرون و از تلفن عمومی باهام حرف بزنی.هنوز از در حیاط خارج نشدی که یادت میفته کلید ماشینو همراهت نیاوردی.خدای من!یعنی می خواستی تا دم تلفن عمومی با ماشین بری؟!زنگ خونتون رو می زنی و میگی  که کلید رو برات بندازن پایین.ولی پدرت میگه که کلید،اون جایی که گفتی نیست.بنابراین ازش می خوای کیف سیاهتو٬کیفِ به اون سنگینی رو از اون بالا،از طبقه پنجم برات بندازه!پدرت قبول نمی کنه ولی تو عجله داری و هی اصرار میکنی.اون این کارو می کنه اما تو به جای اینکه حواست به کیف باشه،مشغول حل و فصل درگیری های ذهنیت میشی و هیچ حواست نیست که کیف داره با سرعت به سمتت میاد...

کیف به بینیت می خوره،میفتی زمین.بینیت میشکنه و پشت سرت یه شکاف کوچیک برمی داره...

گوشی رو برمی دارم،میگی که تازه از بیمارستان دی برگشتی و من هاج و واج،خواب و بیدار،میگم:چرا مواظب نبودی؟

+ نوشته شده در  دوشنبه نوزدهم تیر 1385ساعت 18:47  توسط hashour  | 

اینجا ایران است و امروز هجدهم تیر ماه...

غبار آزادی

با قلم درافتادی تا شکسته ای آن را

با زبان درافتادی تا که بسته ای آن را

هر چه را که می خواهی

یا ببند یا بشکن

 

با سکوت گویایم

با شعور بیدارم

با نیاز ادراکم

با پیام احساسم

با سروش در گوشم

با دلم چه خواهی کرد؟

 ای غبار آزادی

(مجتبی کاشانی)

+ نوشته شده در  یکشنبه هجدهم تیر 1385ساعت 20:58  توسط hashour  | 

نون.نون رفته سر صحنه فیلم "کتابفروشی هدهد" گزارش بگیره.کارگردانی این فیلم رو "مرضیه برومند" بر عهده داره.قرار بود منم به عنوان عکاس باهاش برم که بنا به دلایلی نشد.به جاش با یکی از دوستام رفتم قدم زنی و توی این هوای گرم یه ذرت داغ خوردیم!این روزها عجیب دچار یکنواختی شده ام...

+ نوشته شده در  جمعه شانزدهم تیر 1385ساعت 22:24  توسط hashour  | 

تو هرگز درک نخواهی کرد

تو دیوانه ای و نمی دانی

لامپی که در وجود خود شک کند

خواهد ترکید!

(علی طباطبایی)

+ نوشته شده در  پنجشنبه پانزدهم تیر 1385ساعت 9:44  توسط hashour  | 

خبر مسرت بخشی بود واقعا! فقط امیدوارم که این خصوصی سازی به درستی اجرا شود و اینطور نباشد که مثلا از یک جیب دولت به جیب دیگرش برود! به واقع شخص اول مملکت هم متوجه شد که باید هر چه زودتر این مصوبه را ابلاغ کند چون در غیر این صورت دستیابی به اهداف سند چشم انداز بیست ساله غیر ممکن خواهد بود!

دوستانِ اقتصاددانِ من کجا هستند؟!روزهاشان پرتقالی باد!

*از "سهراب سپهری" به خاطر تغییر کوچکی که در شعرش ایجاد کردم،صمیمانه عذرخواهی می کنم!:)

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه چهاردهم تیر 1385ساعت 12:21  توسط hashour  | 

متن زیر قسمتی از انشایِ یک دختر بیست و سه ساله ایرانیه که در مسابقه انشا نویسی با موضوع "حقوق اجتماعی در خاورمیانه" که در حدود دو ماه پیش توسط کنگره اسلامی آمریکا برگزار شده بود٬جزء انشاهای برتر شناخته شده.

                                                  The Back of the Bus
 

I ,.., a 23-year-old young woman, observed the experience of Pardis, an Iranian-American woman who was visiting her hometown in Iran after 22 years of living in America. I have lived through the changes and the revolution. I can feel and still taste the pain beneath my wounded spirit. I sympathized with Pardis. If only Pardis knew what we had lived through.

A sad personal experience, from December 1999 (Esfand, 1375), in Tehran, Iran. It took twenty-two years before Pardis returned home from America. She saw Iran under the control of the Islamic Republic. Her eyes could not accept the rigid rules that were forced on women regarding strict coverage of their body and hair. Discrimination and segregation were part of their daily retunes.

Pardis met her friend Manije in front of the shopping center. There they stood with Pardis’s luggage in hand waiting for the bus to arrive. The bus stop was crowded. Everyone was gathered in one small area. Under the hot sunny weather as the bus arrived, Pardis, being in a rush, grabbed her luggage and started toward the bus.

Pardis set her foot on the first step of the bus, but suddenly was pulled back. She anxiously turned and saw her friend Manije standing before her. Manije spoke out: “Don’t get on the bus. This door is not for us. Follow me.” Manije pulled Pardis toward the end of the bus explaining, “This is our door.”

With disappointment on her face, Pardis followed her friend to the back of the bus. Her frustration was unspeakable. Why should women be treated in such unjust behavior? Why should women be seen as second citizens in their own country? The question remains unanswered…

پ.ن:نمی دونم چرا این نقطه ها و سه نقطه ها درست سر جای خودشون قرار نمی گیرن!:(

 

+ نوشته شده در  دوشنبه دوازدهم تیر 1385ساعت 19:36  توسط hashour  | 

۱.دوره آزاد ویراستاری دانشگاه تربیت مدرس که تقریبا یک ماه پیش در اون ثبت نام کرده بودم،شروع شده و چند روزیه که درسها در میز کارم قرار گرفتن ولی هنوز حوصله نکردم حتی یه نگاه کوچولو بهشون بندازم.

۲.یه عزیزی،نه بهتره بگم یه عزیزترینی لطف کرده و پنج تا فیلم بهم داده تا ببینم که در این اوقات فراغت بعد از امتحانات حوصله ام سر نره!اینم از اسامی فیلمها:

America so beautiful,Gia,City Of Angels,Terminal &The Ballad Of Jack And Rose

هزار بار ممنون نون.نون جان.

۳.دیشب،کتاب کیمیا خاتون رو شروع کردم.راستش حیفم اومد تو اون هوای لطیف و بارونی که نسیمای خنکش روح و جسم آدمو نوازش می داد،بگیرم بخوابم.داستان خیلی قشنگیه از شبستان مولانا و من نثر این کتاب رو بینهایت دوست دارم و جا داره که بگم:دست مریزاد خانم قدس!

۴.من واقعا نمی دونم چرا بعضی از دوستام کاراشون برعکسه!مثلا یکیشون در طول امتحانات هی sms میزد که نمیای بریم پیاده روی؟!نمیای بریم ذرت بخوریم؟!نمیای بریم موزه هنرهای معاصر؟!ولی حالا که امتحانام تموم شده٬اصلا انگار نه انگار!دریغ از یه sms!     

۵.دیگه بدتر از این نمی شه!لعنت به سیستم اداری فشل این مملکت!در این مخابرات رو باید گل بگیرن،یا شایدم در بانک ها رو! مبلغ قبض قبلی رو با اینکه پرداخت شده،دوباره تو این قبض جدید جزء بدهی پیشین آوردن!و من واقعا نمی دونم باید چی کار کنم،چون مدرکی هم برای اثبات ندارم!در نهایت حماقت قبض قبلی رو به خیال خام اینکه هیچ مشکلی پیش نمیاد،دور انداختم!حالا من موندم و یه قبض ناعادلانه و پول زوری که باید بدم... 

+ نوشته شده در  یکشنبه یازدهم تیر 1385ساعت 12:18  توسط hashour  | 

خوب باید بگویم که بالاخره نتوانستم در رابطه با دو پست قبلی به یک نتیجه مشخص دست پیدا کنم و برای سوالم یک پاسخ صریح و روشن بیابم.ولی در نهایت به این جمع بندی رسیدم که میل انسان به مالکیت خصوصی (شخصی؟!) هم می تواند جنبه غریزی داشته باشد و هم جنبه فطری.بستگی به این دارد که چطور به مساله نگاه کنیم و دو واژه غریزه و فطرت را چگونه تعریف کنیم.به طور مثال شاید بتوان اینگونه پنداشت که اصولا غریزه و فطرت یک مفهوم واحدند و در واقع در اصل و در ذات یکی هستند و این تعاریف ما هستند و صرفا نوع نامگذاریهاست که به آنها هویتی متفاوت می بخشد.

*ممنون از دوست وبلاگ نویسم سولوژن که سوال خوبش مرا به این جمع بندی رهنمون ساخت.

*شاید بهتر بود در کلاسهای فلسفه ای که توسط موسسه معرفت و پژوهش در این تابستان تشکیل میشد٬ثبت نام می کردم.در آنصورت شاید می توانستم صاحب یک تفکر منسجم فلسفی شوم.

+ نوشته شده در  شنبه دهم تیر 1385ساعت 15:23  توسط hashour  | 

سعی کرده بودم پست قبلی را خیلی موجز و مختصر بنویسم به دلیل اینکه از آخرین امتحانم به شدت خسته و گرفته بودم و هیچ حوصله نداشتم...البته هنوز هم خسته ام.مدتی است دچار یک خستگی مفرط روحی شده ام و این وسواس لعنتی ام هم که هر روز شدیدتر می شود٬لحظه ای راحتم نمی گذارد.فکرم درگیر است...درگیر آخرین امتحانم...درگیر تجارت بین الملل! 

دوستان گفتند و خود نیز به این نتیجه رسیدم که بهتر است در مورد سوال پست قبلی توضیحات بیشتری را ارائه دهم.در این سوال سه واژه کلیدی وجود دارد که هر کدام در جای خود باید بررسی شوند.این کلمات عبارتند از:مالکیت خصوصی،غریزه و فطرت.

منظور من از مالکیت خصوصی،جنبه اقتصادی آن است.یعنی مالکیت انسان روی دارایی ها و سرمایه هایش که جنبه اقتصادی دارند و به نوعی دارای هزینه فرصت (Opportunity Cost) هستند.مراد از میل انسان به مالکیت خصوصی،تلاشی است که در جهت حفظ دارایی هایش و همچنین گسترش آنها به عمل می آورد و در برابر هر نوع قانونی و یا عملی که بخواهد این مالکیت را سلب کند،واکنش نشان می دهد٬که مثال بارز آن اصلاحات ارضی دهه چهل می باشد.

غریزه (instinct) را اینطور تعریف کرده اند:

Instinct:natural tendency to behave in a certain way

و فطرت (temperament) را اینگونه:

Temperament:person's character shown in the way he/she thinks,feels and behaves

البته در جایی نیز،هر دو تحت عنوان "nature" آمده اند٬که اگر به این شکل باشد٬این دو کلمه یک معنی واحد می یابند:typical qualities of sb/sth.البته نظر شخصی من این است که چنین تعریفی در مورد غریزه و فطرت کاربرد ندارد.

ضمنا در جایی (یادم نیست دقیقا کجا) خوانده بودم که تفاوت امر فطری و غریزی در این است که امیال غریزی اغلب جنبه مادی دارند و امیال فطری غالبا در رابطه با معنویات تعریف می شوند.اگر این مطلب صحیح باشد شاید بتوان نتیجه گرفت که میل انسان به مالکیت خصوصی یک امر غریزی است ولی از استادی که ضمنا روحانی هم بود شنیدم که این میل یک میل فطری است.حالا من نمی دانم که واقعا پاسخ درست کدام است.

پ.ن:قرار است مادربزرگم قطعه زمین کوچکی را به نامم کند.نمی دانم حالا خود زمین را یا درآمد حاصل از آن را!امیدوارم نظرش عوض نشود...شاید ما هم در آینده تبدیل شدیم به یک بزرگ مالک!!!

+ نوشته شده در  پنجشنبه هشتم تیر 1385ساعت 19:3  توسط hashour  | 

کسی می داند میل انسان به مالکیت خصوصی غریزی است یا فطری؟و اصولن در اینجا تفاوت امر فطری با غریزی در چیست؟
+ نوشته شده در  سه شنبه ششم تیر 1385ساعت 15:37  توسط hashour  | 

من بعضی از شعرهای شادروان "مجتبی کاشانی" رو واقعن دوست دارم مثل شعر "چتر نجات":

ذهن در طول حیات

می شود چتر نجات

خوش به حال تو اگر باز شود

و تو را آرام 

        آرام

فرود آرد

در پهنه دانایی

          آگاهی

زیبایی و احساس جهان

 

وای اگر باز نشد...

*چتر ذهن من که هنوز کاملن باز نشده٬چتر ذهن شما چطور؟!

+ نوشته شده در  یکشنبه چهارم تیر 1385ساعت 15:47  توسط hashour  | 

فردا متولد خواهم شد!

برای خودم:

*این هم یه تست که بهتون میگه سن واقعیتون چقدره!:))

پ.ن:دکتر یونس شکرخواه هم متولد ۲ تیر هستن.چه حسن تصادفی! از همین جا تولد ۵۰ سالگیشون رو بهشون تبریک می گم و براشون آرزوی موفقیت روزافزون می کنم.

+ نوشته شده در  پنجشنبه یکم تیر 1385ساعت 18:49  توسط hashour  |