تبليغاتX
hashour

hashour

وبلاگ گروهي hashour

بالاخره از شهر کتاب تماس گرفتن و اطلاع دادن که کلاسهای داستان نویسی با حضور آقای مصطفی مستور تشکیل میشه.گفتن که سریعتر مراجعه کنم،چون متقاضی زیاده و اگر زودتر برای ثبت نام اقدام نکنم ممکنه اسمم از لیست خط بخوره.

اولش قرار بود این کلاس رو به همراه یه نفر دیگه برم که خوب از وقتی که اوضاع برگشت و همه چی تموم شد٬قضیه فرق کرده.حالا دیگه باید به تنهایی در این کلاس شرکت کنم.البته این اصلن مسئله ای نیست٬فقط نکته جالبش اینجاست که این آدم چند وقت پیش بهم زنگ زد و گفت:اصلن چطور می تونی بدون من پاتو توی اون شهر کتاب بذاری؟!خاطرات اذیتت نمی کنه؟!

یادمه مدتی که با هم بودیم٬من همیشه به کار مطبوعاتی تشویقش می کردم ولی اون مدام می گفت چندان علاقه ای ندارم٬سطح این کارا پایینه٬حقتو می خورن و باهات مثل یه برده رفتار می کنن و اضافه می کرد که پدرم معتقده نباید وقتم رو توی مطبوعات تلف کنم و باید کارهای بزرگتری انجام بدم مثل ترجمه کتاب.

از کار دنیا در عجبم!حالا که همه چی تموم شده٬ ایشون وارد کار مطبوعاتی شدن و در حال حاضر در مجله "۲۰ ساله ها" مشغول به کارن!و ظاهرن این کار رو پدرشون براشون جور کردن!

یا مثلن یادمه همیشه در تمام اون دوران تلخ٬ بین اون یه نفر و پدرش دعوا بود٬دعواهای بد.خدا می دونه که چقر از دیدن اون وضعیت٬ عصبی و ناراحت می شدم.اما حالا که همه چی تموم شده٬ روابط حسنه بینشون برقرار شده و عشق پدر و فرزندی حسابی گل کرده!

خوب همه اینا باعث میشه تا آدم بشینه و عمیقن فکر کنه...به همه چیز...مخصوصن به اینکه در تمام اون مدت چه مانع بزرگی بوده!

 یادمه اون وقتا می خواستیم حسابی کار کنیم. قرار بود با هم بریم سر صحنه فیلم ها و گزارش تهیه کنیم٬اما هیچوقت نرفتیم٬هیچوقت!حالا که همه چی تموم شده٬ میگه قراره هفته دیگه بره سر صحنه یه فیلمی و گزارش بگیره!

اینا رو گفتم تا بگم معلومه که میرم شهر کتاب.خاطرات هم اصلن و ابدن اذیتم نمی کنن٬همونطور که تو رو اذیت نمی کنن!همونطور که تو می تونی بری تو مجله کار کنی٬بری سر صحنه فیلم و گزارش بگیری٬تو جلسات و مهمونی های دوستات شرکت کنی...

منم باید کارایی برای زندگیم انجام بدم و نه خاطرات و نه هیچ چیز دیگه ای نمی تونن مانعم بشن.واقعن دیگه هیچی برام مهم نیست.دارم یاد می گیرم درست زندگی کنم و از موقعیت هایی که دارم نهایت استفاده رو بکنم.باید خودمو با شرایطی که دارم سازگار کنم و از زندگیم لذت ببرم.تصمیم گرفتم در زمینه هایی که بهم مربوطه کار کنم و بی جهت به دنبال چیزای بیهوده و دور از دسترس نباشم٬تا عاقبتم مثل عاقبت قورباغه ای که می خواست گاو بشه٬ نشه!این روزا همش یاد اون جمله تو فیلم "دیشب باباتو دیدم آیدا" میفتم که اون خانومه (الهام پاوه نژاد) به آیدا گفته بود:زندگی خودتو بکن آیدا...حالا منم می خوام زندگی خودمو بکنم.

قراره بعد از امتحانات اگر بشه برم شرکت داده پردازی ایران (IBM سابق)٬اول برای کارآموزی و بعدشم کار.البته من بیشتر دلم می خواست کار توی خبرگزاری شانا جور بشه٬چون خیلی وقته می خوام در زمینه ای فعالیت کنم که به رشتم مربوط میشه.کار کردن تو حوزه نفت و انرژی رو واقعن دوست دارم.

پ.ن.۱:من شدیدن برای امتحان ریاضیم با مشکل مواجه شدم و اگر نرسم اونجوری که می خوام بخونم٬مجبورم حذف پزشکی کنم!وای کی حوصله داره بره این مطب اون مطب؟! البته یه راه حل دیگه ای هم وجود داره٬اونم اینه که برم در به در دنبال یه ریاضی بلد بگردم که ضمنن شجاع هم باشه و بره به جام امتحان بده!!!

پ.ن.۲:تو رو خدا دوباره بهم گیر ندین که چرا تنوین ها رو به شکل "ن" می نویسم!باور کنین درستش همینه!فرهنگستان زبان و ادبیات فارسی هم داره این موضوع رو بررسی میکنه.  

+ نوشته شده در  سه شنبه سی ام خرداد 1385ساعت 12:58  توسط hashour  | 

خوب این هم از اولین امتحان که اصلا انتظارشو نداشتم اینقدر گند بزنم چون واقعا خونده بودم.تصورشو بکنین،یکی از سوالات استاد محترم این بود که یک تعریفی از کارایی ارائه داده بود بعد پرسیده بود این تعریف به لحاظ فنی و اقتصادی چه اشکالاتی داره.فکر می کنید جواب چی بود؟بله!در نهایت ناجوانمردی پاسخ این بود:این تعریف٬هیچ اشکالی نداره!!!وای بر من که نظرات مشعشعانه ام رو در مورد اشکالات این تعریف در پنج خط نوشتم!خلاصه که کلی اسباب خنده استاد رو فراهم کردم:)

بعد هم وقتی که سرافکنده از امتحان وارد خونه شدم٬ تیممون اولین گل رو از پرتغال خورد!بله دیگه٬قضیه٬قضیه پاقدم و این حرفاس!

امروز٬روز برگزاری امتحان فاینال کلاس زبانم بود ولی من به دلیل تداخلی که این امتحان با امتحان دانشگاهم داشت٬نتونستم برم کانون و برای همیشه با کلاسهای FCE اونجا خداحافظی کردم!(Thank God!)

این شهر کتاب هم دو هفته اس ما رو گذاشته سر کار!آقا/خانم بالاخره این کلاس داستان نویسی تشکیل میشه یا نه؟!

یه مدته تعادل روحیم به هم خورده.شبها نه خوابم می بره و نه می تونم درس بخونم.دچار یه کلافگی وحشتناک شدم.بعدشم که مثلا ساعت میشه سه نصفه شب٬می شینم به تلفنم زل می زنم تا شاید یکی زنگ بزنه! وقتی می بینم که نه من هیچکس رو ندارم که بهم زنگ بزنه٬ خودم دست به کار می شم و شماره خانه داستان رو می گیرم٬بعد جواب می شنوم:مشترک گرامی لطفا مجددا... و من هی بیشتر و بیشتر شماره گیری می کنم...خوشحال از شنیدن صدایی که از اون طرف خط میاد...

بی ربط:به یه واژه انگلیسی برخوردم که خیلی به نظرم جالب و باحال اومد!می دونید معادل انگلیسی "انفجار جمعیت" چیه؟اینه:Baby Boom:)‌

+ نوشته شده در  شنبه بیست و هفتم خرداد 1385ساعت 20:26  توسط hashour  | 

از وبلاگ حقوق زنان - حقوق بشر:

"متاسفانه تجمع مسالمت آمیز جمعی از زنان در میدان هفت تیر با دخالت نیروی انتظامی به خشونت کشیده شد و پلیس های زن به ضرب و شتم شرکت کنندگان در تجمع پرداختند و در نهایت نیز عده ای بازداشت شدند .تجمع مزبور پژواک خواست جامعه زنان ایران در دست یابی به حقوق اساسی خود و پایان بخشی به تبعیضات جنسیتی است که ریشه در نهضت بیداری ایرانیان از انقلاب مشروطه تا کنون دارد .از آنجاییکه این تجمع حق مسلم اعلام کنندگان فراخوان و شرکت کنندگان است لذا ما امضا کنندگان ، ضمن محکوم کردن اقدام نیروی انتظامی نکاتی را به شرج زیر عرض کرده و مصرانه خواهان آزادی سریع و بی قیدوشرط بازداشت شدگان هستیم...


۱-برابر با قانون اساسی جمهوری اسلامی ایران برگزاری تجمعات و راهپیمایی در صورت عدم حمل سلاح و توهین به مبانی اسلام ، آزاد است و کسی حق ندارد مانع از آن شود.


۲-آنچه به عنوان مطالبات تجمع کنندگان عنوان شده، مجموعه ای از خواسته های به حق و معوقه زنان است که طی بيش از يك دهه بارها اعلام و با بی اعتنایی مسولان روبرو شده است این مطالبات و این تجمع به هیچ عنوان سیاسی نبوده، بلکه در زمره حقوق شهروندی است لذا سیاسی خواندن آن و امنیتی جلوه دادن آن جفای مضاعفی است به زنانی که با توسل به شیوههای مدنی، مطالبات شان را دنبال می کنند و تقویت کننده موضع کسانی است که می کوشند اعتراضات غیر مدنی و آشوب گرایانه را جایگزین اعتراضات مدنی کنند .شیوه برخورد خشن با تجمع مسالمت آمیز فوق که امنیت بخشی از شهروندان را به مخاطره افکنده است در واقع مصداق نقض امنیت ملی است.


۳-توسل به خشونت به جای تامین امنیت برگزاری تجمعات شهروندان ناقض حقوق بشر، ناقض امنیت کشور و مغایر وظیفه ذاتی نیروی انتظامی است بنابراین مسولیت تخلفات و اقدامات نامناسب صورت گرفته بر عهده وزارت کشور است و از شخص وزیر کشور به عنوان مسئول نیروی انتظامی موظف است که با رسیدگی به موضوع ، زمینه احقاق حقوق و دلجویی از بازداشت شدگان و قربانیان خشونت مراسم فوق را در اسرع وقت فراهم سازد و با خاطیان برخورد کند .بی شک این رویداد تلخ ، آزمون مهمی در راست آزمایی دعاوی دولت مهرورزی در بین افکار عمومی است .


در پایان از مسئولین امر می خواهیم تا با رعایت حقوق شهروندی دستور آزادی سریع بازداشت شدگان را صادر نمایند تا در شرایط حساس کنونی، مخاطرات بیشتری گریبانگیر امنیت کشور نشود..."


لطفا برای امضا و حمایت از این بیانیه اینجا رو کلیک کنین:
امضا کنید

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و پنجم خرداد 1385ساعت 17:28  توسط hashour  | 

آمده بودم از تجمع مثلا مسالمت آمیز دیروز بگویم...گفتنی ها را گفتند.از این میان فقط اشاره می کنم به مطلب خوب آزاده اکبری که به شدت در مورد عنصر آگاهی با او موافقم.حقیقتا هم که بهترین راه مبارزه،بالا بردن سطح آگاهی در بین زنان و دختران است.

و در آخر می ماند عکس های گویای آرش عاشوری نیا که خود بهترین راویند.

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و سوم خرداد 1385ساعت 15:26  توسط hashour  | 

اولا گفته بودم که اراده ام در آنلاین نشدن واقعا ضعیفه! دوما به قول یکی از دوستان تو که کانکت می شی٬پس بنویس!

امروز رفته بودم سراغ یکی از کتابهایی که در نظر داشتم بعد از امتحانات بخونمش.عنوان کتاب اینه:"قالب تکامل جانداران و تکامل اجتماعی انسان" از "دکتر نورالدین فرهیخته".همینطور که مشغول ورق زدن بودم به شعری برخوردم که به شدت روم تاثیر گذاشت و حیفم اومد که تو وبلاگم نذارمش.

 "مفتاح شعرگونه زیر را شعر ندانید زیرا شاعر نی ام و شعر ندانم که چه باشد.روی سخن بر من و امثال من است که دستی بر آتش داریم نه آتشی در دست.روشنفکر اگرچه منشا عمل قاطعی نیست ولی می تواند منشا اثر قاطعی باشد.اگر یک چند بت را می شکنم،بر من خواهید بخشود.می بینم که کارهای زمانه میل به ادبار دارد.آنکه اجازه سخن دارد٬سخن برای گفتن ندارد و آن را که گفتنی بسیار است مجال گفتن نیست٬ولی بالاخره:

یکی باید قدم را پیش بگذارد

یکی باید حقایق را بدون پرده برگوید.

یکی باید درخت واقعیت را بپیراید.

یکی باید بگوید،آنچه باید بود و خواهد بود.

یکی باید نقاب از چهره خاطی براندازد.

همیشه یک نفر باید به پا خیزد

همیشه یک نفر باید فدا گردد

و...به دنبالش چه صدها صد نفر خیزند

و پویش غیر از این برخاستن ها نیست.

و اما ای سخنگو دیده ای هرگز تو کار کوره پزها را؟

تو هرگز خشت را در کوره ها چیدی؟

تو هرگز خود به دباغی گذر کردی؟

مشام جانت از عطر عفن پر شد؟

تو هرگز روی اشکوب دهم آجر به هم چیدی٬

وز آن بالا به پایین ها نظر کردی؟

و گاهی هم از آنجا سرنگون گشتی؟

تو هرگز سنگ معدن را در آن اعماق صد متری ز جا کندی؟

و هیچ انگشت زیبایت میان پره ها له شد؟

تو گرد و خاک سیمان را به ششهایت فرو کردی؟

تو هرگز چای را چیدی...؟

نشا کردی؟درو کردی...؟

به دنبال گله در دشت و در کهسار گردیدی؟

و شب دستی پر از خالی به سوی خانه برگشتی؟

بگو جانم چطور از پشت میزت این چنین٬

از عدل می لافی؟

نمی پرسم که عادل کیست...

سخنگو جان...عدالت چیست؟

نمی گویم تو ناحقی...نمی گویم تو بر حقی...ولی

علم تو حتما غیر ملموس است.

نمی دانی که درد بهره ده ها چیست؟

نمی دانی که کیف بهره کش ها چیست؟

و استاد تو هم٬ هرگز نمی دانست

و شاگرد تو هم هرگز نمی داند

برایت نقل شد روزی٬همان را نقل خواهی کرد.

نمی دانم کدامین یک٬ولی حتما یکی از این میان فردا

به میزی تکیه خواهد زد

...مقام شامخ استاد خواهد یافت.

سخن از اقتصاد و ارزش و تولید خواهد بافت.

و این تکرار تکرار است...تکرار

نمی پرسم مقصر کیست؟می پرسم که نقص از چیست؟

یقین این فتح باب فکر خواهد بود

کمی اندیشه شاید سودمند افتد

جدایی از عمل٬درد سخنگو در همه دنیاست."

 

 

 

 

+ نوشته شده در  شنبه بیستم خرداد 1385ساعت 14:10  توسط hashour  | 

۱.این کلاس زبان لعنتی بالاخره تموم شد و من از دست این جناب مثلا دکتر راحت شدم.ترم بدی بود،اسمش رو گذاشته بودم زبان آموزی با اعمال شاقه!(شاغه نباشه خدای نکرده؟!).البته هنوز امتحان مردافکنش (!) مونده ولی خوب همینکه دیگه مجبور نیستم اون آقای محترم (!) و نگاههای تحقیرآمیزش رو تحمل کنم،جای شکرش باقیه.تو این مدت واقعا فهمیدم سواد و دکتری و این حرفها برای آدم شعور نمیاره.یکی از رفتارهای زشتش همین دیروز بود.وقتی بچه ها در نهایت احترام بهش گفتن لطفا روز امتحان رو عوض کنید چون دقیقا با روز و ساعت بازی ایران-پرتغال یکی شده٬ با بی احترامی تمام کلی سرمون داد زد و گفت به هیچ وجه چنین کاری نمی کنم و مدام تکرار می کرد:مگه مملکت باید تعطیل بشه؟! بعد هم در کلاس رو باز کرد و گفت:برید بیرون!می تونید امتحان ندید!خلاصه دیروز داستان داشتیم با این آقای دکتر! تا اینکه یکی از بچه ها رفت و اطلاعیه موسسه مبنی بر اینکه نباید در تاریخ ۲۷/۳/۸۵ امتحانی برگزار بشه رو نشونش داد.جا خورد و با وجود اینکه ضایع شده بود٬خودش رو از تک و تا ننداخت و گفت:حالا باید ببینم چی میشه!باید با برنامه هام هماهنگ کنم! گفتیم پس بالاخره ما چی کار کنیم؟گفت:فعلا برید!بعدا سر بزنید...زنگ هم نزنید٬چون من اینجا تلفن چی ندارم!

۲.دیروز وقتی روزنامه شرق رو ورق می زدم٬در کمال ناباوری به مقاله ای برخوردم که دیدم نویسندش هم دانشکده ایمه!اصلا فکرشو هم نمی کردم که این آدم در بند نوشتن و این حرفا باشه چه برسه به اینکه مقالش توی روزنامه معتبری مثل شرق چاپ بشه! البته در حدود یک ماه پیش هم،مصاحبه ای انجام داده بود با دکتر محمد سعید نوری نائینی (یکی از اساتید خوبمون)،ریاست شورای مستقل سازمان FAO، که اون هم در شرق به چاپ رسیده بود،ولی خوب من فکر می کردم اتفاقی بوده! براش آرزوی موفقیت می کنم...بله! ما که بخیل نیستیم!

۳.یکی از آشناهامون که در آمریکا زندگی می کنه به تازگی از san jose state university  در رشته مهندسی هوافضا فارغ التحصیل شده٬عکسهای جشن فارغ التحصیلش رو فرستاده بود که ما هم ببینیم.یکی نیست بگه برای چی این عکسها رو فرستادی؟ که داغ دل منو تازه کنی؟ که باعث بشی حسرت بخورم؟ که اشکم دربیاد؟ که هر روز بیشتر و بیشتر خودمو سرزنش کنم که چرا برگشتم؟ بگذریم...

۴.امروز روی تلفن همراهم یه Missed Call داشتم، ولی وقتی خواستم شمارشو ببینم مواجه شدم با این عبارت:No Number.کسی می دونه چطور میشه که این اتفاق میفته؟ مطمئنم که از تلفن عمومی نبوده٬چون تا به حال تماسهایی که از طریق تلفن عمومی بوده، داشتم و هر بار هم شماره افتاده.نکنه کسی از آسمونا...کاش میشد...

۵.احتمالا تا یه مدت زیادی آنلاین نمیشم به خاطر درسها و امتحانات.البته فکر نمی کنم چنین اراده ای داشته باشم!

+ نوشته شده در  پنجشنبه هجدهم خرداد 1385ساعت 21:9  توسط hashour  | 

+ نوشته شده در  پنجشنبه هجدهم خرداد 1385ساعت 16:29  توسط hashour  | 

logo-zananzzzz.jpg

امضا کردم.امیدوارم این همه تلاش بی نتیجه نمونه.

+ نوشته شده در  چهارشنبه هفدهم خرداد 1385ساعت 9:50  توسط hashour  | 

من یک شوخی کاملا جدی ام!

این شعر٬

متعلق به دختر استغاثه های درونگراست

دختری مجهول!

دختری که حتی در صفر٬ این دایره پوچ هم نپوچید.

آهای با توام!

تویی که پشت آن خط لاک گرفته در لاک خود فرورفته ای!

می دانم دیگر به آخر خط رسیده ای

اما تو را به خدا ما را خط خطی نکن

بیا با هم اینجا نقطه ای بگذاریم و

 برگردیم سر خط.

ما هم خسته ایم از پچ پچ این همه موجود پوچ گرا!

اما چه کنیم که بی چون و چرا چاره ای جز چریدن نداریم

این آدم ها هم که دارند،فرسنگ،فرسنگ

سنگ می شوند و نشخوار٬ نشخوار٬گوساله

گوساله ها فکر می کنند گاوند!

حالا بیا٬یا به زالوها بیندیشیم

یا گوساله شویم.

شاید اینگونه مجاب شویم

که چرا زمین هفت ضلعی نشد!

هزار و یک چرا داریم٬هیچ هزار و یک جواب

تازه آن یک جواب هم این بود:

شما دیوانه اید!

مسئله ما مسئله ایست

 که با مرگ موش و سیانور و تیغ حل نمی شود.

مسئله ما نیاز به سوهانی "خشمناک" دارد

که آنقدر بکشند،بکشند که یا از صحنه روزگار محو شویم

و یا هل چایشان شویم

که راحت تر هضممان کنند

این مرده شورها را هم می بینی؟!

شورش را درآورده اند

شورش کرده اند و می گویند:

مرده شور این مرده شورخانه را ببرد

کفاف خرجمان را نمی دهد.

بنزین و اجناس دیگر بال درآورده اند

صعودی بالا می روند

بالای

بالای

بالا

این بالاها اصلا خبری نیست

خبرها زیر پای این موجودات دوپاست

که همه چیز را زیر پا می گذارند

همین چند دقیقه پیش مگر نشنیدی؟!

حقیر به کبیر می گفت:

هرگز لگد نکرده ام مورچه ها را

که تو مرا...

حالا کبیر موریانه ای ناخلف شده از نسل آدم،حوا!

و من یک شوخی کاملا جدی

و تو دختر استغاثه های درونگرا

حالا بیا از اینجا برویم

شاید اینگونه مجاب شویم

که چرا زمین هفت ضلعی نشد!

(علی طباطبایی)

*حال من خوب است٬تو باور نکن!

 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه شانزدهم خرداد 1385ساعت 11:27  توسط hashour  | 

از ریاضیات متنفرم

همانطور که از تو!

+ نوشته شده در  دوشنبه پانزدهم خرداد 1385ساعت 22:50  توسط hashour  | 

این ترم هم با همه خوبیها و بدیهاش تموم شد و من تا امتحانات دو هفته فرصت دارم که تنبلیهای طول ترم رو جبران کنم!ضمن اینکه امتحان پایان ترم FCE-1 هم نزدیکه و من نمی دونم چطور باید از پس این همه امتحان بربیام!چند روز پیش یه برنامه ریزی برای خودم کرده بودم که تا الان حتی به یک موردش هم عمل نکردم٬دریغ از یک کلمه درس! در عوض رفتم و کتاب "عطر سنبل٬ عطر کاج" از "فیروزه جزایری دوما" رو خریدم و خوندم! کتاب جالبی بود با نثری دلنشین٬روان و صمیمی.این کتاب رو دوست داشتم و از خوندنش بسیار لذت بردم. همچنین به خاطر یک سال تجربهء زندگی در آمریکا٬ اکثر قسمتهای کتاب برام ملموس بود و ارتباط خوبی با کتاب برقرار کردم و شاید بشه گفت:هم ذات پنداری با نویسنده.البته مطالعه این کتاب باعث شد که من خودمو بیش از پیش سرزنش کنم:چرا برگشتم؟...کار مفید دیگه ای که انجام دادم این بود که بالاخره موفق شدم امروز در آخرین لحظات در دورهء آزاد ویراستاری که توسط دانشگاه تربیت مدرس برگزار میشه٬ ثبت نام کنم.

دلم خیلی گرفته.نمی دونم بگم از روزگار یا از آدما.وقتی توی نت خیلی اتفاقی به وبلاگ یه آشنای قدیمی برمی خوری و کلی ذوق می کنی٬بعد یه عالمه نشونی میدی تا بشناستت ولی اون نمیشناستت و در کمال بی اعتنایی از کنارت رد میشه...خوب غصه می خوری و به زمان و فاصله ها لعنت می فرستی...نمی دونم شایدم یه کدورتی به جا مونده باشه از اون سالهای دور...یادم نیست...یادم نیست...درست در همین لحظه هاست که مدام این جمله شاملو رو زمزمه می کنم:"روزگار غریبی است نازنین!"٬بعد هم به خودم دلداری میدم:عادت می کنی!

نتیجه مسابقه انشا با عنوان "حقوق اجتماعی در خاورمیانه"٬همین ماه اعلام میشه.من هم مثل سایر شرکت کننده ها منتظرم٬اگرچه چندان امیدوار نیستم.  

+ نوشته شده در  شنبه سیزدهم خرداد 1385ساعت 17:15  توسط hashour  | 

خوب بالاخره همه چی به خیر و خوشی تموم  شد! اصلن نوبت ما نشد که present کنیم! منم که سر کلاس حاضر نشده بودم!استادم که حضور غیاب نکرد!
+ نوشته شده در  پنجشنبه یازدهم خرداد 1385ساعت 12:12  توسط hashour  | 

حالم اصلن خوب نیست.استرس بدی دارم که هیچ جوری نمی تونم از دستش خلاص شم.نمی دونم چرا من هیچ وقت آدم نمی شم.چرا این اعتماد به نفس لعنتیم اینقدر کمه.فردا یه presentation داریم (من و هم گروهم)٬ با این عنوان:"کاهش رفاه مصرف کنندگان بر اثر افزایش قیمت بنزین".راستش هم گروهم قراره present کنه و از این بابت مشکلی نیست!البته اگر استاد محترم ادا درنیارن و نگن که خودشون باید انتخاب کنن کی بیاد توضیحات رو ارائه کنه!در هر صورت راه فراری نیست٬ چون هر کس که present کنه٬هم گروهش باید به سوالاتی که توسط استاد و دانشجوها مطرح میشه٬ پاسخ بده.قسمت وحشتناک قضیه همین جاست!چون من واقعن تسلط کافی در این زمینه ندارم و ممکنه به شدت کم بیارم٬ضمن اینکه من شخصن به طور کلی مخالف این موضوعم که بنزین نباید گرون شه.در واقع من موافق سیاست افزایش قیمت بنزینم. ما فقط به خاطر احترام به نظر استاد عزیز که وابسته به جناح راست هستن و در سازمان مدیریت و برنامه ریزی٬ گردن کلفتی دارن و صد البته به خاطر نمره ای که قراره بدن٬ این موضوع رو انتخاب کردیم و گفتیم:"هر چی استاد بگه!".اما حالا به اشتباه بزرگم پی بردم.

پ.ن:شاید اصلن زدم زیر همه چیز و فردا سر کلاس حاضر نشدم.بی خیال نمره! بذار هر بلایی دلش می خواد سرم بیاره فقط خدا کنه از نمره ی هم گروهم کم نکنه.

+ نوشته شده در  دوشنبه هشتم خرداد 1385ساعت 19:37  توسط hashour  | 

هیچ حوصله وبلاگ نویسی ندارم و گر نه حرف بسیار است و شکوه و شکایت نیز.مدتی است که به تصمیمات اشتباهی که در زندگیم گرفته ام٬فکر می کنم.زیادند و غیر قابل بخشش و غیر قابل جبران!خسته ام٬خسته!از خودم و از ندانم کاریهایم.
+ نوشته شده در  یکشنبه هفتم خرداد 1385ساعت 20:43  توسط hashour  | 

گاهی اوقات دلم برای سادگیهایم٬برای تنهاییهایم می سوزد.

موهایم را کوتاه کرده ام٬بالاخره بعد از چندین هفته!

غصه ام گرفته است از اتفاقات این روزها٬این شلوغی ها٬ این بگیر و ببندها و مهمتر از همه این فرصت طلبی ها و دنبال بهانه بودن ها...واقعا همه اینها به خاطر یک کاریکاتور است؟نمی فهمم چطور وقتی هر روز حقوق مسلم و انسانیمان در این مملکت سرکوب می شود٬ کوچکترین اعتراضی نمی کنیم ولی حالا به خاطر یک کاریکاتور که اصلا ذات آن شوخی و طنز است٬حاضریم همه چیز را فدا و فنا کنیم؟

هیچ از خودمان پرسیده ایم به کجا میرویم؟ 

+ نوشته شده در  پنجشنبه چهارم خرداد 1385ساعت 17:44  توسط hashour  | 

چقدر خوب است  

که صبح بیدار شوی

به تنهایی

و مجبور نباشی به کسی بگویی

دوستش داری

وقتی دوستش نداری

دیگر

ریچارد براتیگان

و این است وصف حال این روزهای من...

                                                                                                                

+ نوشته شده در  چهارشنبه سوم خرداد 1385ساعت 17:23  توسط hashour  | 

خوب راستش نمی دونم چه جوری باید شروع کنم...نمی دونم یه آغاز مناسب برای اولین پست وبلاگ چی می تونه باشه.فقط می تونم بگم خوشحالم از اینکه به جمع وبلاگنویس ها پیوستم.امیدوارم بتونم بر خلاف زندگیم٬وبلاگمو جدی بگیرم.

چقدر خوب!وبلاگم در اولین روز ماه خرداد متولد شد.

*نام این وبلاگ برگرفته شده است از نام یکی از داستانهای کتاب "بگذریم" نوشته ی "بهناز علی پور گسگری".

+ نوشته شده در  دوشنبه یکم خرداد 1385ساعت 15:45  توسط hashour  |