اولش قرار بود این کلاس رو به همراه یه نفر دیگه برم که خوب از وقتی که اوضاع برگشت و همه چی تموم شد٬قضیه فرق کرده.حالا دیگه باید به تنهایی در این کلاس شرکت کنم.البته این اصلن مسئله ای نیست٬فقط نکته جالبش اینجاست که این آدم چند وقت پیش بهم زنگ زد و گفت:اصلن چطور می تونی بدون من پاتو توی اون شهر کتاب بذاری؟!خاطرات اذیتت نمی کنه؟!
یادمه مدتی که با هم بودیم٬من همیشه به کار مطبوعاتی تشویقش می کردم ولی اون مدام می گفت چندان علاقه ای ندارم٬سطح این کارا پایینه٬حقتو می خورن و باهات مثل یه برده رفتار می کنن و اضافه می کرد که پدرم معتقده نباید وقتم رو توی مطبوعات تلف کنم و باید کارهای بزرگتری انجام بدم مثل ترجمه کتاب.
از کار دنیا در عجبم!حالا که همه چی تموم شده٬ ایشون وارد کار مطبوعاتی شدن و در حال حاضر در مجله "۲۰ ساله ها" مشغول به کارن!و ظاهرن این کار رو پدرشون براشون جور کردن!
یا مثلن یادمه همیشه در تمام اون دوران تلخ٬ بین اون یه نفر و پدرش دعوا بود٬دعواهای بد.خدا می دونه که چقر از دیدن اون وضعیت٬ عصبی و ناراحت می شدم.اما حالا که همه چی تموم شده٬ روابط حسنه بینشون برقرار شده و عشق پدر و فرزندی حسابی گل کرده!
خوب همه اینا باعث میشه تا آدم بشینه و عمیقن فکر کنه...به همه چیز...مخصوصن به اینکه در تمام اون مدت چه مانع بزرگی بوده!
یادمه اون وقتا می خواستیم حسابی کار کنیم. قرار بود با هم بریم سر صحنه فیلم ها و گزارش تهیه کنیم٬اما هیچوقت نرفتیم٬هیچوقت!حالا که همه چی تموم شده٬ میگه قراره هفته دیگه بره سر صحنه یه فیلمی و گزارش بگیره!
اینا رو گفتم تا بگم معلومه که میرم شهر کتاب.خاطرات هم اصلن و ابدن اذیتم نمی کنن٬همونطور که تو رو اذیت نمی کنن!همونطور که تو می تونی بری تو مجله کار کنی٬بری سر صحنه فیلم و گزارش بگیری٬تو جلسات و مهمونی های دوستات شرکت کنی...
منم باید کارایی برای زندگیم انجام بدم و نه خاطرات و نه هیچ چیز دیگه ای نمی تونن مانعم بشن.واقعن دیگه هیچی برام مهم نیست.دارم یاد می گیرم درست زندگی کنم و از موقعیت هایی که دارم نهایت استفاده رو بکنم.باید خودمو با شرایطی که دارم سازگار کنم و از زندگیم لذت ببرم.تصمیم گرفتم در زمینه هایی که بهم مربوطه کار کنم و بی جهت به دنبال چیزای بیهوده و دور از دسترس نباشم٬تا عاقبتم مثل عاقبت قورباغه ای که می خواست گاو بشه٬ نشه!این روزا همش یاد اون جمله تو فیلم "دیشب باباتو دیدم آیدا" میفتم که اون خانومه (الهام پاوه نژاد) به آیدا گفته بود:زندگی خودتو بکن آیدا...حالا منم می خوام زندگی خودمو بکنم.
قراره بعد از امتحانات اگر بشه برم شرکت داده پردازی ایران (IBM سابق)٬اول برای کارآموزی و بعدشم کار.البته من بیشتر دلم می خواست کار توی خبرگزاری شانا جور بشه٬چون خیلی وقته می خوام در زمینه ای فعالیت کنم که به رشتم مربوط میشه.کار کردن تو حوزه نفت و انرژی رو واقعن دوست دارم.
پ.ن.۱:من شدیدن برای امتحان ریاضیم با مشکل مواجه شدم و اگر نرسم اونجوری که می خوام بخونم٬مجبورم حذف پزشکی کنم!وای کی حوصله داره بره این مطب اون مطب؟! البته یه راه حل دیگه ای هم وجود داره٬اونم اینه که برم در به در دنبال یه ریاضی بلد بگردم که ضمنن شجاع هم باشه و بره به جام امتحان بده!!!
پ.ن.۲:تو رو خدا دوباره بهم گیر ندین که چرا تنوین ها رو به شکل "ن" می نویسم!باور کنین درستش همینه!فرهنگستان زبان و ادبیات فارسی هم داره این موضوع رو بررسی میکنه.