هاشور؟ يا حاشور؟ اسم قشنگيه
متشكرم از ايده اوليه
وبلاگ گروهي hashour
- فکر نمی کنم بتونم بیام. قرار شده با پدر و مادرم بریم جایی.
- ای بابا! چرا؟ من به پدرم گفتم برات کارت بگیره.
- متأسفم که پدرتون تو زحمت افتادن، ولی واقعن نمی تونم.
- یادت باشه! همیشه همه چیز و همه کس رو به من ترجیح میدی!
- نه، اینطور نیست! درک کن لطفن، اونها خانواده ام هستن.
- خب مَنَم خانوادَتَم!
نمی دانم وقتی این جمله ی آخر را گفت، چه حسی داشتم. تعجب کرده بودم اول ولی فکر می کنم دوست داشتمش، چون خواستم تکرارش کند یک بار دیگر!
چقدر خوشم اومد از کتاب "خاطرات پراکنده" گلی ترقی. من هم هوس کرده ام، اوقات بیکاری ام رو اختصاص بدم به ثبت خاطرات جالب دوران کودکی ام.
حق با تو بود انگار. نباید خیلی خودمانی شد با بعضی از اهالی وبلاگستان. دودش حالا رفت توی چشمم. چیزهایی را به آدم نسبت می دهند که خودشان مصداق بارزش هستند.
دارم رمان "کوری" را می خوانم. اثر "ژوزه ساراماگو" با ترجمه ی "مهدی غبرائی". دیشب شروعش کردم. و عجب لذتی دارد خواندن ترجمه ی شیوا و روان آقای "غبرائی"!
کسی از شما اهل ورزش تنیس نیست؟ می خواهم پارتنرم باشد!
نمی دانم آیا تا به حال پس از بارش باران و بعد از وزیدن یک باد درست و حسابی، از جایی مرتفع، به شهر تهران نگاه کرده اید؟ شهر شلوغ بی نظم لعنتی قشنگی است! و برای من پر است از خاطرات دور و نزدیک که تلخ اند و شیرین اند و گاهی هم گس! و بوشان می کنم هر از چند گاهی وقتی به جاهای آشنای این شهر پا می گذارم. شهر شلوغ لعنتی قشنگ من، می دانی؟ وقتی غبار سر و رویت را می گیرد و می خواهی خفه ام کنی و گاهی وقت ها که آدم هایت به شدت عصبی ام می کنند، غیر قابل تحمل می شوی! آنقدر که می خواهم تو را و خاطرات ام را بگذارم و بروم، بروم جایی که آرامش از دست رفته ام را به من بازگرداند.
همینجوری:
۱. کسی احتمالن نمی دونه چرا من تا این اندازه تو خرید مانتو مشکل دارم؟! ویترین مغازه ها رو که می بینم، می خوام فرار کنم! با خودم می گم: "یعنی مردم شهر من اینقدر بی سلیقه ان؟!" از اون طرف وقتی بچه ها رو تو دانشگاه و یا تو کلاس زبان می بینم، میگم: "وای! چه مانتوهای شیک و خوبی پوشیده ان! آخه اینها این مانتوها رو کجاها پیدا می کنن که من هیچوقت تو هیچ مغازه ای نمی بینم؟" خلاصه که معضلی شده این خرید مانتو!
۲.قرار شده لیستی از فیلم هایی رو که می خوام به یه عزیزی سفارش بدم تا برام رایت کنه. خودم یه تعدادی مد نظرم هست. شما پیشنهادی دارید؟
بیشتر برای تو که خواسته بودی:
آهسته وحشی می شوم ـ حسن بنی عامری ـ نشر چشمه ـ ۲۵۰۰ تومان. به صفحه دوم که میرسی نوشته شده است: طرب نامه ی آهسته وحشی می شوم، عاشیق خوانی در چهار مضراب. در صفحه ی چهارم و در تقدیمیه ی کتاب چنین آمده است: برای آنها که رنج های ناگفته شان شد سیاهی صورتشان و سال ها مردم ایران را خنداندند بی آنکه خود بخندند. و حالا فقط پیشکش به آخرین بازمانده شان: سعدی افشار
و در پشت جلد کتاب آمده است: دختری جوان دست چپ اش را می فروشد تا با قطع شدن تصادفی اش برود بشود تصاویری رنگارنگ از عشقی وحشی و فراموش شده برای دو دوست که هر کدام به مرداب روزمرگی های اکنون عادت کرده اند و ناخواسته پرتو داغ عشقی کهن را بر روح دختر می تاباند.
خب در واقع این رمان، داستان قسمتی از زندگی دختر یک سیاه باز است که درگیر ماجراهای متعددی می شود و پر است از نشیب و فرود. و تلخ است و غمبار است کل داستان و می برَدَت و غرقت می کند آنقدر که سلسله مراتب را گم می کنی و آدم ها را هم. و گاهی نمی فهمی چه می شود ولی این تعلیق اصلن بد نیست. شخصیت اصلی به سبک و سیاق سیاه بازها حرف می زند که این خود به جذابیت کتاب افزوده است. و من نثر این کتاب را زیاد دوست داشتم. واژه های بی پروایش را. و حظ بردم از این رک گویی و پوست کندگی متن، آنقدر که دلم می خواهد اوایل اش را بارها و بارها بخوانم.
مرتبط: "آهسته وحشی می شوم" رمان تقطیع و سرعت
خب، در مورد روز تولد خودم باید بگم که طرح روی جلد اخیرترین مجله ی TIME، این بوده:
افراد مشهوری که روز تولدشون مشابه روز تولد من هست، به شرح زیرند:
47BC - Pharaoh Ptolemy XV of Egypt
1534 - Oda Nobunaga, Japanese warlord (d. 1582)
1763 - Josephine de Beauharnais, Empress of France (d. 1814)
1894 - King Edward VIII of the United Kingdom (d. 1972)
1941 - Robert Hunter, American lyricist and poet (The Grateful Dead)
1965 - Paul Arthurs, British guitarist (Oasis)
1972 - Zinedine Zidane, French footballer
آقای Lech Walesa در اون سال برنده ی جایزه ی صلح نوبل شد.
و در آخر اینکه متوسط قیمت دوازده عدد تخم مرغ در اون سال و در ایالات متحد برابر بوده با هشتاد و شش سنت!
نمی آیند...می بینی؟ درست موقعی که وقتش است بازی درمی آورند برایت.حالا این همه آسمان و ریسمان می بافی که چه؟ که خودت را قانع کنی یا معدود افرادی که می خوانند اینجا را وادار به همراهی با این چند سطر؟ بیخودی داری کشش می دهی. مگر نه اینکه برای خودت می نویسی، خب با خودت هم که این حرف ها را نداری دیگر...
بله! این حرف ها را ندارم با خودم. پس کوتاه می گویم که بی نتیجه نماند انگار آن همه تلاش و زحمت، آن همه خواندن و شب بیداری...آن دو درس سخت که به زانویم درآورنده بودند، پوزشان به خاک مالیده شد! حالا شادی است که موج می زند در درونم و یک صدا که مدام فریاد می زند: "دیدی توانستی؟ حالا برو! قدرتمند به راهت ادامه بده! نه، نه، نایست، فقط به رفتن فکر کن..."
و من فقط به رفتن فکر می کنم...
*هزار بار ممنون بابت اینکه باز هم هوایم را داشتی!
استاد درس اقتصاد صنعتی مان نمره ها را اعلام کرده است و من یک و نبم نمره کمتر از چیزی شده ام که تصورش را می کردم. حالا می خواهم برایش ایمیلی بفرستم و طی آن مراتب اعتراض خود را اعلام دارم! سخت است دیدنش در دانشکده آخر، مخصوصن اینکه این ترم احتمالن نخواهد آمد چون استعفا داده است ظاهرن. کار درستی است به نظرتان؟ یعنی مثلن حمل بر بی احترامی نمیشود؟ نمی دانم...بد جوری کلافه ام!
پ.ن:خیلی بی معرفتین. هیچکدومتون جواب سوالم رو ندادین.